قصه جذاب و شنیدنی خاله سنجاب مغرور
4.2/5 - (13 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود ، روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ که پر از درخت های سرسبز و بلند و گل های زیبا و رنگارنگ بود ، حیوانات زیادی با خوبی و آرامش در کنار هم زندگی می کردن.توی این جنگل زیبای قصه ما یه خانم سنجابه زندگی می کرد که حیوانات جنگل اسمش رو گذاشته بودن خاله سنجابه.

یک روز خاله سنجابه لباس گل گلیش رو پوشید و کفش های مخملیش رو به پا کرد ،کلاه بزرگ و زیباش رو روی سرش گذاشت و کیف کوچیکش رو تو دستش گرفت و برای هواخوری و قدم زدن از خونه  ش بیرون رفت. خاله سنجابه خیلی محکم راه می رفت و موقع راه رفتن هم سرش رو بالا می گرفت.میدونین چرا ؟ آخه خاله سنجابه فکر می کرد که هیچکس به زیبایی و قشنگی و خوبی اون تو جنگل وجود نداره و اون از همه ی حیوونای جنگل بهتره.به خاطر همین خیلی به خودش می نازید و مغرور بود.

موش های کوچولو تا دیدن خاله سنجابه داره از از توی جنگل رد میشه به طرفش دویدن و بهش سلام کردن،اما خاله سنجابه نگاهی به اونا انداخت و گفت :” وای چه بچه هایی پر سر و صدایی، از سر راهم برین کنار می خوام رد شم”

بچه موش ها هم نگاهی به هم کردن و بعد زدن زیر خنده.

خاله سنجاب رفت تا به وسط جنگل رسید. جایی که بچه خرگوش ها اونجا  مشغول توپ بازی بودن. در همین موقع یکی از بچه خرگوش ها توپ رو برای دوستش پرتاب کرد اما بچه ها جونم توپ رفت و به صورت خاله سنجابه خورد و صورتش رو قرمزکرد.خاله سنجابه از شدت درد فریادی کشید و به طرف بچه خرگوش ها رفت و شروع کرد به داد زدن و دعوا کردن.خاله سنجابه همینطور که گوش بچه خرگوش رو گرفته بود  و میکشید با عصبانیت گفت :” به چه جراتی توپ رو به طرف من پرت کردی؟ تو خیلی بچه بی ادبی هستی”  .  بیچاره بچه خرگوش ، زد زیر گریه و به طرف خونشون به راه افتاد.

 

 

خلاصه خاله سنجابه دوباره به راه افتاد. آقای میمونه بالای  یکی از درخت های سر راه خاله سنجابه نشسته بود و داشت موز می خورد.یکدفعه موز از دستش رها شد و افتاد روی زمین.خاله سنجابه که داشت از اونجا رد میشد، پاش روی موز سر خورد و روی زمین افتاد . بچه ها سر تا پای خاله سنجابه از پیراهن گل گلیش تا تا کلاه بزرگ و قشنگش و کفش مخملی و کیف کوچیکش، همه و همه گل خالی شد.

 

 

خاله سنجابه نگاهی به میمون انداخت و با جیغ و داد وفریاد گفت :” چه جوری جرات کردی زیر زیر پای من موز بندازی؟ تو از قصد این کار رو کردی، ای میمون بی تربیت”

آقا میمونه مات و مبهوت شده بود و هیچی نمیگفت.در همین موقع خانم گاوه که دید سر تا پای خانم سنجابه گلی شده ، با یه تیکه پارچه و یه سطل آب به کمکش رفت تا لباسش رو براش تمیز کنه.

خانم گاوه پارچه رو تو آب خیس کرد و روی لباس سنجابه کشید اما لباس تمیز نشد بچه ها.خانم گاوه کمی فکر کرد و بعد لبخندی زد و گفت :”خاله سنجاب ناراحت نباش،فهمیدم که باید چی کار کنم” و سطل آب رو برداشت و ریخت روی خاله سنجابه. در همین موقه صدای جیغ و داد خاله سنجابه به هوا بلند شد و گفت:” ای گاو نادون و بی ادب ، ببین چی کار کردی،وای لباسم ، لباس نازنینم خیس شد، وای که الان سرما می خورم، هیچ کدومتون نمیدونید با یه سنجاب زیبا چه جوری رفتار کنین.”

خانم گاوه هاج و واج مونده بود ، اون زیر لب گفت :” باور کن من فقط می خواستم کمکت کنم ، من نمی دونستم که این طوری میشه”

 

 

از صدای جیغ و داد خاله سنجابه بیشتر حیوانات جنگل اونجا جمع شدن تا ببینن چه اتفاقی افتاده. وقتی خاله سنجابه رو تو اون وضعیت دیدن ، زدن زیر خنده، حالا نخند و کی بخند .خاله سنجابه با عصبانیت اونا رو نگاه می کرد.خاله خرسه گفت :”خاله سنجابه خدا بد نده چی شده؟” خاله سنجابه گفت :” از دست این حیوونا،اصلا به یه خانم سنجاب زیبا احترام نمی ذارن، اون بچه خرگوش های بی ادب توپ به صورتم زدن،آقا میمونه موز زیر پام انداخت،خانم گاوه سر تا پام رو خیس کرد” و همین موقع بود که زد زیر گریه.

 

 

خاله خرسه گفت :” خب خاله سنجابه اینکه مسئله ای نیست،نه بچه خرگوش ها از قصد به به صورت شما توپ زدن نه آقا میمونه از قصد زیر پات موز انداخت.خانم گاوه هم که می خواست بهت کمکی کرده باشه، خوب نیست انقدر مغرور و از خود راضی باشی.تو هم مثل بقیه ی حیوانات هستی و خوب میدونی که هر کسی تو زندگیش اشتباه می کنه که دیگران باید اونو ببخشن و ازش بگذرن.اگر همه از همدیگه کینه به دل بگیرن دیگه مهر و دوستی و محبت از بین میره.همه ی ما حیوان هستیم و مثل همیم.حالا یکی بزرگه یکی کوچیک،یکی زشته یکی زیبا،یکی شاخ داره یکی دم.اینها که دلیل بر خوب بودن نیستن، هر کسی که بیشتر از بقیه گذشت و فداکاری و مهربونی داشته باشه و محبت کردن رو فراموش نکنه، بهتر از دیگرانه.”

اما بچه ها جونم خاله سنجابه به هیچکدوم از این حرفای خاله خرسه گوش نکرد و بیشتر از قبل جیغ و داد راه اندخت.

خاله خرسه خاله سنجاب رو به خونش برد،لباس هاش رو شست،براش غذا درست کرد و ازش خیلی خوب پذیرایی کرد.خاله سنجاب بعد از اینکه لباساش خشک شد از خونه ی خاله خرسه بیرون رفت،اما چون هوا تاریک شده بود خرس نذاشت که خاله سنجابه تنهایی به خونش برگرده و خودش هم به همراهش رفت. توی راه خاله سنجابه از کارهای که کرده بود و از خودش یه عالمه تعریف کرد .اون انقدر از زیبایی و از لباس ها و وسایلی که داشت تعریف کرد و حرف زد که سر خاله خرسه درد گرفت.خاله سنجابه رو کرد به خاله خرسه و گفت :”میدونی من چقدر زیبام؟”

خاله خرسه گفت :” نه چقدر؟”

خاله سنجاب نگاهی به آسمون کرد، با دستش ماه رو به خاله خرسه نشون داد و گفت :” مثل اون ماهم” و یک دفعه ناپدید شد و فقط صدای شلپ شولوپ آب اومد.خاله خرسه هر چی به دور و برش نگاه کرد خاله سنجابه رو ندید.تا اینکه یه دفعه چشمش به توی چاه افتاد.دید بله وقتی که خاله سنجابه داشته به آسمون نگاه می کرده و ماه رو نشون می داده جلوی پاش رو ندیده و افتاده توی چاه.خاله خرسه با خودش گفت :” این هم عاقبت منم منم کردن و مغرور بودن”

 

 

پیام های اخلاقی و نکات جدی تربیتی را از طریق داستان کودکانه به کودکان خود آموزش دهید! در این مسیر وولک شما را یاری کرده و این راه را برای شما میسر نموده است. کافیست به صفحه قصه های کودکانه وولک مراجعه نمایید و بیش از 300 داستان آموزنده و جدید برای کودکان خود مشاهده نمایید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



47 پاسخ
  1. امیررضا
    امیررضا می گوید:

    سلام .ممنونم از قصه های زیبا و اموزنده تون.خدا قوت .
    ان شاالله ب حق این ماه عزیز همیشه تنتون سالم و دلتون شاد باشه

    پاسخ
  2. مسعود
    مسعود می گوید:

    سلام من و پرنیا دخترم از قصه های زیبای شما شبها لذت میبریم امیدوارم که همیشه در صحت و سلامت باشید و از خداوند منان برای شما سلامتی را مسئلت دارم

    پاسخ
  3. زهرا رحیمی
    زهرا رحیمی می گوید:

    قصه ی خیلی جالبی و آموزنده ای بود اما باید یه کم قصتون رو طولانی تر کنید.

    پاسخ
  4. کسری
    کسری می گوید:

    قصه‌ی زیبای شما به من یاد داد که هیچوقت مغرور نباشم وگذشت وبخشش داشته باشم .
    با تشکر از وولک🌺🌹🌸🌼

    پاسخ
  5. اترینا
    اترینا می گوید:

    ممنون . خیلی قصه هاتون قشنگ و اموزنده ست . از این قصه متوجه شدم که نباید هیچ وقت مغرور باشیم .❤👌😍

    پاسخ
  6. نیکا
    نیکا می گوید:

    سلام
    مرسی بابت داستان های زیباتون خیلی عالی بود من دخترم هرشب باید قصه های شما رو گوش بده که بخوابه
    💌💋😴

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز و ممنون از اینکه همراه ما هستین، بسیار خوشحالم که دختر عزیزمون قصه ها رو دوست داشته

      پاسخ
  7. الیاس6 ساله
    الیاس6 ساله می گوید:

    💖💓🤲🤲😜🥰❤️🌹😍😘😍❤️🥰😜🤲😂💓💖💖💓💖😂😂🤲😜🥰❤️🌹😍😘🌹❤️😜😂💓💓💖💖💖💓😂🤲😜🥰❤️🌹😍😘

    پاسخ
  8. ارغوان
    ارغوان می گوید:

    سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر
    آدم خدا ادمای مغرور دوست نداره
    مرسی از قصه قشنگتون شب بخیر خاله جون

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام بچه های نازنین خوبین؟
      دقیقا همینطوره و غرور اصلا چیز خوبی نیست
      شب شماهم بخیر عزیزان

      پاسخ
  9. الینا نوروزخانی.
    الینا نوروزخانی. می گوید:

    سلام خاله جون🩷🩷بابت داستان ها ممنون راستی من هر روز شب ها قصه هاتون را گوش
    می دهم
    واقعا ممنون.🥰🥰🥰

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *