در زمانهای قدیم پادشاهی زندگی می کرد که خیلی چاق بود. اون همیشه در حال غذا خوردن بود. صبح و ظهر و عصر و شب و در هر حالتی در حال خوردن بود. همیشه یک خدمتکار به همراه یک سینی پر از خوراکی دنبال پادشاه بود و شاه حتی وقتی که راه می رفت ، آواز می خوند ، بی حوصله بود یا حتی موقع دستور دادن به سربازانش هم یک چیزی می خورد. تنها زمانی که دهان پادشاه ثابت بود و تکان نمی خورد موقع خواب بود.

همسر پادشاه که یک ملکه دانا و با هوش بود از این عادت بد پادشاه خسته شده بود و بارها از پادشاه خواسته بود که کمتر غذا بخوره یا حداقل موقعی که صحبت می کنه یا کارهای دیگه انجام میده چیزی نخوره ! ولی متاسفانه پادشاه فقط حرف حرف خودش بود و به حرف کسی گوش نمی داد و می گفت:” پس اگر نخورم چطوری به اندازه کافی قدرت داشته باشم؟”
ملکه می گفت:” مطمین باش اگر کمتر هم بخورید زنده می مونید و قدرت کافی دارید!” ولی پادشاه زیر بار نمی رفت و فکر می کرد که همیشه حق با خودشه. اون حتی به غذا خوردن بیش از حد خودش افتخار هم می کرد و با غرور می گفت:” هیچ کس توی این سرزمین نیست که بتونه مثل من غذا بخوره ! هیچ کس نمی تونه من رو توی غذا خوردن شکست بده ..”
ملکه می دونست که صحبت کردن با پادشاه فایده ای نداره و اون اصلا راضی نمیشه که این کار رو ترک کنه ولی از طرفی چون نگران سلامتی پادشاه بود تصمیم گرفت با وزیر پادشاه که مرد باهوشی بود مشورت کنه شاید بتونند به کمک نقشه ای به پادشاه کمک کنند تا این عادت بد رو ترک کنه ..
اونها به کمک هم فکری کردند و ملکه به سراغ پادشاه آمد و گفت:” میدونی که مردی توی این سرزمین هست که می تونه بیشتر از تو غذا بخوره؟” پادشاه با تعجب گفت:” چی؟ کی می تونه بیشتر از من بخوره؟” ملکه با خونسردی گفت:” اون یکی از مغازه داران شهره ولی به پرخوری معروفه و همه میشناسنش!” پادشاه که نمی خواست باور کنه با عصبانیت گفت:” نه دروغه ! اصلا امکان نداره کسی بتونه بیشتر از من بخوره !”
ملکه به آرومی گفت :” ولی این آدم وجود داره و من خودم دیدمش ..” پادشاه که حالا حسابی عصبانی شده بود گفت:” بسیار خب، من می تونم با اون مسابقه بدم تا معلوم بشه که هیچ کس نمی تونه به اندازه من بخوره !!”
این دقیقا همون چیزی بود که ملکه می خواست.. ملکه لبخند رضایت بخشی زد و گفت:” باشه .. من ترتیب این مسابقه رو میدم تا بتونید با اون آدم رقابت کنید.. فقط باید قبلش یک قولی بدید که اگر اون مرد پیروز شد شما برای همیشه دست از این پرخوری بردارید و به اندازه غذا بخورید ” پادشاه خندید و با غرور گفت:” باشه قبول می کنم ، ولی مطمین باشید که من پیروز میشم، هیچ کس نمی تونه اندازه من غذا بخوره !!”
روز بعد همه چیز برای رقابت بین پادشاه و مرد جوان آماده بود.همه مردم برای تماشای مسابقه به حیاط قصر اومده بودند و پادشاه و مرد در وسط حیاط روی تخت نشسته بودند و میزی جلوی اونها قرار داده شده بود که روش پر از غذاها و خوراکی های مختلف بود. بالاخره مسابقه شروع شد و هر دو شروع به خوردن کردند. پادشاه که عادت به پرخوری داشت دهانش رو با لقمه های بزرگ پر می کرد و تند و تند می جوید. مرد جوان هم مثل پادشاه لقمه های بزرگ برمیداشت و دهانش رو پر می کرد. دیدن پادشاه و اون مرد با دهانهای پر واقعا خنده دار بود ..
چند ساعتی گذشت و پادشاه و مرد همچنان مشغول خوردن بودند . خدمتکارها مدام ظرفهای غذا رو پر می کردند و غذاهای جدید می آوردند. بعد از مدتی پادشاه احساس کرد که خسته شده و باید استراحت کنه .. قرار شد هر دو چند دقیقه استراحت کنند و دوباره مسابقه رو شروع کنند.. ملکه می دونست که پادشاه خسته شده ولی اونقدر مغروره که به راحتی حاضر به قبول شکست نیست و باز هم ادامه میده .. بعد از چند دقیقه دوباره مسابقه شروع شد و هر دو نفر دوباره شروع به خوردن کردند.

حتی خدمتکاران و مردمی که برای تماشای مسابقه آمده بودند هم کم کم خسته شدند و حیاط قصر رو ترک کردند.
دیگه خورشید غروب کرده بود که سرعت پادشاه به طور چشمگیری کم شده بود. ملکه میدونست که پادشاه خسته شده و دیگه نمی تونه غذا بخوره .. اما به نظر میرسید که مرد جوان بدون هیچ خستگی همچنان در حال غذا خوردن بود. کمی بعد پادشاه که دیگه نمی تونست ادامه بده دست از خوردن کشید و با صدای بلند گفت:” بسه دیگه ! من نمی تونم ادامه بدم ..” اون حالش خیلی بد بود و از بس خورده بود حتی نمی تونست نفس بکشه ..
مرد مغازه دار به عنوان برنده مسابقه اعلام شد و پادشاه نتیجه رو قبول کرد. اون انقدر حالش بد بود که زود به داحل قصر رفت تا استراحت کنه .. پادشاه که از پرخوری زیاد مریض شده بود تا چند روز اصلا نتونست غذایی بخوره .. بالاخره بعد از چند روز حال پادشاه کمی بهتر شد و رو کرد به ملکه و گفت:” به خاطر پرخوری روز مسابقه نزدیک بود بمیرم! الان که حالم خوب شده تصمیم گرفتم دیگه هرگز پرخوری نکنم و به اندازه لازم غذا بخورم !”
ملکه که به اونچه که می خواست رسیده بود از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و گفت:” خوشحالم که بالاخره این عادت بد رو کنار گذاشتید و به فکر سلامتی هستید..” پادشاه در حالیکه به فکر فرو رفته بود گفت:” فقط یک سوالی که فکرم رو مشغول کرده اینه که نمیدونم اون مرد جوان چطوری تونست اون همه غذا رو بخوره و حالش هم بد نشد؟”
ملکله لبخندی زد و گفت:” حالا که خودتون به عاقبت پرخوری پی بردید و به این نتیجه رسیدید که باید این عادت رو کنار بگذارید من هم باید یک حقیقتی رو بهتون بگم .. اون مرد یک برادر دو قلو داشت که در زمان استراحت مسابقه جاشون رو با هم عوض کردند. در واقع اونها دو نفر بودند! و این نقشه ای بود که من و وزیر طراحی کردیم تا شاید شما رو نسبت به این عادت بد پرخوری آگاه کنیم .. ”

پادشاه که چشمهاش از تعجب گرد شده بود خندید و گفت:” پس در واقع من با دو نفر مسابقه دادم! البته الان دیگه اون مسابقه مهم نیست و فقط مهم اینه که من دیگه نمیخوام هیچ وقت پرخوری کنم تا دوباره به اون حال و روز بیفتم ..”
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام ممنون از قصه خوب شما من هرشب با قصه های زیبای شما میخوابم
چه عالی
خوشحالم که با وولک همراهی پرهام عزیز
خیلی خیلی قشنگ بود تشکر از وولک
ممنون از همراهی و لطف بیکران شما
عالی
تشکر
عالی بود
تشکر
سلام . خیلی باحال بود در هنگام خوندن چند تا سوال از داستان برام پیش اومد توی داستان بهش جواب داده شده بود. خیلی خوب مرسی از لطفتون ،،،،،،
عالی، خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
عالیه
تشکر
خیلی زیبا بود ، ممنون
ممنون از همراهی شما
داستانی خوب و پایانی خوبی داشت
خیلی خوب بود
.
.
.
خوشحالم که دوست داشتی دوست من
سلام ممنون داستان جدیدی بود تا حالا برای دخترم نخوانده بودم .
خوشحالم که این قصه رو هم دوست داشتی
مثل همیشه عالی
ممنونم از نظرت دوست خوبم
عالی بود
تشکر
خاله صدف من قصه های شما رو دوست دارم و مامان هرشب از وولک برام قصه میگه ممنونم از قصه های خوب و رنگارنگتون😍
چه عالی
خوشحالم که با همراهی باراناجان
ممنونم ازقصه های آموزندتون هرشب مبنو قصه های شما رو گوش میده
بسیار هم عالی
ممنون از همراهی شما
سلام خاله صدف جان من بارانا هستم هرشب از مامانم میخوام تا از قصه های وولک بگه ممنونم از قصه های رنگارنگتون😍
چه عالی
بارانا خیلی خوشحالم که با وولک همراهی
عالی و بینظیر خیلی ممنون تشکر از شما
خاله جون و وولک خیلی دوستون دارم
منم شما رو خیلی دوست دارم النای عزیزم
خوشحالم که با وولک همراهی
سلام خاله صدف من بارانا هستم این قصه رو هم دوست داشتم.خاله صدف من امسال کلاس میرم کلاس اول از سال دیگه خودم قصه ها تون رو میخونم😍
چه عالی
افرین به بارانی باسواد و خوشگل
عالی مثل همیشه
ممنونم از نظرتون الینا و آرین عزیز
سلام
بسیار عالی و آموزنده
من هر شب یکی از قصه هارو برای بچه هام میخونم
از شما سپاسگزارم
بسیار هم عالی
خیلی خوشحالم که با وولک همراه هستی سحر خانم گل
وای من خیلی این قصه رو دوست داشتم
چه عالی
عالی قصه پادشاه چاق پرخور ما یاد گرفتیم که یک عالمه نخوریم من که به اندازه می خوره
چه عالی
ممنون که برداشتت و برامون نوشتی دوست عزیزم
عالی
تشکر
سلام بر وولک عزیزم. بابت قصه های خوبتون خیلی ممنون. من تقریبا هر شب با قصه های شما می خوابم. امیدوارم همیشه شاد و برقرار باشید. 😘😙😚😍
بسیار عالی خیلی خوشحالم که با ما همراهی ساراجان
عالی من این قصه رو چون خیلی دوست داشتم چند بار خوندم
چه عالی
بسیار عالی ممنون از قصههای زیبا و آموزنده شما
تشکر از همراهی شما
عالیه و من یاد گرفتم هیچ وقت پرخوری نکنم🥰🥰🥰
چه عالی
عاشقتم خاله
منم شما رو خیلی دوست دارم سماجان
خیلی باهال منونم خاله صدف😍😍😍😍😍😍😍😍
ممنونم که با ما همراهی دوست قشنگم
چهعالی راستی داداشای من هم مثل این داستان دوقولو هستن
چه قشنگ
عالی و خیلی آموزنده من آلارا ی ۹ ساله
ممنونم از نظرت آلارای عزیزم
خوشحالم که دوست داشتی آلاراجان
عالی بود قشنگ بود😃😃😃😇😇😇😇😁😁😁😁😁😁😁😁😁
خوشحالم که دوست داشتی میکاییل عزیز
سلام.مثل همیشه عالی وباانرژی قصه رو گفتید.خدا قوت به شما.
سلام دوستای قشنگم، خیلی ممنونم از لطفتون
خوشحالم که با وولک همراهین
عااااالیییییی
تشکر
عالی بود
ممنونم دوست خوب وولک
سلام خیلی خوب هست ممنون
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
واقعا قصه قشنگی بود . من ۸ سالمه و هر شب یک قصه از قصه های وولک رو می خونم .
ممنون از قصه های قشنگتون
باران جان خیلی خوشحالم که قصه هارو دوست داری. امیدوارم رویا های شاد و رنگی ببینی
من عاشق شما هستم 9 سالم هستش
عزیزم ما هم خیلی دوست داریم دوست مهربونم
مرسی
من عاش شما هستم
دوست مهربون من
عالی
ممنون نیلا جان
دوسش نداشتم
امیدوارم از بقیه قصه ها خوشت بیاد دوست من
سلام من همه ی قصه های وولک رو دوست دارم و هر شب یکی از قصه های وولک رو می خونم.🥰🌺
سلام دوست خوبم، خیلی خوشحالیم که کنار ما هستی
عالی بود
تشکر دوست خوبم خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
💖💖💖💖💖💋💋💋💋💫💫💫💫😇😇😇🌹🌹🌹🌹🌹💪💪💪💪👇👇👇👍👍👍👆👆👆🤗🤗🤗🥰🥰🥰😍😍😍😁😁😁😋😋😋😋👏👏👏👏👏😘😘😘😘😘😘
تشکر السیا جان
سلام خیلی عالی لطفا این عکس هارا زیاد کنید
سلام دوست من، ممنون که نظرت رو نوشتی تلاشمون رو میکنیم
عالی
ممنون دوست عزیزم
امير🌸🌷💐🌺
خاله صدف من امسال کلاس دوم هستم و این قصه را دوست داشتم ممنون بخواتر قصه ها
❤❤🌹🌹🥰🥰🥰😍😍💜💜🖤🖤😘😘🤗
سلام المای عزیز خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی و با وولک همراهی دوست خوبم
سلام خیلی عالی بود
سلام دوست عزیز
خیلی ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی
عالی و زیبا من که خیلی خوشم اومد ،،،از این قصه ،،شما که همیشه قصه هاتون خوب بود .هر قصه یی که نوشتید عالی بود🌹🌹🙂🙂❤️❤️❤️
خیلی ممنونم از نظرت دوست عزیزم
خیلی خوب بود 🙏🙏🙏
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی طولانی است . من باید این داستان رو حفظ کنم کاشکی یک کوتاه بود
برای دیدن داستان های کوتاه کودکانه میتونی به صفحه قصه های کودکانه مراجعه کنی دوست خوبم
سلام وقتتون بخیر .خیلی خوب بود واقعا ممنونم بابت این سایت که بهترین داستان هارو ارائه میده واقعا کیف کردم و هر روز داستان های این سایت زیبا و بروز و عالی ممنون که تو این روز ها که اکثر مادر و پدر ها شاغل هستن بچه هارو سرگرم میکنید
سلام دوست عزیزم
خیلی خوشحالم که با وولک همراهی دوست خوبم
سپاسگزارم از نظر پرمهرتون
سلام عالی فقط میشه قصه های جدیدی بزارید و هم نوشتنی باشه هم صوتی ممنون
سلام ممنونم از نظرت دوست عزیزم
قصه های صوتی ما رو به صورت کامل میتونی با ورود در وولک پلاس دنبال کنی عزیزم
خیلی عالی بود و پایان خوبی داشت و آموزنده بود ممنون
خیلی ممنون که نظرت رو نوشتی عزیزم
عااااالی بود
سلام بسیار علی بود من اتفاقی با داستان های شما آشنا شدم ممکنه بفرمائید چگونه میتونم عضو باشم و همیشه از داستانهاتون استفاده کنم ممنون میشم راهنماییم بفرمایید🙏🙏🙏
بسیار زیبا صدف جان ناز تشکر واقعا از صفحه شما به دخترک خود قصه میگم ممنون شما
عالی بود
خیلی عالی بود و من نتیجه خوب گرفتم
💓💗💝
پایان با مزه ای داشت
🥰
عالی بود
❤❤❤
خیلییییییییییییییییئ بد بود
مرسی که نظرت رو برامون نوشتی دوست قشنگم❤امیدوارم بقیه قصه هارو دوست داشته باشی