روزی روزگاری در روستای کوچیکی ماهی گیری با چهار پسرش زندگی می کرد. پسر های اون راب، کول، الکس و هری نام داشتند. ماهی گیری مرد فقیری بود. ماهی فروشی تنها منبع درآمدش بود و فقط در حد سیر کردن خونوادش پول در میاورد. اون چیز دیگه ای نداشت تا به پسراش بده. یه روز پسراشو جمع کرد و به اونها گفت:
پدر: “فرزندانم گوش کنید. من هیچی ندارم به شما بدم . الان دیگه به اندازه ی کافی بزرگ شدین باید برین یه شغلی برای خودتون دست و پا کنین و شانستونو امتحان کنین.”
راب: “ولی پدر ما که هیچ حرفه و هنری بلد نیستیم. آخه دور از خونه چیکار کنیم؟”
پدر: “این دقیقا همون چیزیه که بیرون از خونه باید پیداش کنین. باید از خونه بزنین بیرون تا بفهمید توانایی انجام چه کاری رو دارید.”
الکس: “ولی پدر ما هیچوقت تنهایی جایی نرفتیم.”
پدر: “هیچ اتفاقی نمیوفته. نمیخوام شما ها مثل من یه ماهی گیر ساده بشین. باید یه کاری یاد بگیرین و باهاش زندگیتونو بسازین. برین و یه حرفه ی پر درآمد پیدا کنین.”
کول: “باشه پدر اگه این همون چیزیه که تو میخوای پس ما حتما میریم.”
هری: “بله پدر. ما میریم دنبال کار.”
چهار برادر با پدرشون خداحافظی کردن و به راه افتادن. پس از طی مسافتی چهار جاده دیدن که هر کدوم به سمتی می رفت. راب به برادراش گفت:
راب: “من فکر می کنم. هر کدوم از ما باید یکی از این جاده هارو انتخاب کنیم و دوباره بعد از چهارسال همدیگه رو همینجا ببینیم.”
بقیه برادر ها: “هرچی تو بگی داداشه بزرگه.”
هرکدوم از چهار برادر به راهی رفتن. راب در راه با مردی ملاقات کرد…
مرد غریبه: “رفیق این جاده تهش بن بسته کجا داری میری؟”
راب: “من میخوام یه حرفه یاد بگیرم. هر حرفه ایکه بشه باهاش خرج یه زندگی رو درآورد.”
مرد غریبه: “خب پس با من بیا. من تورو حرفه ای ترین دزد دنیا می کنم.”
راب: “نه نه…من میخوام با صداقت پول دربیارم نه از راه دزدی. من میخوام آزاد زندگی کنم نه این که اسیر زندون بشم.”
مرد غریبه: “هی رفیق کی گفته بری زندون؟ فقط راه و روش دزدی رو یاد بگیر ولی برای کار های خوب ازش استفاده کن.”
راب با اون موافقت کرد…با خودش فکر کرد یادگیری یه حرفه هیچ اشکالی نداره. بنابراین با اون رفت…مرد اونقدر اونو در مهارت های دزدی حرفه ای و چیره دست کرد که هرچی راب می خواست می تونست بدون این که کسی متوجه بشه بدزده. کول داشت قدم می زد که ناگهان به محوطه ای رسید که در اون محوطه رودخونه ای جریان داشت و جز یک خونه تا دوردست ها چیزی دیده نمیشد. کول مردی رو دید که کنار رودخونه ایستاده بود. یک چیز شیشه ای دست مرد بود…کول متوجه نشد که اون چیه پس رفت پیش مرد…
کول: “هی آقا چیکار می کنی؟”
مرد غریبه: “با این وسیله میتونی همه چیزو از دور ببینی. بهش میگن دوربین دوچشمی.”
کول: “این که خیلی جالبه میشه یاد بدی چطوری ازش استفاده میکنی؟”
مرد غریبه: “اگه دوست داری یاد بگیری چرا که نه حتما بهت یاد میدم.”
کول به خونه ی مرد رفت…مرد به اون مهارت استفاده از دوربین رو یاد داد و در عرض چند ماه کول در استفاده از اون استاد شد…
مرد غریبه: “افرین خیلی خوب یاد گرفتی. حالا دیگه میتونی از اینجا بری.”
کول: “آره یه سال گذشت…دیگه باید از اینجا برم.”
مرد غریبه: “بسیار خب این دوربین هم با خودت ببر. با این میتونی هر چیزی که توی زمین و آسمون هست رو ببینی.”
در همون حال برادر سوم الکس به یه شکارچی برخورد. اون در خونه ی شکارچی موند و از اون مهارت شکار کردن رو یاد گرفت…
مرد غریبه: “الکس تو خیلی وقته داری توی دشت تمرین میکنی اما امروز باید بری توی جنگل تمرین کنی. میخوام ببینم میتونی جنبنده هارم نشونه بگیری یانه.”
الکس: “خیله خب باشه.”
هردوی اونها به جنگل رسیدن. در اونجا شکارچی به الکس یاد داد که چگونه یه آهو رو در حال دویدن نشانه بگیره. تیر به آهو اصابت کرد و اونو کشت…
مرد غریبه: “الکس زود باش! توهم بیا نشونه بگیر.”
الکس تیری رو برداشت و پرنده ی درحال پروازی رو نشونه گرفت اما تیرش خطا رفت.
مرد غریبه: “الکس تو هنوز تمرین لازم داری. از امروز به بعد هرروز برای تمرین میایم به جنگل.”
الکس: “باشه هرچی شما بگین.”
شکارچی هرروز الکس رو برای تمرین به جنگل می برد. کم کم الکس همه ی تیر هارو به هدف میزد و حتی یک تیرش هم به خطا نمی رفت. حالا دیگه در شکار کردن برای خودش استادی شده بود.
مرد غریبه: “الکس آفرین حالا دیگه نشونه گیریت عالی شده و همه ی مهارت های این حرفه رو یاد گرفتی.”
الکس: “خیلی از شما ممنونم. شما خیلی بهم لطف کردین. فقط به خاطر تو بود که تونستم شکار کردن رو یاد بگیرم. الان دیگه باید برگردم خونه و به پدرم کمک کنم.”
مرد غریبه: “الکس البته که میتونی بری. این تیر و کمون هم همراه خودت ببر شاید یه روزی بدردت بخوره.”
برادر کوچیک تر هری به روستایی رسید و اونجا بود که خیاطی رو دید…
مرد غریبه: “تو کی هستی اینجا چیکار میکنی؟”
هری: “اسم من هریه. من اومدم اینجا تا یه حرفه ای رو یاد بگیرم.”
مرد غریبه: “خب بگو ببینم دوست داری خیاط بشی؟ من میتونم بهت یاد بدما.”
هری: “حتما چرا که نه؟ دوست دارم یاد بگیرم.”
هری در خونه ی خیاط موند. هری با اشتیاق هنر لباس دوختن رو به هری یاد داد. کوچک ترین کار رو براش توضیح می داد. مثلا چطور یه سوزن رو نخ کنه…چطور قبل از دوختن پارچه رو بگیره…همه چیز رو به اون یاد داد. با گذشت زمان هری خیاطی رو خیلی خوب یاد گرفت…خیاط که از راستی و سختکوشی هری خوشحال شده بود، به اون سوزن و نخی داد و گفت:
مرد غریبه: “من واقعا از کار تو راضیم. این نخ و سوزن رو بگیر. تا وقتی از اونها خوب استفاده کنی میتونی هرچیزی که دلت می خواد رو بدوزی… هیچکس هم نمیتونه درزی رو که تو دوختی رو پاره کنه.”
چهار برادر به جایی رسیدن که قول داده بودن بعد از چهارسال همدیگه رو در اونجا ببین و از اونجا باهم به خونه رفتن. بعد از رسیدن به خونه پدرشونو دیدن و به اون گفتن که هرکدوم چه چیز هایی رو یاد گرفتن. روزی چهاربرادر همراه پدرشون زیر درختی بیرون از خونه نشسته بودن که پدرشون گفت:
پدر: “امروز می خوام ببینم تو مهارتی که یاد گرفتی چقدر حرفه ای هستین! بگین ببینم چند تا تخم داخلشه؟”
کول: “پنج تا.”
پدر: “خب راب برو از زیر پرنده تخم هارو بردار. اون نشسته روی تخم تا اونها به دنیا بیان اما پرنده نباید متوجه بشه.”
راب از درخت بالا رفت و بدون این که پرنده اونو ببینه تخم هارو دزدید. اون به قدری دقیق بود که پرنده حتی متوجه نشد که تخم های زیرش ناپدید شدن.
پدر: “وای آفرین!”
ماهی گیر چهار تا از تخم هارو در چهارگوشه میزی قرار و به پسرش الکس گفت:
پدر: “با یه تیر هر چهار تا تخم رو جوری بشکن که جوجه ی داخل تخم ها آسیب نبینه.”
الکس تیرش رو درآورد و تنها با یک تیر تخم هارو شکوند. ماهی گیر از دیدن این صحنه خیلی خوشحال شد و به پسرش هری گفت:
پدر: “حالا این تخم هارو بدوز و بهم نشون بده اینجوری پرنده میتونه بچه هاش رو به دنیا بیاره.”
هری سوزنشو درآورد و تخم هارو دوخت و راب دوباره اونهارو داخل لونه گذاشت. پرنده اصلا متوجه نشد…
پدر: “بسیار خب فرزندانم. همتون توی این چهارسال حرفه اتون رو با صداقت و پاک دلی یاد گرفتین. من چیزی ندارم که بهتون بدم ولی مطمئنم که زندگی جواب سخت کوشی شمارو میده.”
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




سلام خانم خالقی عزیز شبتون بخیر قصه ی امشب عالی بود ،و فهمیدم که اگه بخواهیم یک حرفه رو یاد بگیریم باید حرفه ای رو انتخاب کنیم که با صداقت و پاک دلی اون حرفه رو انجام بدیم و یادش بگیریم .🙏🏼😊
بسیار هم عالی
ممنونم که برداشتتو برامون نوشتی ساینای عزیز
عااااااااالی بود عاااااااااااااشقشم
ممنونم از نظرتون رها و فرداد عزیز
عالی مثل همیشه
تشکر
عالی بود 😍😍😍😍😍😍😍😍❤❤❤❤❤❤💛💛💛💛💛💛💛💛💖💖💖💖💖💖💖💕💗💟💞💜
تشکر
عالی بود
تشکر
این داستان عالی بود👏👏👏
بسیار عالی
تشکر از نظر شما
خیلی خوب بود ممنونم تشکر
تشکر از شما
میدونید چیه من همهی قصه های وولک رو برای خواهرم میزارم و خیلی دوست داره ولی مشکل اینجاست که من از شکار کردن بدم میاد یعنی خیلی ناراحت میشم ب نظرم بد آموزی داره لطفا دیگه شکار اینجور چیزا حرف نزنید ممنون
ممنونم که نظرتون رو برای ما نوشتید
عالی بود من عاشقش شدم
بسیار هم عالی
ممنون از همراهی شما
اصلا کیفیت داستانهای تصویریتون خوب نیست
این قصه عالیی هست❤️❤️❤️❤️❤️
ممنون که با وولک همراهی و نظرتو برام نوشتی دوست خوبم
عالیی
تشکر
سلام مثل همیشه عالیییییییییییی😍
خیلی ممنونم از لطف و نظرت دوست خوبم
به نظر من غصه اش نا تمام بود
تو دوست داشتی چطوری قصه تمام شه عزیزم؟!
ولی به نظر من دزدی و شکار بد آموزی دارد
بله کاملا درسته آنیسای عزیز
عالی ولی قصه تو لبتابم نمیاد مشکل قصخ است یا نه
تشکر از همراهیتون
خیر قصه مشکلی نداره، حدودا 10 ثانیه باید صبر کنید تا پلیر براتون نمایش داده بشه
عالی بود
تشکر
آ لی بست
تشکر
خاله صدف ، ببخشید این رو میگم ها اما چرا وقتی کسی یک پیامی می ده شما بازی وقت جوابش رو میدین اما بعزی وقت ها میگین :(مرسی که نظرت رو برامون نوشتی)چرا؟
چون در بعضی از پیام ها سوال یا نطراتی مطرح میشه که میتونیم باهم تبادل نظر بیشتری دربارشون داشته باشیم عزیزم
😗😗😗😗😗
تشکر
سلام من همهی قصه ها شمارو برای خواهرم میزارم
ولی من ب شدت با شکار حیوانات مخالفم و این قصه شکار رو ی حرفه میدونست و با اینکه این فقط قصه هست ولی من خیلی ناراحت شدم😞
ممنونم که نظرت رو برای ما نوشتی موژان عزیز
درسته شکار، حیوان آزاری هست