قصه جذاب و شنیدنی رانو تغییر میکند
4.6/5 - (60 امتیاز)

 

 

 

 

رانوی قصه ی ما خیلی خوشحال بود بچه ها اخه اون به تازگی برنده ی دو صد متر مدرسه شون شده بود ، از دو سال پیش تا الان رانو همیشه در مسابقات دو مدرسه برنده میشده ،و به خاطر همین موضوع همیشه به خودش می بالید و مغرور میشد.دوستای رانو از اون پیروی می کردن و هر کاری که رانو می گفت رو انجام می دادن وبرای بقیه ی بچه های مدرسه مشکل و دردسر درست می کردن.

رانو یک همکلاسی داشت به اسم روحان که خیلی پسر باهوش و کوشایی بود.همه ی معلم های مدرسه روحان رو خیلی دوست داشتن.اون پسر مهربونی بود ، به نظافت مدرسه کمک می کرد ، از گل ها و گیاهان مدرسه مراقبت می کرد و دیگران رو نیز به این کار تشویق می کرد.روحان در هر مسابقه ای سعی می کرد تا بهترین عملکرد خودش رو نشون بده،چه تو نقاشی چه تو بحث های علمی.

رانو به روحان حسادت می کرد بچه ها.رانو می خواست که همه اونو دوست داشته باشن و فقط به اون توجه کنن و به حرف های اون گوش کنن ، به خاطر همین رانو برای رسیدن به  هدفو خواسته ش اون به دنبال راه هایی می گشت تا با اونا بتونه روحان رو اذیت کنه و به دردسر بندازه.

یک روز در حالی که رانو داشت مدادش رو توی کلاس می تراشید عمدا و از روی قصد تراشه های مدادش رو روی زمین ریخت. درهمون موقع روحان اونو در حال انجام این کار دید و رانو رو سرزنش کرد.” این چه کاریه رانو؟ تو نباید زباله هایی مثل این رو روی زمین بندازی”

قبلاز اینکه رانو بخواد جواب بده و حرفی بزنه یکی از دوستاش روحان رو مسخره کرد و گفت :” اگر این تو رو خیلی اذیت میکنه چرا خودت این تراشه ها رو از روی زمین برنمیداری؟”
یکی دیگه از دوستای رانو با تمسخر گفت :” بله توباید این زباله ها رو از روی زمین برداری، هرچی نباشه تو متخصص جمع کردن آشغالایی”

بله بچه ها این اولین بار نبود که رانو و دوستاش روحان رو اذیت می کردن و مسخره ش می کردن.

روحان آروم و بی سر و صدا تراشه های مداد رو از روی زمین برداشت و اونا رو توی سطل زباله انداخت.

بعد رو کرد به رانو و گفت :” رانو تو یک روز نتیجه ی رفتارها و کارهای نادرستت رو می بینی، فقط صبر کن و تماشا کن”، به محض اینکه روحان این حرف رو زد یکی از دوستای رانو روحان رو هل داد و اونو رو روی زمین انداخت.

در همین موقع اونا صدای معلمشون رو شنیدن که میگفت :” اینجا چه خبره؟ سریع برین و سر جاهاتون بشینین” و اونا به سرعت به طرف نیمکت هاشون برگشتن.

روحان می تونست همه چیز رو به معلمشون بگه و از رانو و دوستاش گله کنه ولی ساکت موند و حرفی نزد.بچه های دیگه کلاس هم از ترس معلم و رانو و دوستاش سکوت کردن.

معلم گفت :” بچه ها من امروز یک خبرخوب براتون دارم، رانو برای مسابقات دو کشوری از مدرسه ی ما انتخاب شده، رانو لطفا بلند شو”

رانو بلند شد و همه ی کلاس براش دست زدن و تشویقش کردن.رانو خیلی خوشحال و هیجان زده بود.” رانو شما باید  از امروز تمرین هات رو خیلی جدی شروع کنی،من مطمئنم که تو بهترین عملکرد رو توی این مسابقات خواهی داشت”

وقتی معلم حرف می زد رانو با غرور ایستاده بود و به همه نگاه می کرد.” بچه ها من برای چند لحظه باید به دفتر مدیر برم، تو این مدت شما درس هاتون رو مرور کنین،رانو لطفا با من بیا”

رانو به دنبال معلم از کلاس بیرون رفت در حالیکه دوستاش دوباره شروع به آزار و اذیت روحان کردن.اونا وقتی سطل زباله رو روی زمین کلاس خالی کردن از مقررات و خط قرمز ها عبور کردن و گفتن:” بیا روحان، بیا و کار مورد علاقه ت رو انجام بده، همون کاری که هر سال به خاطرش جایزه می گیری”

روحان هر سال برنده ی جایزه ی اول پاکیزگی و نظافت می شد و به خاطر همین همیشه مورد آزار و اذیت و تمسخر رانو و دوستاش بود.روحان فهمید که فقط زمان میتونه به اونا یک درس درست و حسابی بده.اون می تونست گله و شکایت کنه ولی نمیخواست این کار رو انجام بده.روحان زباله ها رو برداشت و دوباره اونا رو توی سطل زباله انداخت و بعد روی صندلیش نشست و مشغول درس خوندن شد.

زمانزیادی به مسابقات دو کشوری نمونده بود.همه ی معلم ها و دانش آموز ها مشغول اماده شدن برای مسابقه بودن.روحان به دلیل مشکلی که برای پاش به وجود اومده بود توی ورزش شرکت نمی کرد.اون یا توی کلاس میموند و درس می خوند یا توی مدرسه می گشت و اونو از نظر تمیزی و نظافت بررسی می کرد.

در روز مسابقه هم روحان اونجا بود ،که ناگهان یک نفر پوست موزی رو جلوی پای اون پرتاب کرد.روحان دید که دوست رانو داره بهش می خنده.اون با تمسخر گفت :” فوری اینو بردار، تو آشغال جمع کن هستی”

این باعث عصبانیت و ناراحتی روحان شد و گفت :” سریع این پوست موز رو از روی زمنی بردار وگرنه من از تو به مدیر مدرسه شکایت می کنم و میگم که چی کار کردی”

این باعث شد که جر و بحثی بین اون دو تا شروع بشه، در همین موقع رانو به طرف اون دو تا دوید و روحان رو کنار زد ولی ناگهان پاش روی پوست موز رفت و محکم به زمین خورد.

رانو از درد فریاد می کشید و گریه می کرد.روحان وقتی که دید رانو روی زمین افتاده به سمتش رفت و کمکش کرد تا بلند بشه و بهش گفت :” رانو تو صدمه دیدی؟”

و در همین حال روحان دید دوست رانو که پوست موز رو روی زمین انداخته بود به سرعت فرار کرد و از اونجا دور شد.رانو در حالی که از درد گریه می کرد گفت :” من فکر کنم پام پیچ خورده و رگ به رگ شده، نمیتونم اصلا روی پام وایسم”

خیلی زود چند تا از معلم ها به اونجا اومدن و پرسیدن:” چه اتفاقی افتاده؟ چطوری خوردی زمین رانو؟ کی این پوست موز رو اینجا انداخته؟”

وقبل از اینکه روحان بخواد حرفی بزنه رانو گفت :” خانم دوستم پوست موز رو اینجا انداخت”

دوست رانو نه تنها مورد سرزنش قرار گرفت بلکه به خاطر پرت کردن آشغال روی زمین جریمه و تنبیه شد.

پای رانو متورم شده بود بچه ها و دکتر سه هفته برای اون استراحت تجویز کرد چون پاش به شدت آسیب دیده بود.رانو خیلی ناراحت و غصه دار بود به خاطر اینکه مجبور شده بود از مسابقات کشوری انصراف بده و کنار بره اما خب چاره ای هم نداشت چون پاش آسیب دیده بود و اون نمیتونست بدوه و مسابقه بده.

اون از رفتار خودش خیلی ناراحت و پشیمون بود و احساس بدی داشت و خجالت زده بود.اون هیچوقت فکرش رو نمی کرد که باید یه همچین هزینه ی سنگینی رو برای رفتارهای نادرست خودش پرداخت کنه و سعی کرد از اون روز به بعد از دوستای ناشایست و نامهربونش فاصله بگیره .

رانو بعد از چند هفته که پاش کاملا خوب شد در حالی که رفتارها و کارهاش تغییر کرده بود به مدرسه برگشت.در وقت ناهار هنگامی که همه ی بچه ها بازی می کردن و غذا می خوردن ، یکی از بچه ها یک دستمال رو به طرف سطل زباله پرتاب کرد که بهش برخورد کرد و روی زمین افتاد.قل از اینکه روحان بلند بشه  ،رانو از جاش بلند شد و دستمال رو توی سطل زباله انداخت. روحان گفت :” ممنونم رانو” رانو نتونست جلوی اشک هاش رو بگیره و شروع کرد به گریه کردن.

روحان گفت :” اشکالی نداره رانو، دفعه ی بعدی هم وجود داره،تو حتما سال بعد برنده میشی و جایزه رو میبری” رانو در حالیکه داشت حرف های دلگرم کننده و تشویق کننده ی روحان رو میشنید اون رو در آغوش گرفت و بوسید.اون دیگه الان رفتاراش کلی با گذشته فرق کرده بود و تغییر کرده بود.

 

وولک هر روز برای بچه ها یک داستان جدید داره!
برای شنیدن قصه های کودکانه جدید وولک حتما هر روز به سایت سر بزنید تا از خبر ها و قصه های جدید سایت وولک مطلع شوید!


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

51 پاسخ
  1. رهافرداد
    رهافرداد می گوید:

    عالی بود .من و داداشم هر شب قصه های شما رو گوش میکنیم 😁😏😁😆😄😃🤩😍🥰💟💕💖💗💓💞💘💝❣💌

    پاسخ
  2. رهافرداد
    رهافرداد می گوید:

    🦁🦁🦁🦁🦁🦍🦍🦍🦍🦍🦍🐊🐢🦎🐍🐲🦖🐉😀😃😃😄😄😃😃😃😀😄😃🥰😍🤩😘🙃😉🥰😍🤩😂🤣😅😁😁😄😃دوستتون دارم مرررسی قصه خیییلی خوبی بود من فردادم

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم دوست خوبم، شما میتونید در قسمت قصه های تصویری تمام قصه های این بخش رو مشاهده کنید

      پاسخ
  3. Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛
    Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛 می گوید:

    💗💗💗💗💗💗💗💗💗💓💓💓💓💜💚💚💚💚💜💜💜💜💜💜💜🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍💛💞💞💞💞💞💕💖💖

    پاسخ
  4. بردیا مداحی😊😊
    بردیا مداحی😊😊 می گوید:

    👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗😊😊😊❤❤💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💕💕💕💕💕💕💕💕💕💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙

    پاسخ
  5. نگار🖤
    نگار🖤 می گوید:

    سلام خاله جونم دلم براتون تنگ شده بود.
    این قصه رو تازه گوش دادم عالی بود خیلی دوست داشتم خیلی دوستون دارم😊🥰

    پاسخ
  6. سارا اسکندری8ساله
    سارا اسکندری8ساله می گوید:

    👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭👭❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺💮💮💮💮💮💮💮👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨عالی بود

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *