قصه جذاب و شنیدنی لباس جادویی کرگدن
4.6/5 - (16 امتیاز)

 

 

 

روزی روزگاری کرگدنی بود به اسم ریو ، کرگدن ریو چون به تازگی از شهر به جنگل اومده بود و تجربه زندگی کردن توی شهر رو داشت خودش رو از همه حیوانات جنگل بهتر و باهوش تر می دونست و با غرور و بی ادبی با حیوانات دیگه صحبت می کرد.

یک روز شامپانزه و میمون و بز توی آلاچیق جنگل در حال چایی خوردن بودند.کرگدن ریو که از اونجا رد میشد اونها رو دید و با غرور گفت :” من باهوش ترین حیوان شهر بودم . همه پیش من می اومدند تا برای مشکلاتشون راه حلی پیدا کنم.”

شامپانزه گفت:” چقدر خوب! پس ما هم اگر مشکلی داشتیم پیش تو میاییم” ریو گفت:” حتما این کار رو بکنید” بزی رو کرد به شامپانزه و گفت:” چرا ما باید این کار رو بکنیم ؟ مگه ما مثل اون باهوش نیستیم؟”

ریو گفت:” نه اصلا! حیوانات جنگل مثل حیوانات شهر باهوش نیستند. برای اینکه باهوش و باسواد بشید باید به شهر برید و درس بخونید!”

شامپانزه گفت:” ممکنه که ما درس کمتری خونده باشیم ولی این به این معنی نیست که  ما احمق هستیم” بعد هم از از آلاچیق بیرون رفت.

با گذشت روزها حیوانات بیشتری از رفتار ریو آزرده میشدند. اون بی ادب و مغرور بود و با حرفهاش باعث آزار حیوانات می شد. یک روز گربه پشمالو به شامپانزه گفت:” چرا کرگدن ریو اینطوری رفتار میکنه؟ اون پیش خودش چه فکری می کنه؟” شامپانزه گفت:” بله درسته، من هم از رفتارهای ریو خسته شدم..”  شامپانزه ادامه داد:” من یک نظری دارم! اگر همه شما موافق باشید ما می تونیم درس خوبی به کرگدن ریو بدیم! ” بعد هم نقشه اش رو برای دوستهاش تعریف کرد.

روز بعد شامپانزه برای دیدن کرگدن به کنار خونش رفت و گفت:” ریو تو واقعا خیلی باهوش هستی! تو باید پادشاه جنگل باشی.. تو واقعا همه خصوصیات یک پادشاه رو داری!”

ریو  از شنیدن حرفهای شامپانزه حسابی خوشحال شده بود و احساس غرور می کرد.شامپانزه گفت:” اما فقط یکی چیزی کمه” ریو با تعجب پرسید:” چه چیزی کمه؟”

شامپانزه گفت:” تو به اندازه کافی خوش هیکل و متناسب نیستی! اگه کمی ورزش کرده بودی و مثل شیر که سلطان جنگل هست شده بودی قطعا الان تو پادشاه جنگل بودی!”

ریو کمی فکر کرد و گفت:” درست میگی! برای اینکه پادشاه جنگل بشم باید اندامم متناسب باشه. پس هر چه زودتر ورزش رو شروع می کنم..”

چند روز بعد ، زنگ در خانه کرگدن ریو به صدا در اومد. وقتی ریو در رو باز کرد الاغ باربر رو دید که یک بسته برای ریو آورده بود . ریو بسته رو گرفت و سریع باز کرد. داخل بسته یک لباس زرد رنگ به همراه یک یادداشت بود که روی آون نوشته شده بود” این یک لباس خاص و عجیبه که پس از تحقیقات زیادی دوخته شده است. جنس پارچه این لباس طوریه که هر کس این لباس رو بپوشه و یک ساعت پیاده روی کنه بعد از دو روز یک هیکل عالی و متناسب خواهد داشت.”

ریو خیلی خوشحال شد. اون حالا مجبور نبود کلی ورزش کنه و خودش رو خسته کنه. فقط با پوشیدن این لباس و یک پیاده روی کوتاه می تونست خوش هیکل و متناسب بشه. ریو سریع لباس رو پوشید و برای پیاده روی به بیرون رفت.

اون در بین راه شامپانزه رو دید. شامپانزه گفت:” چه لباس زیبایی! اینو از کجا گرفتی؟” ریو با غرور گفت:” این یک لباس جادوییه . یک نفر به عنوان هدیه برای من فرستاده!” شامپانزه با تعجب گفت:” جادویی؟ چه چیزی توی این لباس جادوییه؟”

ریو گفت:” اگر این لباس رو بپوشم و یک ساعت راه برم بعد از دو روز هیکل متناسب و زیبایی خواهم داشت. اگر باور نمی کنی می تونی بیای و بعد از یک ساعت من رو ببینی” ریو این رو گفت و به راهش ادامه داد.

اون بزی و گربه رو هم در میان راهش دید و همین داستان رو برای اونها هم تعریف کرد. بعد از یک ساعت راه رفتن ریو به طرف خونش برگشت. از دور حیوانات زیادی رو دید که کنار خونش جمع شده بودند.

شامپانزه گفت:” سلام ریو! ما دوست داشتیم ببینیم که لباس جادویی چه تغییری توی تو ایجاد کرده. برای همین به اینجا اومدیم تا تو رو ببینیم. اما انگار که تو هیچ تغییری نکردی و هنوز مثل قبلی!”

ریو گفت:” خودم هم همینطور فکر می کنم و احساس می کنم که تغییری نکردم. نمی دونم چه مشکلی وجود داره!”  ریو اینها رو گفت و به طرف خونه اش رفت. همه حیوانات شروع به خندیدن کردند.

ریو با ناراحتی و خجالت گفت:” چرا می خندید؟ شاید امروز کار نکرده باشه ولی حتما فردا کار خواهد کرد.”

شامپانزه گفت:” ریو ما می خندیم چون پشت لباس تو چیزی نوشته شده ، فکر کنم چون خیلی عجله داشتی اون رو نخوندی!” ریو با تعجب گفت :” چی نوشته شده؟” شامپانزه گفت:” نوشته همه اینها یک شوخی خنده دار بود”

ریو که حسابی جا خورده بود گفت:” یعنی همه اینها شوخی بود و اون لباس جادویی نبود؟!” ریو به فکر فرو رفت. اون از دست خودش ناراحت بود که بدون فکر کردن حرفهای توی نامه رو باور کرده و می خواسته با یک لباس جادویی و بدون زحمت هیکل متناسبی داشته باشه.. ریو فهمید که نباید به خودش مغرور باشه و بدون دلیل خودش رو باهوش تر از بقیه حیوانات بدونه. و اینکه برای رسیدن به هر خواسته ای باید زحمت کشید و تلاش کرد.

حیوانات دیگه هم از اینکه ریو بالاخره فهمید که باهوش تر از بقیه حیوانات نیست و نباید با غرور و بی ادبی با دیگران حرف بزنه خوشحال بودند.

بچه ها!

وولک پر از قصه های متنوع و کودکانه است که با سر زدن به صفحه قصه های وولک می توانید به بیش از 300 قصه جذاب و آموزنده از وولک دسترسی داشته باشید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



52 پاسخ
  1. مسعود
    مسعود می گوید:

    سلام من پرنیا حنیفه زاده هستم هر روز با قصه های قشنگ وولک خوابم میبره ممنون که قصه های خوب در سایت تون برا ما بچه ها می گذارید🥰🥰🥰💋💋❤❤💜💜

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام پرنیا جان ، ممنونم از شما که به قصه های وولک گوش میکنی دوست خوبم و خوشحالم که اونارو دوست داری

      پاسخ
  2. سیده مبارکه شریعتمداری
    سیده مبارکه شریعتمداری می گوید:

    من فهمیدم که نباید دچار غرور و تکبر بشم
    از داستانهای پند آموز شما متشکرم

    پاسخ
  3. ملینا زاهدی اول💋
    ملینا زاهدی اول💋 می گوید:

    من توی همه ی قصه ها نظرم ۱۰ بار نوشتم اون وقت اصلا پیگیری نمیشه پیگیری کنید خواهش می کنم خواهش میکنم😤😠🥺😡 قصه ((همه چیز ممکنه )) و •••
    خواهش دیگه مسئولیت پزیری کنید پیگیری کنید😡
    ازتون تمنا می کنم پیگیری کنید و اگه سایت دارید مسئولیت قبول کنید فقط قصه نیست که چیزای دیگه هم هست خواهش میکنم پیگیری کنید😡😡🥺

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از شما ملینای عزیز که نظرات قشنگت رو برامون می نویسی و حتما ما به همشون جواب خواهیم داد🌹🌹

      پاسخ
  4. امیرحسین فاطمه
    امیرحسین فاطمه می گوید:

    سلام خیلی قصه زیبا و آموزنده بود تشکر بابت قصه های خوبتون ما شبها با قصه های شما می‌خوابیم😍

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست خوبم، خیلی خوشحالم که قصه های وولک رو دوست دارین و ممنون که بهشون گوش میکنین

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز ، بسیار ممنونم از همراهی ارزشمندتون و خوشحالم که دختر کوچولوی گلمون قصه های وولک رو دوست داره

      پاسخ
  5. آوینا بغدادی
    آوینا بغدادی می گوید:

    سلام خاله صدف من آوینا بغدادی هستم هر شب خودمو داداشم با قصه های شما میخوابیم
    بابام هرشب برامون قصه میگه تا من و داداشم بخوابیم

    پاسخ
  6. رها
    رها می گوید:

    سلام خ😍یلی عالی هستن قصه هاتون من هرشب برای دخترم قثه های زیباتون رومیخونم واونم لذت میبره

    پاسخ
  7. رها
    رها می گوید:

    سلام خیلی ازقصه های زیباوآموزندتون ممنونم هرشب قصه ای شمارابرای دخترم میخونم واونم لذت میبره امیدوارم همیشه قصه های پرباروعالی برای بچه هاگذاشته بشه سپاس☺😍

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *