قصه جذاب و شنیدنی فیل ها در خواب علی کوچولو
2.3/5 - (7 امتیاز)


 

یکی بود یکی نبود داستان فیل ها در خواب علی کوچولو از این قراره که  علی کوچولو اومد توی حیاط. بعدم  قفس کوچکشو با خودش اورد. قفس، پر بود از فیلای کوچولو ،فیلای خاکستری و خوشگل و ناز.
علی کوچولو رفتو برای فیلا علف گذاشت. فیلا هم شروع کردن به خوردن علفا، وقتی همه ی علفا رو خوردن گفتن : « بازم علف میخوایم بازم علف بده علی کوچولو.»
اما علی کوچولو دیگه علف نداشت.این طرفو اون طرف حیاطو نگاه کرد ولی  خبری از علف نبود. احمد و رضا که دوستای علی کوچولو بودن اومدن پیش علی ، توی دستاشون پر از علف بود.

علی کوچولو گفت: « چه قدرخوب شد که علف آوردین. فیلام سیر نمیشن همش میگن علف بده.»
بعدم احمد و رضا، علفها رو روی زمین ریختن. تا فیلا راحت بخورن علی کوچولو هم در قفس را باز کرد و بچه فیلها دویدنو اومدن  بیرون. تند و تند همینطور هی علف خوردند، علف خوردنو بزرگ و بزرگ شدند.
بعد که علفا تموم شد  گفتند:« خب ما دیگه باید برگردیم پیش پدر و مادرمون.» علی کوچولو اخم کرد و ناراحت شد . پیش خودش گفت: آخه شما که فیلای منید کجا میخواید برید.
احمد رو کرد به علی کوچولو و گفت: «ناراحت نشو. اونا نمی تونن این جا بمونند، آخه خیلی بزرگن توی خونه که جا نمیشن.»
رضا هم گفت: «آره تازه، دلشون واسه پدر و مادرشون تنگ شده هر حیوونی باید پیش پدر، مادرو خونوادش باشن اصلا همه باید پیش پدر مادرشون باشن گناه دارن علی کوچولو ببین چه قدر ناراحتن.»
بچه فیل ها گفتند:«خب اما ما راه رسیدن به شهرمون را بلد نیستیم. » علی کوچولو و احمد و رضا به همدیگه نگاه کردندو تعجب کردند. اونا هم نمیدونستن  شهر فیل ها کجاست؟ بله بچه ها سه تایی سوار فیل ها شدنو به دنبال هم راه افتادن. توی کوچه، هر کس که  اونا رو می دید، می گفت:« فیل بچه ها، یاد هندوستان کرده.»

علی کوچولو راه هندوستان را بلد بود.اونا از کنار ماشین ها و ساختمان های بلند گذشتند . از کنار باغها و رودها و کوه ها گذشت تا به هندوستان رسیدند. فیل ها تا پدر و مادرشونو دیدند، کوچولو شدندو  با خوشحالی به طرف اونها دویدند.
علی کوچولو به احمد و رضا گفت: « خب حالا باید برگردیم» احمد پرسید: « ای وای چه طوری؟ما با فیلها اومدیم.»
یکی از فیل های بزرگ جلو آمد و گفت: «شما بچه های ماها را آوردین. من هم شماها رو به شهرتون می رسونم. »
علی کوچولو و احمد  و رضا سوار فیل بزرگ شدند و  فیل به راه افتاد. رفت و رفت و رفت و یه مرتبه علی کوچولو داد زد: « آخ جون رسیدیم.» بعدم یهوی چشماشو را باز کرد.
مادر علی کوچولو کنارش نشسته بود. ازش پرسید: « رسیدید؟ کجا رسیدید؟ حتما بازم خواب دیدی.»
علی کوچولو گفت: « آره، مامان. خواب دیدمو خواب دیدم که من و احمد و رضا رفتیم به هندوستان و برگشتیم.»
بعد هم با خوشحالی از جاش بلند شد. اون می خواست بره و به احمد و رضا خبر بده که توی خواب با همدیگه رفته بودن هندوستان و برگشته بودن.

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *