قصه جذاب و شنیدنی سیل در جنگل
3.6/5 - (5 امتیاز)

 

 

 

روزی روزگاری توی یک جنگل سرسبز و قشنگ کلی حیوون کوچیک و بزرگ کنار هم زندگی می کردند. جنگل قصه ما درست مثل جنگل های شمال کشورمون ایران همیشه بارونی بود .

اون روز هم بعد از چند روز بارندگی زیاد ، تازه بارون قطع شده بود و آسمون صاف شده بود. حیوانات جنگل که چند روزی توی خونه هاشون مونده بودند و دیگه خسته شده بودند کم کم بیرون اومدند تا هوایی بخورند.

خرگوش گفت: ” نگاه کنید بارون دیشب جنگل رو پر از آب کرده!” موش کوچولو گفت:” باید خدا رو شکر کنیم که سیل نیومد و ما رو با خودش نبرد. این قسمت از جنگل که ما زندگی می کنیم پایین تر از بقیه قسمت هاست و به راحتی زیر آب میره. قبل از اینکه دوباره بارون شروع بشه باید از رودخونه رد بشیم و به اون سمت جنگل که ارتفاع بیشتری داره بریم”

میمون بازیگوش  که از شاخه درخت آویزون شده بود گفت:” من فکر نمی کنم این نقشه به درد بخوره و بتونیم از رودخونه رد بشیم.”

همه حیوون ها به میمون خیره شدند. میمون گفت:” من همین الان از کنار پل رد شدم، پل بر اثر بارندگی دیشب شکسته و ما نمی تونیم از روش رد بشیم. زمانی هم برای درست کردنش نداریم و من مطمینم که این طرف جنگل بر اثر سیل از بین خواهد رفت. تازه من شنیدم که همه حیوانات بزرگتر چند روز پیش به اون طرف جنگل رفتند..”

موش آهی کشید و با ناراحتی گفت:” جالبه، حیوانات بزرگتر از رودخونه رد شدند و خودشون رو به یک جای امن رسوندند اونوقت ما حیوانات کوچیکتر که ممکنه در اثر بارندگی آسیب ببینیم هنوز اینجاییم..”

میمون بازیگوش گفت:” اونها کار درستی انجام دادند.تصمیم گرفتند که به مناطق بالاتر برند و خودشون رو از خطر نجات بدن..”

خرگوش گفت:” درسته حق با تویه ولی ما باید الان چیکار کنیم؟ ” میمون یه کم فکر کرد و گفت:” فعلا تنها کاری که از دستمون برمیاد اینه که دعا کنیم بارون نیاد تا راه حلی پیدا کنیم” همون موقع پروانه خال خالی  پرواز کنان به سمت حیوونها اومد و گفت:” ولی این یه فکر و خیال بیهوده است چون من همین الان از آدمها شنیدم که قراره فردا دوباره کلی بارون بباره..”

موش کوچولو با نگرانی گفت:” پس حالا باید چیکار بکنیم؟” خرگوش گفت:” چه با پل چه بدون پل ! در هر حال باید هرچه زودتر از روخونه رد بشیم. بهتره به کنار رودخونه بریم شاید یه راهی برای رد شدن از اون پیدا کینم”

حیوانات که با حرف  خرگوش موافق بودند به سمت رودخونه راه افتادند. بعد از رد شدن از بین گل و لای توی جنگل بالاخره به رودخونه رسیدند. ولی اوضاع پل خرابتر از اونی بود که اونها فکر می کردند.

رودخونه بر اثر بارونهای زیاد حسابی پرآب و خروشان شده بود و پل هم کاملا از بین رفته بود و فقط تکه هایی از اون باقی مونده بود. موش کوچولو گفت:” وای آب همه جا رو گرفته و اصلا راهی برای رد شدن از این همه آب وجود نداره..”

خرگوش با ناراحتی گفت:” درست می گی منم راهی نمی بینم، تنها چیزی که میبینم این لاک پشت ها هستند که انگار واقعا از این شرایط راضین و دارن لذت میبرن” موش کوچولو گفت:” چرا لذت نبرن؟ اونها برای توی آب زندگی کردن خلق شدند و عاشق آبن . راستی چطوره از اونها بخواهیم که قسمت کم عمق رودخونه رو بهمون نشون بدن تا بتونیم از اونجا رد بشیم؟”

میمون گفت: “واقعا فکر می کنی اونها به کمک می کنند؟” خرگوش گفت: “می تونیم شانسمون رو امتحان کنیم” و به طرف لاک پشت ها رفت. خرگوش براشون تعریف کرد که زندگی اونها تو خطره و باید هرچه زودتر به اون طرف رودخونه برن و از لاک پشت ها کمک خواست.

اما یکی از لاک پشت ها با ناراحتی گفت:” چطور فکر کردید که ما به شما کمک می کنیم؟ یادتون نمیاد که وقتی ما از شما خواستیم که با ما دوست بشید چی بهمون گفتید؟ شماها مارو مسخره کردید و بعد هم کاری کردید که ما از دستتون فرار کنیم..”

خرگوش و میمون و بقیه حیوونها وقتی این حرفها رو شنیدند با خجالت سرشون رو پایین انداختند و چیزی نگفتند. آخه لاک پشت ها درست می گفتند همین چند وقت قبل بود که لاک پشتها می خواستند با  اونها دوست بشن ولی حیوونها لاک پشت ها رو به خاطر ظاهرشون و اینکه خیلی یواش راه میرن مسخره کرده بودند و باهاشون دوست نشده بودند.

همون موقع یکی از لاک پشت ها به اسم لاکی که مهربون و عاقل بود رو کرد به بقیه لاک پشت ها و گفت:” دوستهای من ! من فکر می کنم که حالا که حیوونهای دیگه برای کمک به پیش ما اومدن نباید ناامیدشون کنیم. اونها برای رد شدن از رودخونه به کمک ما احتیاج دارن”

لاک پشتهای دیگه گفتند:” ولی اونها ما رو مسخره کردند، ما به اونها نیازی نداریم اونها هستند که به ما نیاز دارند..”

لاکی گفت:” این که ما به اونها پیشنهاد دوستی دادیم و اونها ما رو مسخره کردند کار اشتباه اونها بود. اما حالا این حیوانات زندگیشون در خطره و برای کمک پیش ما اومدند، اگر ما هم مثل خودشون رفتار کنیم و بهشون کمک نکنیم مثل اونها مرتکب اشتباه میشیم..”

لاک پشتها کمی فکر کردند. اونها با حرفهای لاکی موافق بودند و تصمیم گرفتند که به حیوانات کمک کنند. اونها به سمت حیوانات رفتند و لاکی گفت:” همه جای رودخونه عمق زیادی داره و شما نمیتونید به راحتی ازش رد بشید، اما من یه فکر خوبی داریم.” بعد هم از همه لاک پشت ها خواست که از این طرف رودخونه به اون طرف رود خونه جلوی هم قرار بگیرند، طوری که فقط لاک هاشون از آب بیرون بمونه . حالا انگار یک پل از لاک لاک پشت ها درست شده بود. حیوونها به نوبت از روی لاک پشت ها رد شدند و به اون طرف رودخونه رفتند.

خرگوش به لاکی گفت:” تو زندگی ما رو نجات دادی ، ما واقعا از تو ممنونیم و هیچ وقت این مهربونی تو رو فراموش نمی کنیم.” بعد هم همگی حیوانات به خاطر رفتار زشتشون از لاک پشت ها عذرخواهی کردند. حالا دیگه لاک پشت ها و بقیه حیوانات دوستهای خوب همدیگه شده بودند که تو سختی ها و مشکلات به همدیگه کمک می کردند.

بله عزیزای دلم، دیدید که لاک پشت ها رفتار اشتباه اون حیوانات رو با یک اشتباه دیگه جواب ندادند. اونها با این کارشون حیوانات رو متوجه اشتباهشون کردند و در عوض برای همیشه ، مهربونی رو بهشون یاد دادند. چقدر خوبه که هممون یادمون باشه وقتی کسی رفتار اشتباهی می کنه ما هم مثل اون رفتار نکنیم و قبلش فکر کنیم شاید یه راه بهتری پیدا کنیم تا هم اون متوجه اشتباهش بشه و هم ما از کارمون راضی و خوشحال باشیم.

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





29 پاسخ
  1. سام
    سام می گوید:

    سام میگه:
    سلام شبتون بخیر
    قصه تون بی نظیر بود.
    ما هیچوقت نباید اشتباه کنیم، والا اتفاق های بد برامون میفته.
    ❤❤❤

    پاسخ
  2. نگار
    نگار می گوید:

    سلام
    نگار میگه قصه تون خوب بوده ولی کوتاه
    و نتیجه میگیره که نباید با کسی که به شما بدی کرده بدی کنید وباید با خوبی جبران کنید

    پاسخ
      • آریا و تانیا
        آریا و تانیا می گوید:

        سلام.تانیا میگه : ما باید هیچوقت کارهای بد نکنیم و آریا میگه : باید به دیگران کمک کنیم. ممنون از قصه قشنگتون. 🥳🥳🥳☺️☺️☺️

        پاسخ
  3. رادوین
    رادوین می گوید:

    سلام من رادوین زعیمی ۸ ساله از رشت هستم
    نتیجه ای که میگیرم اینه که مسخره کردن دیگران کار بدی و کمک به دیگران خیلی خیلی خوبه

    پاسخ
  4. مامان نیکی
    مامان نیکی می گوید:

    چقدر این قسمت نظرات را دوست دارم چون دخترم وقتی میگه نطرم را برام بنویس واقعا نتیجه گیریش از داستان برام جالب و دقتش را هم بیشتر میکن 👍👍

    پاسخ
  5. نیکی
    نیکی می گوید:

    سلام من نیکی هستم ۵ سالم از اصفهان
    خیلی خوب که به همدیگ کمک کنیم حتی اگر اونها یک کار بدی در حق ما کردند ما باید کار خوب انجام بدیم و مهربون باشیم

    پاسخ
  6. دنیا
    دنیا می گوید:

    سلام،چقد خوب میشه اگ ادما بدی رو با بدی جواب ندن، و ی فرصت برای جبران اشتباه ب دیگری بدن..دنیا ۷ ساله،،دوستتون دارم وولکیای عزیز

    پاسخ
  7. پارسازارع
    پارسازارع می گوید:

    سلام شبتون بخیر..قصه زیبایی بود..هم من وهم آقاپارسای گل از شنیدنش لذت بردیم..بسیارسپاسگزارم

    پاسخ
  8. رهام يدللهي فارساني
    رهام يدللهي فارساني می گوید:

    سلام من رهام هستم و ٨سالم است.من از قصه ي سيل در جنگل،ياد ما بايد به ديگران كمك كنيم اگر حتي بدي اي به ما كرده باشند ،ما بايد بدانيم بايد در هر شرايطي به ديگران كمك كنيم

    پاسخ
  9. آریا و تانیا
    آریا و تانیا می گوید:

    سلام تانیا جون میگه ما هیچوقت نباید کار بد کنیم و آریا جون میگه ما باید همیشه به دیگران کمک کنیم. 🥳🥳🥳🥳☺️☺️☺️☺️☺️

    پاسخ
  10. حلما
    حلما می گوید:

    😇سلا م 😁حلما نوری❤💙💚💜💛💓💕💖💗💝💞💟👌👏👏👏قصه جالبی بود من یاد گرفتم به بقیه کمک کنم😊☺😀😁😄😍

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *