قصه جذاب و شنیدنی خوبی کاکتوس
3.9/5 - (38 امتیاز)

 

 

 

در اعماق بیابان های آفریقای جنوبی یک باغ کوچک و زیبایی در وسط کویر وجود داشت. توی این باغ درخت ها و گیاهان خودرو ی فراوانی وجود داشت و پر از حیات و سرزندگی بود.این باغ همچنین محل زندگی یک گیاه کاکتوس و یک بوته ی گل رز هم بود.

روزی از روزها یک باد تند و سریع با خودش یک پروانه ی زیبا به باغ اورد.پروانه تا به حال به این باغ نیومده بود و یک عضو جدید بود ، اون خودش رو به بوته ی گل رز معرفی کرد و گفت :” سلام اسم من نانسیه،من تازه اومدم اینجا ، یه باد خیلی شدید منو به اینجا اورده، اشکالی نداره که من اینجا تو باغ شما زندگی کنم؟”

بوته ی گل سرخ از پیشنهاد پروانه استقبال کرد و جواب داد :” بله البته ” و بعد با خوش رویی به نانسی خوش آمد گفت.خیلی زود نانسی عضوی از باغ شد و با گل ها و درخت های اونجا دوست شد و خیلی خوب باهاشون کنار اومد.در میان تمام اون گیاهان و درهت ها ، بوته ی گل رز بهترین دوست نانسی بود.

نانسی می تونست بالای بوته ی گل رز پرواز کنه و دور اون بچرخه ، بال های بزرگ و رنگارنگش رو به هم بزنه و شهد گل های سرخ و قرمز بوته ی گل رز رو بچشه و مزه مزه کنه.اونا ساعت ها در باره ی موضوعات مختلف با هم حرف می زدن و روز به روز با هم صمیمی تر می شدن و دوستیشون هم محکم تر.

یک روز کاکتوس رو به پروانه ی زیبا کرد و  گفت :” نانسی ، دوست داری با من هم دوست بشی ؟”
نانسی با اخم جواب داد :” چی؟ من دوست تو بشم؟ نه نمیشه ، اصلا ”

طفلی کاکتوس، اون مظلومانه پرسید :” چرا نمیشه ؟”

پروانه جواب داد :” به خاطر اینکه تو پر از تیغ و خاری ”

کاکتوس پرسید :” بوته ی گل رز هم تیغ داره ،پس چطور با اون دوست شدی؟”

نانسی به تندی جواب داد :” تو چطوری جرات می کنی خودت رو با بوته ی گل رز مقایسه کنی؟ درسته که اون تیغ داره ولی بوته ی گل رز  یه عالمه گل سرخ داره که پر از شهدن،از طرف دیگه تو هیچ ویژ گی و خاصیت خوبی نداری”

در همون موقع بوته یگل رز گفت :” کاملا درسته، تو هیچ ویژگی خوبی نداری و اصلا به درد نمی خوری ،تو فقط پر از تیغ و خاری” و بعد هر دو شروع کردن به خندیدن.

کاکتوس احساس خیلی بد و وحشتناکی کرد و دیگه کاری به کار پروانه و بوته ی گل رز نداشت.

بله بچه ها روزها یکی پس از دیگری گذشتن و فصل ها تغییر کردن. باغ کم کم شروع کرد به گرم شدن و هر چی جلوتر میرفت و روز ها میگذشتن هوا گرم تر و گرم تر می شد.گل ها و گیاهان شروع به پژمردن کردن و برگ های سبز درختان قهوه ای شدن و از شدت گرما سوختن و ریختن.باغی که روزگاری سرسبز و شاداب بود حالا آرم آروم داشت خشک می شد و از بین می رفت .

خیلی زود تمام گل ها و گیاهان توی باغ پژمرده شدن و فقط گیاه کاکتوس و بوته ی گل رز باقی موندن.

هیچ چیز به زیبایی قبل نبود و به نظر می رسید که بوته ی گل رز هم مریض و بیمار شده.

نانسی از بوته ی گل رز پرسید :” موضوع چیه؟ چه اتفاقی افتاده؟ تو چند روزه که هیچ گل جدیدی ندادی”

بوته ی گل رز گفت :” هوا خیلی گرمه ، بدون آب من انرژی و قدرت لازم برای دادن گل های بیشتر رو ندارم.تمام اون چیزی که من دارم همین گل هایی هستن که از قبل باز شده بودن.”

نانسی پرسید :” وای نه ،اگه تو نتونی گل جدید بدی من چی کار کنم؟”

بوته ی گل رز به نانسی یه پیشنهاد داد ، اون گفت:” نانسی من فکر نمیکنم که موندن تو اینجا دیگه کار درستی باشه،تابستون فقط چند روزه که شروع شده و هر چی جلوتر بره اوضاع بدتر هم میشه،من پیشنهاد میکنم که تو برای چند ماه به یه جنگل خنک تر و سرسبز تر بری و وقتی بارون دوباره شروع به باریدن کرد برگردی”

درحالی که نانسی علاقه ی زیادی به رفتن به جنگل های سرسبز تر وخنک تر داشت،ولی اون از این سفر خیلی می ترسید.نانسی از این نگران بود که یه وقت نتونه مسافت به این طولانی رو پرواز کنه.همونطور که پروانه ی زیبا چند روز دیگه هم اونجا موند ، باد خشک و گرم تابستونی آخرین گل های سرخ بوته ی گل رز رو هم پژمرده کرد و انداخت.

حالا دیگه نانسی هیچ غذایی نداشت. اون خسته شد و روی یکی از شاخه های بوته ی گل رز نشست.حالت صورت و چهره ی پروانه کافی بود تا کاکتوس متوجه بشه که مشکلی پیش اومده.کاکتوس پرسید :” چی شده نانسی؟ آیا همه چیز رو به راهه؟”

نانسی گفت :” نه،من می خوام به یه جای سرسبز تر و خنک تر پرواز کنم،اما من انقدر خسته و گرسنه و تشنه هستم که می ترسم از پس پرواز کردن این راه طولانی برنیام،من به سختی می تونم توی باغ پروازکنم ، اونوقت چطوری میتونم راه به این طولانی رو بال بزنم و پرواز کنم؟”

کاکتوس گفت :” نگران نباش نانسی، من کمکت می کنم” و بعد دوستش راکا که یک کرکس بود رو صدا کرد.

راکا به محض شنیدن صدای کاکتوس پایین اومد و از کاکتوس پرسید که چه خبر شده.

کاکتوس گفت :” چیزی نشده، فقط می خوام به یه دوست کمک کنم،آیا تو میتونی با منقارت چند تا سوراخ روی یکی از بازو های  من ایجاد کنی؟”

راکا این کار رو انجام داد و از سوراخ هایی که درست کرده بود قطره های آب بیرون اومدن و شروع به چکیدن کردن.

در همون موقع کاکتوس به نانسی گفت :” حالا الان می تونی هر چقدر که دلت خواست آب بخوری”

نانسی شروع کرد به خوردن آب خنک و گوارا و بعد احساس کرد که حالش خیلی بهتر شده. نانسی از کاکتوس پرسید :” چطوری تو انقدر آب تو خودت ذخیره کردی در حالیکه همه ی گیاهان و درخت ها از گرما خشک  و پژمرده شدن؟”
کاکتوس گفت :” این به خاطر این هستش که طبیعت به کاکتوس ها این قدرت و توانایی رو داده که آب رو توی ساقه هاشون ذخیره کنن.ما تمام آبی رو که هنگام باریدن بارون می تونیم پیدا کنیم ذخیره می کنیم و در ماه های گرم تابستون از اونا استفاده می کنیم.ممکنه که کاکتوس ها از نظر قیافه و ظاهر خیلی زیبا به نظر نرسن،اما در درون ما قابلیت ها و توانایی های زیادی وجود داره که میتونیم انجامشون بدیم”

نانسی گفت :” من واقعا متاسفم که در باره ی تو اون حرف ها ی بد و زشت رو زدم ،من فکر می کردم موجودات خاص و ویژه و به درد بخور روی کره ی زمین اونایی هستن که یا بال های زیبایی دارن یا می تونن گل های خیلی زیبا و رنگارنگی به وجود بیارن، من نمیدونستم که چیزهای بیشتری هم میتونه وجود داشته باشه، لطفا منو ببخش”

 

کاکتوس معذرت خواهی نانسی رو قبول کرد و گفت :” فعلا نگران راه طولانی و پرواز کردن به یه جنگل دیگه نباش،اینجا بمونو هر چقدر که خواستی آب بخور،من از تو تا تابستون سال بعد محافظت می کنم”

نانسی و کاکتوس تابستون رو در کنار هم گذروندن و بقیه  ی زندگیشون رو به عنوان بهترین دوست های هم کنار همدیگه  سپری کردن.

 

داستان کودکانه کوتاه خوبی کاکتوس تقدیم به بچه های گل وولکی!
اگر دوست دارید به بقیه داستان های وولک دسترسی داشته باشید، همین حالا به صفحه قصه های کودکانه وولک مراجعه کنید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



83 پاسخ
  1. یسنا
    یسنا می گوید:

    سلام خانم وولک، من یسنا طاهری ۷ ساله از شیراز، می خواهم نظرم را در باره ی قصه های وولک بگم، این قصه،… ممهههههششررررر بود💜😍😍😍😍😍😍😍😍💝🌈🌈🌈🌈💝💝💝🍭🍭🍭🍭🍭🍭🍭🍭«قصه ی🌹🌹🌹🌹بوته ی گل رز و🌵کاکتوس و🦋پروانه» !

    پاسخ
  2. آرسام نازیار
    آرسام نازیار می گوید:

    سلام ما آناهید و آرسام هستیم که هر شب مامانمون برامون قصه های سایت شمارو می گذاره.
    ممنون از شما دوستتون داریم.

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست های خوبم ، ممنونم از شما که به قصه های وولک گوش میکنین🌹🌹 ما هم شما رو دوست داریم عزیزم

      پاسخ
  3. دنیا
    دنیا می گوید:

    سلام..عالی و لذت بخش بود ..هر کسی در هر جایگاهی قابلیت هایی داره ک شاید در ظاهر نمایان نباشه پس نباید قضاوت کنیم

    پاسخ
  4. رونیکا
    رونیکا می گوید:

    سلام من رونیکا هستم من خیلی کاکتوس ها را دوست دارم و کاکتوس ها
    ی زیاد ی دارم و زا آن ها موا ظبت می کنم 😎💌❣💟💞💝💜💛💚💙💗💖💕💔💓💥😘❤😂🤗🤗💚💚💙💙💗💟💕❣💕💞💔💗💕💕

    پاسخ
  5. ثنا
    ثنا می گوید:

    سلام ثنا هستم🌺🎈🌺 خیلی قصه عالیییی بود و من قصه ی خوبی 🌵 کاکتوس رو دوست داشتم

    پاسخ
  6. درسین
    درسین می گوید:

    سلام خانم وولک من هر شب قصه های شمارو گوش میدم و خیلی دوستشون دارم🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈❤️😘❤️❤️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌺🌺🌺🌺💝💝💝💝💝💛💛

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست خوبم، ممنونم از اینکه به قصه های وولک گوش می کنی، ما هم شما رو خیلی دوست داریم🌺🌺

      پاسخ
  7. رادوین
    رادوین می گوید:

    سلام،من رادوین زعیمی هستم هشت ساله از رشت، من نتیجه میگیرم کمک کردن به دیگران کار خیلی خیلی خوبی است، ممنونم از قصه قشنگ تون

    پاسخ
  8. مهیار
    مهیار می گوید:

    سلام مهیار میگه من دوست ندارم با کاکتوس دوست بشوم چون ممکن است که خارهایش به دستم می رود

    پاسخ
  9. سورنا
    سورنا می گوید:

    سلام من سورنا هستم ۶سالمه من کاکاتوسا رو دوست دارم شاید ظاهرشون خوب نباشه اما توانایی های دارن که خیلی مهمه💚💚💚👍🌷🌷🌷

    پاسخ
  10. سایدا
    سایدا می گوید:

    سلام من سایدا علی پور هستم. واقعا من نمی دونستم که یک کاکتوس می تونه چنین قابلیتی داشته باشه

    پاسخ
  11. درسا کاظمی
    درسا کاظمی می گوید:

    سلام.من درسا هستم.هفت سال دارم.😍😍😍😍😍😍💗💗😻😻🥳🥳🤩🤩😍😍🥰🥰من از این قصه ها خیلی دوست دارم.و خیلی این قصه ها را گوش می کنم و از شما تشکر می کنم

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام درسای عزیز ، ممنونم که به قصه های وولک گوش میکنی و خوشحالم که قصه ها رو دوست داری

      پاسخ
  12. Tara😊
    Tara😊 می گوید:

    سلام خانم وولک خیلی قصه عالی بود سایت شما محشهره حرف ندارن من که هرشب باید داستانای شمارو گوش بدم تاخوابم ببره

    انشالله موفق باشید😘😘♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️🖼🧿🧿

    پاسخ
  13. آناهیتا
    آناهیتا می گوید:

    سلام من آناهیتا هستم 27سالمه ولی عاشق قصه هاتونم مثله بچه ها شبا ب قصه هاتون گوش میدم تا خوابم ببره ممنون از صدای گرم و صمیمی شما

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز ، بسیار ممنونیم که همراه ما هستین و سپاس از نظر لطفتون🌺🌺🙏

      پاسخ
  14. محمدحسن
    محمدحسن می گوید:

    من از داستان متوجه شدم که هرکسی میتونه یه قابلیتی داشته باشه و فقط زیبایی مهم نیست ومن این ها را میدونستم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *