قصه جذاب و شنیدنی سنجاب و کبوتر دوست های همیشگی
3.5/5 - (13 امتیاز)

 

 

 

توی یک درخت سرو بلند و سرسبز سنجاب کوچولویی زندگی می کرد به اسم گیتا. روی همون درخت کبوتری با بالهای صورتی هم زندگی می کرد. گیتا و کبوتر خیلی وقت بود که با هم دوست بودند. اونها با هم دنبال غذا می گشتند، بازی می کردند و روی شاخه های درخت سرو دنبال هم می کردند.

درخت سرو جلوی یک خونه بزرگ قرار داشت . صاحب خونه یک خانم مهربون بود که از دیدن سنجاب و کبوتر جلوی خونه اش کلی لذت میبرد. اون حیوانات رو دوست داشت و هر روز توی بالکن خونه اش برای سنجاب و کبوتر غذا می گذاشت. گیتا و کبوتر هم همیشه می اومدند و غذاها رو می خوردند و به سراغ بازی می رفتند.

وقتی که برای اولین بار گیتا برای زندگی به درخت سرو اومده بود، اون و کبوتر همزمان به تکه نانی که خانوم مهربون توی بالکن گذاشته بود رسیدند گیتا نان رو برنداشت و به کبوتر گفت:” تو این رو بردار، من دنبال غذای دیگه ای می کردم..” کبوتر گفت:” نه بهتره که نصفش کنیم و هر دومون بخوریم..” و اینطوری شد که گیتا و کبوتر صورتی با هم دوست شدند. و شروع به بازی و دویدن و غذا خوردن با هم دیگه کردند.

اما تازگی ها کبوتر صورتی سرش شلوغ بود و دیگه کمتر با سنجاب بازی می کرد. گیتا هم مجبور بود که به تنهایی بازی کنه و دنبال غذا بگرده. اون خیلی وقتها حوصلش سر می رفت و روی شاخه های درخت به دنبال کبوتر می گشت تا اونو پیدا کنه ولی وقتی اونو پیدا نمی کرد برمیگشت و دوباره تنهایی بازی می کرد.

یک روز که گیتا دنبال کبوتر می گشت و اون رو پیدا نمی کرد به طور اتفاقی به پشت بام خونه رفت و دید که کبوتر خیلی آروم در لانه ای که از کاغذ ساخته شده روی چند تا تخم کوچک نشسته! گیتا خیلی تعجب کرده بود و به آرومی کبوتر رو صدا زد ولی کبوتر جوابی نداد. گیتا غمگین شد و به خونه اش روی درخت برگشت و غذاش رو به تنهایی خورد. چند روز بعد کبوتر صورتی به دنبال گیتا اومد و اون رو با خودش به پشت بام برد. گیتا با دیدن دو تا جوجه کبوتر کوچولو داخل لونه خیلی شگفت زده شد و با خوشحالی گفت:” وای پس توی این مدت سرگرم این دو تا کوچولو بودی!  خیلی خوشحالم ، یعنی میشه اینها رو هم با خودمون به لونه روی درخت ببریم؟”

کبوتر گفت:” الان نه گیتا! اونها خیلی ضعیف و کوچک هستند . اونها حتی نمی تونند پرواز کنند. باید مدتی منتظر بمونی تا بتونی باهاشون بازی کنی. وقتی که یاد گرفتند پرواز کنند می تونند با ما به بالای درخت بیان ..”

کبوتر برای جوجه کبوترها دونه و غذا می آورد. سنجاب هم گاهی اوقات برای اونها دونه میاورد ولی جوجه کبوترها به عقب می رفتند و اون دونه ها رو نمی خوردند.

کبوتر گفت:” میبینی که جوجه های تازه از تخم دراومده چقدر باهوش هستند. اونها مادرشون رو می شناسند و فقط از اون غذا می گیرند. سنجاب گفت: “بله واقعا جالبه ، پس من فقط تماشا می کنم”

وقتی که بالهای جوجه کبوترها به اندازه کافی رشد کردند و قوی شدند، کبوتر صورتی اونها رو به بیرون آورد تا بهشون پرواز کردن رو یاد بده. گیتا هم مثل همیشه کنار اونها بود و تماشاشون می کرد.

کم کم جوجه کبوترها هم گیتا رو شناختند. خانوم مهربون حالا دیگه برای جوجه کبوترها هم غذا می گذاشت و از دیدن بازی کردن کبوترها و سنجاب لذت می برد. یک روز گیتا به کبوتر صورتی گفت:” من واقعا بچه هات رو دوست دارم. بازی کردن و وقت گذروندن با اونها واقعا لذت بخشه ..” کبوتر صورتی گفت:” گیتا تو نباید فکر کنی که جوجه کبوترها برای همیشه اینجا می مونند. به محض اینکه اونها بزرگ و قوی بشن به دنبال زندگی خودشون و دوستانشون میرن ..”

سنجاب آهی کشید و با ناراحتی گفت:” اما این خیلی غم انگیزه! یعنی بعد از این همه مدت که تو ازشون مراقبت کردی  اونها برای همیشه میرند و تو رو تنها می گذارند؟”

کبوتر صورتی لبخندی زد و گفت:”  نه سنجاب این غم انگیز نیست.. این قانون طبیعته . در کنار بچه ها، پدرها و مادرها هم مستقل تر و قوی تر میشن و زندگی خودشون رو با خوشحالی ادامه می دند. پدر و مادرها از مستقل شدن و توانمند شدن بچه هاشون خوشحال میشن و تازه هر زمانی هم که بخواهند می تونند همدیگه رو ببینند…”

گیتا یه کم فکر کرد و گفت:” این فوق العاده است… پس اون بچه ها مثل هدیه های دوست داشتنی هستند که تا زمانی که با ما هستند از همراهی باهاشون لذت می بریم . وقتی هم که برای همیشه پرواز می کنند و از اینجا میرن باز هم زندگیمون رو با خوشحالی و در کنار دوستانمون ادامه میدیم..”

روزها گذشت و گذشت و جوجه کبوترها بزرگ شدند و برای همیشه از اونجا پرواز کردند و رفتند.

گیتا گفت:” درست گفتی ! بالاخره جوجه ها قوی و مستقل شدند و برای همیشه از اینجا رفتند حالا دوباره من و تو تنها شدیم” کبوتر صورتی گفت:” بله اونها قوی و مستقل شدند و به دنبال زندگی خودشون رفتند. من خوشحالم که تنها نیستم و دوستی مثل تو کنارم دارم “. اونها به یاد روزهای اول دوستی شون دوباره با هم بازی کردند و غذا پیدا کردند حالا یک کبوتر جدید هم به درخت سرو اومده بود و اونها می تونستند با دوست جدیدشون هم بازی کنند و خوش بگذرونند.

بچه ها! داستان های جدید وولک رو حتما گوش کنید

وولک پر از داستان های آموزنده و سرگرم کننده برای بچه هاست که برای دسترسی به آن ها تنها کافیست به صفحه قصه های کودکانه وولک مراجعه نمایید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



37 پاسخ
  1. 🦄⚘🌷🌺🐇🍑🍭🍫🎠🎡🎢🎪🌈❄☃️⛄
    🦄⚘🌷🌺🐇🍑🍭🍫🎠🎡🎢🎪🌈❄☃️⛄ می گوید:

    عالییییییییییییییییی❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤😍😍😍😍😍🤩🤩🤩🥰🥰🥰🥰👍👍👍👍

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *