قصه جذاب و شنیدنی موشی مستقل میشه
4.3/5 - (64 امتیاز)

 

 

 

 

توی یک باغ بزرگ و پر درخت یک موش کوچولویی بود که خیلی شیطون و بازیگوش بود. موشی پر جنب و جوش و نترس بود و از هیچ چیزی نمی ترسید حتی از گربه پشمالو. اون روزها بی هدف از این طرف به اون طرف می دوید. سنجابی که پایین درخت زندگی می کرد همیشه موش کوچولو رو می دید که در حال دویدن به این طرف و اون طرفه. حتی یک بار که گربه پشمالو به موشی حمله کرد تا اون رو بگیره موشی تونست به سرعت به داخل سوراخش بدوه و سنجاب فهمید که موش کوچولو میتونه خیلی سریع بدوه و خودش رو نجات بده و نفس راحتی کشید.

یک روز وقتی موشی در حال دویدن به این طرف و اون طرف بود سنجاب اون رو صدا زد و گفت :” موشی تو هر روز در حال دویدن در این اطرافی و وقتت رو هدر میدی، مگه تو کار دیگه ای نداری که انجام بدی؟

موشی یه کم فکر کرد و گفت:” نه من کاری ندارم که انجام بدم! پدر و مادرم منو خیلی دوست دارند و هیچ وقت از من نمی خوان که کار سختی انجام بدم!”

سنجاب گفت:” خوب معلومه که همه پدر و مادرها بچه هاشون رو دوست دارند. ولی تو خودت میتونی به جای بیهوده دویدن یک کار مفید بکنی. من تا حالا ندیدم که تو دنبال غذا بگردی. بگو ببینم تو چطوری برای خودت غذا تهیه می کنی؟”

موشی با بیخیالی گفت:” من که گفتم ، پدر و مادرم منو دوست دارند و از من نمی خوان که کاری انجام بدم! وقتی به خونه برمی گردم مادرم برام غذا آماده می کنه و من می خورم و بعدم بدون هیچ نگرانی می خوابم.”

سنجاب با مهربونی گفت:” ولی فکر نمی کنی که تو دیگه بزرگ شدی و خودت باید به دنبال غذا بگردی؟”

موشی گفت:” خوب مادرم غذام رو آماده می کنه دیگه! چرا من باید دنبال غذا بگردم؟ اصلا تو چرا ناراحتی و این حرفها رو می زنی!” بعد هم تلاش کرد که از اونجا دور بشه.

سنجاب تصمیم گرفت که موشی رو رها نکنه و قبل از اینکه بتونه فرار کنه اون رو گرفت و گفت:” هی صبر کن! ناراحت نشو! به حرف من گوش بده .. من واقعا تو رو دوست دارم و می خوام باهات دوست باشم و کمکت کنم..”

موشی با خوشحالی گفت:” چه خوب یعنی می خوای دوست من باشی؟ من تا حالا هیچ دوستی نداشتم و همیشه تنها بازی کردم. پس از این به بعد می تونیم با هم بازی کنیم”

سنجاب با هیجان گفت:” بسیار خوب، بیا با هم بازی کنیم.” ولی موشی برنامه دیگه ای داشت و گفت:” نه الان نمی تونم، الان باید به خونه برم و همراه مامانم غذا بخورم. دوباره برمی گردم تا با هم بازی کنیم.” موشی اینها رو گفت و به طرف سوراخش دوید.

بعد از نهار، سنجاب در حال استراحت زیر سایه درخت بود که موشی برگشت.اونها کلی با هم بازی کردند و خوش گذروندند و بعد هم به خانه های خودشون برگشتند.

سنجاب و موشی هر روز کلی با هم بازی می کردند . وسط بازی خیلی وقتها سنجاب به دنبال غذا برای خودش می گشت. موشی با تعجب می گفت: ” چرا تو وسط بازی به دنبال غذا می گردی؟” سنجاب می گفت:” دوستم! من مادری ندارم که برام غذایی آماده کنه و من باید خودم غذا پیدا کنم و اون رو آماده کنم. حالا هم اگر گرسنه ای برو خونه غذاتو بخور و بیا”

موشی از اینکه دوستش مجبور بود همیشه دنبال غذا بگرده ولی اون همیشه غذای آماده داشت یه کم خجالت کشید و به آرومی گفت:” متاسفم دوستم من میرم زود غذا می خورم و برمی گردم”

سنجاب گفت:” عجله نکن ، من هم خسته شدم بهتره تو هم استراحت بکنی بعد برگردی” و به محض اینکه موشی رفت سنجاب هم خوابید.

هنوز مدت زیادی نگذشته بود که سنجاب با شنیدن صدای موشی که اون رو صدا می کرد از خواب بیدار شد. موشی داد می زد:” سنجاب ! سنجاب! کجایی؟ لطفا سریع بیا بیرون”

سنجاب از لانه اش بیرون اومد و گفت:” چی شده موشی؟ چرا انقدر نگرانی؟” موشی با ناراحتی گفت:” یک سنگ بزرگ افتاده روی کمر مادرم و اون مجروح شده.. اون نمی تونه حرکت کنه و باید استراحت کنه! پدرم رفته که غذا پیدا کنه ..امروز هیچ غذای آماده ای نداشتیم. من واقعا گرسنمه و نمیدونم باید چیکار کنم ”

سنجاب گفت:” نگران نباش من الان از غذای خودم بهت می دم، ولی از امروز باید تلاش کنی تا خودت بتونی غذا پیدا کنی  من هم بهت قول میدم که کمکت کنم ..”

موشی که چاره ای نداشت قبول کرد و چیزی نگفت. به کمک سنجاب، موشی تونست غذای خوشمزه ای پیدا بکنه و بخوره. موشی وقتی سیر شد گفت:” ممنونم دوستم! من واقعا از اینکه تونستم خودم غذا پیدا کنم و بخورم خیلی خوشحالم و از خودم راضیم. حالا دیگه خستم بهتره برم خونه استراحت کنم”

سنجاب گفت:” موشی می خای همینطوری دست خالی به خونه بری؟ نمی خوای برای مادرت هم غذایی ببری؟”

موشی با تعجب گفت:” من هر روز همینطوری به خونه می رم و چیزی با خودم نمی برم! الان چی میتونم برای مادرم ببرم؟”

سنجاب با جدیت گفت:” روزهای دیگه مادرت سالم بوده ولی الان آسیب دیده و روی تخت خوابیده!”

موشی با ناراحتی گفت:” خوب حالا چه پیشنهادی داری؟ من اصلا نمیدونم از کجا میتونم غذا برای اون پیدا کنم” سنجاب گفت:” نگران نباش، من کمکت می کنم ..” بعد هم دوتایی مشغول گشتن و پیدا کردن غذا شدند. بعد از اینکه به مقدار کافی غذا پیدا کردند سنجاب گفت:” خوبه به اندازه کافی غذا جمع کردیم. حالا بیا سریعتر اینها رو برای مادرت ببر”

موشی سریع به طرف خونه دوید و مستقیم به سراغ مادرش رفت و پرسید:” مادر جون حالت چطوره؟ بهتری؟”

مادر موشی گفت:” من خوبم! اما نگران تو هستم که الان حتما خیلی گرسنه ای! یه کم تحمل کن تا پدرت غذا بیاره..”

موشی با ذوق و شوق گفت:” مادر من خودم غذا پیدا کردم و خوردم، تازه برای شما هم غذا آوردم. بفرمایید این هم مقداری دونه و مغز میوه برای شما..”

اشک تو چشمهای مادر موشی حلقه زد و گفت:” ممنونم! پسر کوچولوی من حالا بزرگ شده! تو قبلا هرگز چنین کاری نکرده بودی.. چطوری اینقدر مستقل شدی؟”

موشی با هیجان گفت:” همه اینها به خاطر دوستم سنجابه! اون به من یاد داد که چطوری خودم دنبال غذا بگردم و غذا پیدا کنم..”

مادر موشی لبخندی زد و گفت:” خوشحالم که چنین دوست زرنگ و مستقلی داری! این دوست ها مثل یک گنج واقعی هستند.. حتما یک روز دوستت رو به خونه دعوت کن تا ملاقاتش کنیم.”

موشی با خوشحالی به سمت لانه سنجاب دوید و گفت:” من هرگز مادرم رو انقدر خوشحال ندیده بودم و همه اینها به خاطر تو بود..تو باعث شدی من توانایی خودم رو باور کنم و اعتماد به نفسم زیاد بشه.. تو اهمیت مستقل شدن رو به من یاد دادی ! حالا دیگه من به مادرم وابسته نیستم بلکه میتونم بهش کمک هم بکنم..”

سنجاب از اینکه دید موشی انقدر تغییر کرده و دیگه مثل اون موقع وقتش رو بیهوده تلف نمی کنه خیلی خوشحال شد. اونها دیگه هر روز با هم دنبال غذا می گشتند و از اینکه روز به روز توانمندتر و مستقل تر میشدند خیلی خوشحال بودند.

 

امیدوارم از داستان کوتاه کودکانه امشب هم نهایت لذت رو برده باشید…برای شنیدن قصه های بیشتر از وولک می تونید به صفحه قصه های وولک مراجعه کنید و کلی داستان آموزنده و متنوع رو در آن ببینید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



100 پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست خوبم، ممنونم ازت که به قصه های وولک گوش میکنی ، من هم شما رو خیلی دوست دارم

      پاسخ
  1. کارین مرادی
    کارین مرادی می گوید:

    سلام من کارین هستم ۵سالمه از تهران. من دخترم ولی اون دفعه که پیام دادم بهم گفتیدآفرین پسرم۰
    قصه‌ی خیلی خوبی بود

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام کارین جان،خوشحالم که قصه رو دوست داشتی ، من از شما عذر خواهی میکنم عزیزم، اگر بهم بگی پایین کدوم قصه نظرت رو نوشته بودی حتما اصلاحش میکنم🙏🌹

      پاسخ
  2. ملینا زاهدی اول 💋
    ملینا زاهدی اول 💋 می گوید:

    🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐹🐹🐹🐹🐹🐹🐹🐹🐹🦥🦥🦥🦥🦥🦥🦥🦥🦥🦥🦥🦥🦥🦘🦘🦘🦘🦘🦘🦘🦘🦘🦘🦘🐦🐦🐦🐦🐦🐦🐦🐦🐦🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐔🐔🐔🐔🐔🐔🐔🐔🐔🐔🦚🦚🦚🦚🦚🦚🦚🦜🦜🦜🦜🦜🦜🦜🦜🦜🦜🦜🦜🦜🐬🐬🐬🐬🐬🐬🐉🐉🐉🐉🐉🐉🐉🐉🐉🐠🐠🐠🐠🐠🦋🦋🦋🦋🦋🐛🐛🐛🐛🐛🐛🐬🐬🐬🐬🐚🐚🐚🐚🐙🐚🐚🦂🦂🦂🌹🦂🦂🕸🕸🕸🕸🕸🌷💮💮🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌷🌼🌷🌵🌼🌼🌼🌼🌷⚘🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🏵💮💮🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🐣🐣🐣🐣🐣🐓🐓🐓🐓🐓🐓🐓🦛🦛🦛🐑🐑🐑🐑🐑🐑🐏🐽🐽🐗🐗🐗🐗🐮🐮🐮🐮🐮🐺🐺🐺🐺🐺🐺🐺🦊🦊🦊🦊🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🐕🐶🐶🐶🐶🐶🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🦧🦧🦧🦧🦧🦧🦧🦧🦧🦧🦧🦧🦧🐩🐩🐩🐩🐩🐩🐩🦒🦒🦒🦒🦒🦒🦒🦒🦘🦘🦩🦩🦩🦩🦩🦩🦩🦩🦩🦩🦩🐺🐺🐺🐺🐺🐩🐩🐩🐩🐩🐩🐩🐩🐩🐩🐩🐩🐩🐕‍🦺🐕‍🦺🐕‍🦺🐕‍🦺🐕‍🦺🐕‍🦺🐕‍🦺🐕‍🦺🐕‍🦺🐕‍🦺🐕‍🦺🐕‍🦺🐕‍🦺🐕‍🦺🐂🐂🐂🐂🐂🐂🐂🐂🐐🐐🐐🐐🐐🐐🐐🐐🐪🐪🐪🐪🐪🐪🐪🐪🐪🦓🦓🦓🦓🦓🦓🦌🦌🦌🐮🐮🐮🦙🦙🦙🦙🦙🦙🐁🐁🐀🐀🐀🐀🐀🐀🐁🐁🐁🐁🐁🐁🦏🦏🦏🐘🐘🐘🐘🐘🐘🐘🦒🦒🦛🦛🦛🦛🦛🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐰🐰🐨🐨🐨🐨🐻🐻🐻🦇🦇🦇🦇🦇🦇🐻🐻🐻🐻🐨🐨🐨🦃🦃🦃🦃🦃🦃🦃🦃🦃🐧🐧🐧🐧🐧🐧🐧🦦🦦🦦🦦🦨🦨🦨🐿🐿🐿🐿🐿🐿🐿🐿🕷🕷🕷🕷🌾🌾🌾💮🌼🌼💮🌹

    پاسخ
  3. ملینا زاهدی اول 💋
    ملینا زاهدی اول 💋 می گوید:

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی ۰عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی

    پاسخ
  4. دیانا استوان
    دیانا استوان می گوید:

    سلام من دیانا هستم ۸ سالم هست از بچگی قصه دوست داشتم مال شما عالی بود بابت قصه ممنونم خالی جون

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دیانای مهربان، ممنونم که به قصه های وولک گوش میکنی عزیزم و خوشحالم که اونارو دوست داشتی

      پاسخ
  5. دانش آموز
    دانش آموز می گوید:

    خیلی بد بود😑😑😬🤐🥴🥵🥶🤧🤮🤢🤕🤒🤯😖😣😞😓🥱😡😠🤬👿😾🙍🏻‍♀️🙍🏻‍♀️🙍🏻‍♀️🙍🏻‍♀️

    پاسخ
  6. سارینا
    سارینا می گوید:

    قصه ی قشنگ و آموزنده بود و خیلی خیلی عالی بود 💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙

    پاسخ
  7. رادین
    رادین می گوید:

    الی 👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡💛💛💛💛💛💛💛💚💚💚💚💚💚💚💙💙💙💙💙💙💜💜💜💜💜💜🤎🤎🤎🤎🤎🖤🖤🖤🖤🤍🤍🤍🤍

    پاسخ
  8. یاسمین
    یاسمین می گوید:

    سلام من یاسمین هستم ۶ سالمه ممنون از قصه های قشنگتون.من هرشب قصه هاتون رو گوش میدم.ممنون

    پاسخ
  9. مامان آریا و بردیا
    مامان آریا و بردیا می گوید:

    ممنونم از شما بابت قصه های آموزنده ممنون میشم قصه های بیشتری بذارید
    موزیک اول بسیار خاطره انگیز و عالی هست

    پاسخ
  10. Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛
    Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛 می گوید:

    Ali😘😘😘😘🙂🙂🙂🤩🤩😍😍😍🥰🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🧡🧡🧡❤❤❤❣❣❣💟💟💟💟💟💕💕💕💕💕💞💞💞💞💞💞💓💓💗💗💗💖💖💖💖💖💖💖💝💝💝💝💝💝💝💝💝🤍🤍🖤🖤🖤🖤🖤💜💜💜💙💙💙💚💚💛💛💛💛💛

    پاسخ
  11. کگق🔜💜🧡
    کگق🔜💜🧡 می گوید:

    😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍💋💋💋💋💋💋💋💋💋🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    پاسخ
  12. کیان
    کیان می گوید:

    سلام من کیان هستم 7سالمه ومامانم هرشب یکی از قصه های شما رو برام میخونه….من به قصه های شما عادت کردم وحتما باید باقصه بخوابم…ممنونم بابت قصه های خوبتون

    پاسخ
  13. هلنا
    هلنا می گوید:

    ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      💓💗💝ممنونم از شما که با ما همراهی میکنید و خوشحالم که قصه ها براتون مفید بوده

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *