قصه جذاب و شنیدنی چتر رنگارنگ
3.6/5 - (66 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود ، توی جنگل سرسبز و قشنگ قصه ی ما ، که حیوانات زیادی در کنار هم زندگی می کردن ،  فصل تابستون از راه رسیده بود و هوا گرم شده بود.توی یکی از همین روزهای گرم و آفتابی تابستون موش موشک با چتر زیبا و رنگارنگش از خونه ش بیرون اومد.خرس سیاه تا چشمش به چتر موش موشک افتاد با ذوق و هیجان پرسید :” وای موش موشک ، چترت خیلی قشنگه ،اونو از کجا خریدی؟”

موش موشک با غرور و افتخار گفت :” من اونو از شهر خریدم”

جیمی میمونه که روی درخت بود تا این رو شنید گفت :” موش موشک ، تو باید یکی هم برای من می خریدی ، تو میدونی که من چقدر چتر دوست دارم و عاشق چترهای رنگی رنگی ام”

موش موشک گفت :” من حواسم بود که حتما یک چتر هم برای تو بخرم، اما مغازه از این مدل فقط همین یه دونه رو داشت”

جیمی میمونه گفت :” اشکالی نداره موش موشک ،دفعه ی بعد که به شهر رفتی لطفا یه دونه چتر مثل مال خودت بخر و برام بیار ”

موش موشک با اطمینان به جیمی میمونه گفت :” حتما جیمی ،دفعه ی بعد که به شهر برم یه دونه چتر مثل همین برات میخرم و میارم”

از اون روز به بعد جیمی میمونه هرجایی که موش موشک رو می دید مرتب ازش درباره ی چتر سوال میکرد.اون می گفت :” به شهر رفتی موش موشک؟”
موش موشک با ناراحتی و کلافگی جواب داد :” جیمی این پنجمین بار توی این چهار روز گذشته ست  که تو این سوال رو از من پرسیدی، من هنوز وقت نکردم که به شهر برم ، یعنی اگر من به شهر رفته بودم یه چتر برات نمیوردم؟”

جیمی میمونه رنجید و ناراحت شد.اون با عصبانیت گفت :” موش موشک یعنی تو فکر میکنی من نمیتونم یکی از اینا برای خودم بخرم؟ دیگه به کمکت هیچ احتیاجی ندارم”

و به سرعت از اونجا دور شد و رفت و تا دو روز بعد هم ازش خبری نشد و توی جنگل دیده نشد.

در روز سوم خرس سیاه جیمی رو دید که داشت از توی خونش بیرون میومد.خرسی به سرعت خودش رو به جیمی رسوند و بهش گفت :” دو روز پیش کجا بودی جیمی؟اصلا  می دونی تو جنگل چه خبر شده؟”

جیمی میمونه پرسید :” مگه چه اتفاقی افتاده؟”

خرسی گفت :” چتر موش موشک از سه روز پیش تا حالا گم شده ،به نظر می رسه که کسی اونو برداشته باشه”

جیمی با تعجب پرسید :” وای نه ، یعنی کی میتونه این کار رو کرده باشه؟”

خرس سیاه گفت :” حالا تو به من بگو این چند روز کجا بودی؟”

جیمی جواب داد :” رفته بودم شهر”

خرسی گفت :” شهر؟ پس تو حتما باید یه دونه چتر خریده باشی، خواهش میکنم اونو به من نشون بده”

جیمی با عجله گفت :” حتما خرسی ،اما الان یه کار خیلی فوری دارم که باید برمو انجامش بدم، بعدا حتما چترمو بهت نشون می دم”

خرسی با خوشحالی گفت :” باشه ، پس من بعدا بر می گردم”

اون روز عصر هوا خیلی گرم بود ، به خاطر همین جیمی مجبور شد که با چترش بره بیرون.اون توی راه موش موشک و خرسی و جیمبو فیله رو دید.

جیمبو فیله تا جیمی رو دید بهش گفت :” سلام جیمی ،چه چتر قشنگ و خوبی داری،هر چند که به رنگارنگی چتر موش موشک نیست.من فکر کردم تو یه چتری مثل چتر موش موشک می خواستی”

جیمی میمونه توضیح داد :” آره من یه چتر اون شکلی می خواستم، ولی فروشنده ی مغازه از اون مدل نداشت، اون فقط یه دونه چتر مشکی داشت.به خاطر همین من فکر کردم حالا که اینهمه راه تا شهر اومدم همین چتر رو بخرم و برگردم”

همونطور که اونا در حال صحبت کردن بودن ، تیتو پروانه هه با یک سطل پر از آب از بالای سراونا رد شد و پرواز کرد.

جیمی میمونه با نگرانی و عصبانیت گفت :” مواظب باش تیتو،ممکنه اون آب از بالا روی چتر من بریزه”

جیمبو فیله گفت :” اما جیمی این یه چتره و قراره که ضد آب باشه”

اون موقع بود که جیمی فهمید که حواسش نبوده و این حرفا یهو از دهنش در رفته.به خاطر همین با عجله و دستپاچه گفت :” بله البته، اما چتر من جدید و خاصه و من نمی خوام که اون خیلی زود خراب بشه و از بین بره.به هر حال من الان باید برم خونه ”

جیمبو فیله احساس کرد که رفتار جیمی میمونه خیلی عجیب و غریبه. در همون موقع وقتی جیمی برگشت تا به سمت خونه ش بره ، جیمبو فیله مقداری رنگ سیاه روی دم جیمی دید.بله بچه ها جیمبو متوجه شد که چه اتفاقی افتاده.اون مقداری آب از تیتو پروانه هه گرفت و روی چتر جیمی میمونه پاشید. درحالی که همه تعجب کرده بودن و حیرت زده شده بودن، رنگ سیاه از روی چتر شسته شد و یک چتر رنگارنگ و زیبا ظاهر شد.جیمی میمونه کلی خجالت کشید و شرمنده شد.

موش موشک با تعجب گفت :” هی نگاه کنین ، این دقیقا شبیه چتر رنگین کمانیه منه”

جیمی در حالی که چتر رو محکم توی دستش نگه داشته بود گفت :” بله ولی این چتر مال تو نیست،من اونو امروز از شهر خریدم”

موش موشک با شک و تردید از جیمی پرسید :” پس چرا اونو سیاهش کردی؟”
جیمی توضیح داد :” به خاطر اینکه تا فهمیدم چتر موش موشک گم شده ،پیش خودم فکر کردم الان همه فکرمیکنن اونی که چتر موش موشک رو برداشته منم ، به خاطر اینکه چتر من دقیقا شبیه چتر اون بود”
موش موشک گفت :” در این صورت تو باید ثابت کنی که این چتر مال تو ا،تو باید رسید پرداخت پولت روبه عنوان یک سند و مدرک همراه خودت داشته باشی و به ما نشونش بدی”

جیمی گفت :” راستش از اونجایی که من از پیدا کردن این چتر خیلی ذوق زده و خوشحال بودم اصلا یادم رفت که رسید پرداخت پولم رو از مغازه دار بگیرم”

اما موش موشک اصلا از حرف های جیمی قانع و راضی نشد بچه ها.اون فریاد زد :” تو رسید نداری و رنگ چتر رو هم تغییر دادی ،با اینا کاملا معلومه که تو چترمنو برداشتی و دزدیدی”

جیمی گفت :” نه من این کار رو نکردم ، باور کن”

همونطور که اونا در حال جر و بحث و بگو مگو بودن،شنیدن که کسی داره موش موشک رو صدا میکنه،” تو اینجایی موش موشک؟ من همه جا رو دنبالت گشتم”

موش موشک به سمت صدا برگشت و در همون موقع چیکو خرگوشه رو دید که چتر اونو توی دستش گرفته و داره به سمتشون میاد.

موش موشک با تعجب پرسید :” این چتر منه چیکو؟ کجا پیداش کردی؟”

چیکو جواب داد :” بله چتر تو ا ، وقتی دو روز پیش به خونه ی تو اومدم،هوا خیلی گرم بود ،به خاطر همین تو چترت رو به من قرض دادی تا من بتونم به خونمون برگردم .بعد از اون روز من مجبور شدم برای یه کاری فورا به شهر برم و به خاطرهمین نتونستم چترت رو زودتر از این بهت برگردونم”

موش موشک گفت :” بله تو راست میگی، من این موضوع رو کاملا فراموش کرده بودم”

بعد موش موشک که ناراحت شده بود  از جیمی میمونه عذر خواهی کرد و ازش خواست که اونو ببخشه.” لطفا منو ببخش،من به تو اعتماد نکردم و حرفت رو قبول نکردم و فکر کردم که تو چتر منو برداشتی”

جیمی میمونه هم گفت :” اشکالی نداره موش موشک، من الان فهمیدم که رفتارم چه جوریباعث شده بود که تو فکر بد کنی و دچار شک و سوء ظن بشی ، من باید راستش رو میگفتم و نباید سعی می کردم که حقیقت رو پنهان کنم”

جیمبو فیله در حالی که از گرما حسابی عرق کرده بود گفت :” هر دوی شما امروز درس ها خوبی یاد گرفتین ، حالا نوبت منه که یاد بگیرم که توهوای به این گرمی بدون چتر از خونه بیرون نیام”

بله بچه ها همه ی حیوونا زدن زیر خنده و بعد همگی زیر دو تا چتر رنگین کمونی و رنگارنگ و زیبا جمع شدن.

 

وولک پر از قصه صوتی رایگان برای بچه هاست! برای دسترسی به داستان های کودکانه وولک می تونید به صفحه قصه های کودکانه مراجعه نمایید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



 

90 پاسخ
  1. سام
    سام می گوید:

    سام میگه:
    سلام، شبتون بخیر
    ما هیچ وقت نباید رفتارمون بد باشه و چیزی رو از دوستامون، پنهان کنیم.
    قصه تون عالی بود.
    صدای شما خیلی قشنگه.❤❤❤❤❤

    پاسخ
  2. مرسانا
    مرسانا می گوید:

    مرسانا خانم شش ساله از این قصه یاد گرفت فکرای بد راجع به دوستاش نکنه و رفتارش خوب باشه🌈⭐🔥⁦☀️⁩

    پاسخ
  3. یسنا
    یسنا می گوید:

    منم باآقا سام گل موافقم،
    صدای شما خیلی خوبه!
    ممنون🙏🏻💖❤️💛💚💙💜🖤🌈🌈🌈🌈🌈🌹🌹🌹🌹🌹

    پاسخ
  4. نیکی
    نیکی می گوید:

    سلام من نیکی هستم ۵ سالمه از اصفهان
    من خیلی این داستانتون را دوست داشتم
    منباید این موش زود قضاوت میکرد باید اول مطمئن میشد
    🐵⚘⚘🌷🌼🌻🌻🌼🌷🌺

    پاسخ
  5. پارسازارع
    پارسازارع می گوید:

    سلام شبتون بخیر..پارساجان بعدازشنیدن قصه یادگرفت که هیچ موقع بی دلیل به دیگران تهمت نزنه،وتاازچیزی مطمئن نشده اونوبه زبون نیاره،،ممنون ازقصه زیباتون

    پاسخ
  6. نگار
    نگار می گوید:

    سلام نگار 6 ساله میگه قصتون خیلی خوب بود ممنون ازقصه گوی وولک
    ☂️ 🌹 😻 💑🙌😉 ⚘⚘🌷🌼🌻🌼🌺 ⚘⚘🌷🌼🌻🌼🌷🌺 🌈⭐⁦☀️⁩

    پاسخ
  7. عسل
    عسل می گوید:

    سلام
    من از این قصه خوشم اومد و یاد گرفتم که روی دوستام الکی عصبانی نشم.
    از وولک ممنونم

    پاسخ
  8. انس وسلما افزايش
    انس وسلما افزايش می گوید:

    خَيلى خَيلى عالى بود انس ميگه من همه قصه هارو دوست دارم وولك سلما هم ميگه مانبايد زود در باره ى چيزى كه ازش مطمئن نيستيم قضاوت كنيم

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از انس و سلمای عزیز که به قصه های وولک گوش میکنن و خوشحالم که قصه ها رو دوست دارن

      پاسخ
  9. محمدماهان ملاحسن
    محمدماهان ملاحسن می گوید:

    سلام خاله صدف عزیز
    ماهان جون ازتون تشکر میکنه بابت قصه های جذاب وولک۰🥰🥰🥰❤💙🙏🏻

    پاسخ
  10. آنیتا علمشاهی
    آنیتا علمشاهی می گوید:

    سلام آنیتا علمشاهی میگه
    ممنونم ممنونم ممنونم از شما تشکر می کنیم زیبا و شنیدنی بود.
    خیلی از شما تشکر میکنم از شما تشکر میکنم.🐁🐁🐁🐵🐼🐼🐵🐵🐵🐵🌠🌠🌠☔☔🌈🌈🌈🌈

    پاسخ
  11. ریحانه
    ریحانه می گوید:

    قصه عالی بود🥰😘😍😜😠😡🥵😰😨😳😤😶🤢🤕🤮😴🤒🤒😷🤧🤧🤧🤮🤑🤲🏼👍🏽👎🏻👍🏻🤙🏻🫦👄👍🏻🦾🦾🦶🏻🦶🏻🦶🏻🦶👩🏼👶🏻👧🏼🧕🏻👸🏼🫅🏻🤴🏼🦹🏻🦹🏼‍♀️👸🏼👰🏻‍♀️🎅🏻🧑🏻‍🎄🤶🏻

    پاسخ
  12. مرسانا خوشکام
    مرسانا خوشکام می گوید:

    💋💋💋😍😍😍😍🤩🤩🤩🤩🥰🥰🥰🥰😘😘😘😘😘😚😚😚😚🥳🥳🥳💘💘💘💝💝💝💝💖💖💖💖💗💗💗💗💓💓💓💓💓💞💞💞💞💞💕💕💕💕💕💟💟💟💟💟❣❣❣❣💔💔💔💔❤❤❤❤❤🧡🧡🧡🧡🧡💛💛💛💚💚💚💙💙💙💜💜💜🤎🤎🖤🖤🖤🤍🤍🤍🎀🎀🎀🎀🎀خیلی آلی بود

    پاسخ
  13. 🌈🦄فرناز🦄🌈
    🌈🦄فرناز🦄🌈 می گوید:

    سلام خیلی قصه ی قشنگی بود ونتیجه ی خوبی برای بچه ها داره چون اینطوری دیگه به کسی تهمت نمی زنند♡♡

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام فرناز جان
      کاملا درسته عزیزم، امیدوارم که این نتیجه برای رشد فکری بچه ها، تاثیر خوبی داشته باشه

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *