قصه جذاب و شنیدنی هوشی و کوشی
3.3/5 - (15 امتیاز)


 

یکی بود یکی نبود، دوتا موش بودن یکی اسمش هوشی بود و اون یکی دیگه کوشی، اونا با هم خیلی دوست بودند. هوشی و کوشی زیر درخت نشسته بودند و با هم داشتن خوش میگذروندند. باد سردی می وزید. هوشی گفت:« زمستون به زودی میاد، باید برای خواب زمستونیمون دنبال خونه بگردیم.» کوشی گفت: «اره یه خونه ی خوب و گرم،که تا بهار اونجا راحت راحت بخوابیم.» دوتا موش غذاهایی که برای زمستونشون جمع کرده بودن برداشتندو به راه افتادن. توی راه خونه ی مناسبی پیدا نکردند. رفتنو رفتن تا به یه قورباغه رسیدن.

قورباغه توی چمنا نشسته بود و قور قور می کرد. هوشی و کوشی به طرفش رفتنو گفتن:« سلام اقا قورباغه این طرفا خونه ی خالی سراغ داری؟» قورباغه یه بادی به گلوش انداختو گفت: «قور قور، قووور قووور، بله یه خونه ی خوب، دنبال من بیاین.» قورباغه یه جستی زدو به راه افتاد. هوشی و کوشی هم دنبالش راه افتادن. هر چی بیشتر میرفتن، زمین خیس تر میشد. تا اینکه کم کم به مرداب رسیدن .قورباغه جستی زدو روی یه برگی نشست دو تا سطل توی علفا افتاده بود. سطلا تا نصفه پر از آب و گل بودن. قورباغه به سطلا اشاره کردو گفت:« قور قور، اینجاست. ببینید، یکی ازون خونه های من اینه، سطل دومی هم باشه مال شماها.» هوشی و کوشی به سطل نگاه کردندو یه آهی کشیدن. هوشی گفت: «خیلی ممنون آقا قورباغه،این خونه به درد ما نمیخوره،ما میخوایم برای زمستون جای گرم و نرم داشته باشیم، ولی اونجا خیس و سرده.» قورباغه گفت:« قور قور هر جور که دوست دارین، من که اونجا راحتم، شاید شما هم اونجا راحت باشید.» موشها قبول  نکردندو از قورباغه خداحافظی کردنو دوباره به راه افتادن.»

چندتا خونه دیدن یا خیلی  بزرگ بود، یا خیلی کوچیک یا توی بلندی بود، یا زیر زمین، خلاصه هیچ کدوم مناسب نبودن. گرم و نرم نبودن.  هوشی و کوشی اینقدر گشتن تا خسته شدن، یه گوشه نشستن تا استراحت کنن. توی این فکر بودن که برای زمستون کجا برن و چی کار کنن، که یه دفعه گوشای هوشی تیز شدو گفت:« خوب گوش کن! صدای پا می شنوم. »هر دوتا موش گوشاشونو تیز کردن، صدای پا نزدیک و نزدیک تر میشد .اونا پشت بوته ها قایم شدند. تو همین موقع یه پیرمرد فقیریو اونجا دیدند. لباساش رنگو رو رفته و کهنه بود،کیسه هم دستش بود. اون کنار درخت نشست، از توی کیسه یه جفت کفش بیرون اورد، چکمه هاشو دراوردو اون کفشا رو پوشید بعدم بلند شد و دوباره به راه افتاد. موشا دیگه اونو نمیدیدن اخه اون خیلی دور شده بود.که یه دفعه یه چیزی از بالای سر موشا گذشت و محکم به زمین افتاد. اونا از ترس از جاشون پریدن. پیرمرد رفت. هوشی و کوشی رفتن تا ببینن چه چیزی تو علفا افتاده. اونا یه جفت چکمه کهنه دیدن،که زیر بوته ها کنار هم افتاده بود. پیرمرد چکمه هاشو انداخته بودو رفته بود. هر دوتایی به چکمه ها نگا کردند. هوشی گفت چه قدر خوب شد، این دقیقا همون چیزیه که میخواستیم، دوتا خونه ی قشنگ کنار هم. کوشی بالای یکی از چکمه ها رفت و گفت: «وای چه بویی میده، اول باید توی اونو با علف های خوش بو بپوشونیم. اونوقت میشه یه خونه ی خوب.» بعدم هر دوتایی وسط علفا دوییدنو دست بکار شدند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

0 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *