3.9/5 - (70 امتیاز)

روزی روزگاری در یک شهر کوچک در المان…هفت فرزند با پدر و مادر خود زندگی می کردند. خانواده وضع مالی خیلی خوبی نداشت. پدر تو اداره ی پست کار میکرد و درآمد بسیار کمی داشت اما مادر از خانواده ای ثروتمند بود و پس انداز می کرد. اون مهربون بود و خیلی خوب مراقب بچه هاش بود فقط یک مشکلی وجود داشت…اون خیلی خسیس بود. اگه چیزی فایده ای نداشت هیچ احتیاجی برای خریدنش نمیدید و عادت کرده بود همیشه بپرسه که چه فایده ای داره؟! هفتمین و کوچک ترین فرزند، هنسی کودک بسیار شیرین و دوست داشتنی ای بود. عاشق بازی کردن و رقصیدن بود ولی رفتار مادرش همیشه اونو غمگین می کرد. همه ی فرزندان خانواده با این باور بزرگ شده بودند که باید فایده ای درکار باشه. همه به جز هنسی! بزودی کریسمس از راه رسید و همه ی بچه ها فوق العاده هیجان زده بودن.
– این پای ها خیلی خوشمزن.
— مامان بیا یه کیک شکلاتی هم درست کنیم. یعنی میشه؟
مادر: «جوراب برای جیم، یه ژاکت مخصوص مدرسه جدید برای الن. عالیه هرچی که بچه ها احتیاج دارن.»
هنسی: «من واقعا به خاطر درخت کریسمس زیبا و درخشان خوشحال و ذوق زده ام.»
بچه ها باشنیدن این حرف خوشحالتر شدن…
– «مامان کی درخت کریسمس برای ما میخری.»
مادر: «چی خب فکر کردم امسال نیازی به درخت کریسمس نیست، میدونین. بنابراین امسال درخت کریسمس نداریم.»
پدر: «اون منظورت چیه عزیزم؟ نمیتونی توی این موضوع اینقدر سختگیر باشی. ما حتما یه درخت میخریم و حرف آخر همینه.»
درحالی که همسرش رو ناراحت کرده بود رفت بیرون.
ولی بدون درخت هم میشه کریسمس داشت.»
هنوز هم فکر میکرد حق با خودشه و تصمیم گرفت اصلا درخت کریسمس نخره. اگرچه شوهرش فکر کرد که حتما شوخی میکنه! مطمئنا نمیتونه اینقدر سختگیر باشه. میدونست که حتما درخت میخره و لبخند زد. بچه ها از شنیدن این خبر واقعا دلشون شکسته بود. هنسی بیشتر از همه ناراحت بود. روز ها میگذشت و کریسمس نزدیک تر میشذ و بچه ها عبوس و غمگین تر میشدن. ددرشون سرش خیلی شلوغ بود و متوجه نمیشد اما مادرشون فهمید و احساس خیلی بدی پیدا کرد.


مادر: «یعنی واقعا باید درخت بخرم؟! نه بنظر من که فایده ای نداره.»
با این حرف خودشو راضی کرد و دیگه اصلا به خرید درخت فکر نکرد. روز قبل از کریسمس هنسی خیلی ناراحت بود. از مدرسه برمیگشت و واقعا منتظر یه درخت کریسمس دوست داشتنی و پر از پولک های قشنگ بود.
این عادلانه نیست! خب اگه مامان درخت نخره من خودم میخرم.»
و به جای رفتن به خونه رفت جنگل و تصمیم داشت بهترین درختی که اونجا بود رو پیدا کنه. خیلی زود رسید و شروع به جستجو درخت کرد. درختی رو دید که افتاده بود و سعی کرد اونو برداره ولی اینقدر کوچیک بود که نمی تونست درخت بزرگ رو برداره.
هنسی: «اوه خدایا! به نظر میاد این درخت برای ما مناسبه ای کاش یکی بود می تونست کمکم کنه.»
درست همونموقع سنجاب بزرگی از حفره درخت بیرون اومد. به هنسی که با تعجب نگاه میکرد، نگاه کرد و به سمتش پرید.
هنسی: «سلام آقای سنجاب…»
سنجاب رفت عقب و یه فندق تعارف کرد…
هنسی: این برای منه؟ چرا؟ خیلی ممنونم.»
سنجاب شروع کرد به خندیدن و همینطور هنسی…
هنسی: «ای سنجاب شیطون…گوش کن میتونی کسی رو پیدا کنی که توی بردن این درخت کمکم کنه؟»
سنجاب بهش نگاه کرد و سرش رو تکون داد…
هنسی: «اوه خواهش میکنم. من حتم دارم سنجاب خوبی هستی مگه نه؟»
سنجاب دمش رو تکون داد و لبخندی زد…روی دوپاش ایستاد و با صدای بلند داد زد…
هنسی: «اوه برای چی این صدارو از خودت درمیاری؟»
کوتوله: «مارو صدا میکرد…مارو..‌مارو…»
هنسی از دیدن اون همه کوتوله خوشحال شده بود. پیشنهاد خوبی داده بود که سنجاب اونارو صدا کنه و توی حمل درخت کمکش کنه.
کوتوله: «خب امیدوارم دکور زیبایی برای آویزون کردن به درخت داشته باشی.»
هنسی: «اوه نه اونایی که ما داریم شکسته. مامان هیچ چیز جدیدی نخریده.»
کوتوله: «جای تاسفه! ما که نمیتونیم بیخیال شیم. میتونیم؟»
نه نمیتونم…بیاین یچیزی براش درست کنیم. سنجاب تو هم به ما کمک میکنی؟»
بنابراین کوتوله ها و سنجاب بلوط ها، کاج ها و توت هایی از جنگل جمع کردن و هنسی هم داشت نگاهشون میکرد و اونارو با یه رشته هایی به هم وصل کردن تا بتونن در درخت آویزونش کنن.
کوتوله: «حالا بیا همه ی اینارو ببریم خونه ی تو باشه؟»
کوتوله: «آره آره..‌»
هنسی به این حرف خندیدن…وقتی کوتوله ها درخت رو روی پشت خودشون حمل میکردن، با خوشحالی کنار اونا راه می رفت.
کوتوله: «هنسی تو فرزند هفتم هستی و تو خیابون هفتم زندگی میکنی درسته؟»
اوه از کجا میدونی؟»
کوتوله: «ما همه چیز رو میدونیم. اینم میدونیم که شماره هفت خوش شانسه. بنابراین تو بچه خیلی خوش شانسی هستی. میدونی هفت هفتا چند تا میشه؟»
هنسی: «نمیدونم. فقط میدونم که دو هفتا میشه چهارده تا اما این میشه چندتا هنوز تو مدرسه یاد نگرفتیم.»
کوتوله: «هفت هفتا میشه ۴۹تا. اینو یادت باشه چون شانس میاره.»

در همین حال مادر هنسی فوق العاده نگران بود. نزدیک تاریکی بود و هنسی هنوز برنگشته بود خونه.
مادر: «اوه اون معمولا میره خونه ی دوستاش. من چقدر احمقم گمونم به زودی برمیگرده خونه.»
وقتی داشتن میدوییدن و درخت رو از وسط جنگل میبردن هنسی با خوشحالی اینور و اونور می پرید. تمام حیوانات کوچیک جنگل از حفره های پنهون خودشون میومدن بیرون و برای اونها دست تکون می دادن.
اوه چه بامزه! خداحافظ خرگوش کوچولو.»
خیلی زود به خونه ی هنسی رسیدن و دیگه شب شده بود. برف هم داشت شروع میشد…
خب بیاین تزئین درخت رو شروع کنیم. چطوره؟»
و اینطوری درخت رو تزئین کردن. سنجاب از شاخه ای به شاخه ای دیگه می پرید و بلوط هارو به کاج آویزون می کرد. کوتوله ها توت هارو برداشتن و به طور جادویی اونارو به شمع های قرمز کوچولویی تبدیل کردن
هنسی: «درخت خیلی زیبا شده.»
و البته همینطور بود. کوتوله ها و سنجاب کار بزرگی انجام داده بودن و درخت عالی به نطر می رسید.
کوتوله: «خب دیگه باید برگردیم خونه های خودمون.»
هنسی: «باید برگردین؟»
کوتوله: «بزودی کریسمس شروع میشه و ماهم میخوایم درکنار خانواده های خودمون باشیم. خب خداحافظ هنسی. امیدوارم باز یروزی ببینمت.»
اون شب خانواده منتظر بودن که پدر بیاد خونه. بچه ها ازینکه درخت نداشتن خیلی ناراحت بودن و مادرشون از دیدن بچه های ناذاحت غمگین شده بود.
پدر: «من برگشتم. هانواده ی عزیز من برای چی همه اینقدر ناراحتن؟ بجز هنسی! اوه عزیزم بخاطر درخت کریسمس؟»
مادر از دیدن ناراحتی بچه هاش فوق العاده شرمنده شد و حالا کاملا دلش شکسته شده بود.
مادر: «اوه خیلی متاسفم من درخت نخریدم چون احساس نمیکردم فایده ای داشته باشه. خیلی متاسفم»
پدر: «از چی حرف میرنی؟؟؟ بیرون درخت خیلی قشنگی دیدم. اوه قراره یه سورپرایز باشه؟ سورپرایز خیلی عجیب و غریب؟»
همه بهم نگاه کردن و دوییدن بیرون. همه از دیدن درخت جادویی حسابی تعجب کردن. کاج ها نقره ای شده بودن و بلوط ها به زنگ های طلایی کوچیکی تبدیل شده بودن. شمع ها روشن شده بودن و یه ستاره طلایی کوچولو بالای درخت برق میزد.
پدر: «خب این واقعا شگفت انگیز ترین کریسمس ماست. اینطور نیست؟«
بچه ها: «آره آره.»
مادر: «اره همینطوره.»
مادر نمیدونست درخت چطور به اونجا اومده بود اما بابت معجزه کریسمس سپاسگذار بود. با دیدن چهره شاد همسر و چهره فرزندانش متوجه شد که اشتباه کرده بود و قول که هرگز اینقدر سختگیر نباشه. روز بعد، هنسی همه چیز رو درمورد کوتوله ها و سنجاب به همه ی خواهر ها و برادر های خودش گفت. اونا با یه کیک بزرگ به جنگل رفتن تا ازونها تشکر کنن.
ولی چجوری باید صداشون کنیم؟»
اوه یچیزی بهم یاد دادن که شانس میاره. شاید اگه پشت هم اونو تکرار کنیم سر و کله اشون پیدا بشه. اون اینه… هفت هفتا میشه ۴۹تا.»
بچه ها گیج شده بودن اما به هرحال اینو گفتن. اونها ادامه دادن و گفتن. کوتوله ها و سنجاب بیرون اومدن. بچه ها با خوشحالی کیک رو بهشون دادن و از کوتوله ها و سنجاب شیطون تشکر کردن. وقتی بچه ها برگشتن خونه، مادر همه ی فرزندانشو بغل کرد. متوجه شد هیچی زیباتر از لذت دیدن خوشحالس خانوادش نیست. به هرحال کریسمس به معنی وقت گذروندن با خانواده، همدلی و مهربونی به همدیگست. در نهایت سنجاب درس عبرتی به مادر داد.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

36 پاسخ
  1. ملینا زاهدی اول 💋
    ملینا زاهدی اول 💋 می گوید:

    ببخشید من عاشق قصه هاتونم اما چون شب ها خوابم میاد بعضی وقت ها بی ادب میشم😅🥰

    پاسخ
  2. سارا مزیدی
    سارا مزیدی می گوید:

    خیلی عالی بود ممنونم از شما 🌹🤩😘🥰😍🤩😘😍😍🤩😘🥰🤩😘😍😍🤩😘🥰😍🥰🤩😘🥰🤩😘😍😍🤩🌹🌹😘😍😍🥰🤩😘😍🤩😘😍🤩😘😍😍🤩🌹🌹🤩🤩🌹🤩😘😍

    پاسخ
  3. 💋ملینا زاهدی اول اول فامیلی منه عجیبم نیست😓
    💋ملینا زاهدی اول اول فامیلی منه عجیبم نیست😓 می گوید:

    خسته شدمممممم!
    رسیدگی کنید من هی جواب این سوال میدم اما نمیاد

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ملینای عزیز کامنت ها و جواب هایی که شما در سایت لطف می کنید و برای ما می نویسید، بعد از تایید نمایش داده میشوند

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *