قصه جذاب و شنیدنی خرگوش کوچولوی فوتبالیست
4.3/5 - (109 امتیاز)


یکی بود یکی نبود  داستان خرگوش کوچولوی فوتبالیست از این قراره که توی یه جنگل سرسبز و قشنگ رالف کوچولو با مامان و باباش زندگی میکرد. رالف یه خرگوش کوچولوی بامزه بود . رالف فوتبالو بیشتر از هر چیزی توی این دنیای بزرگ دوست داشت. خرگوش کوچولوی فوتبالیست میتونست تمام روز رو بدون اینکه خسته بشه فوتبال بازی کنه.
یه روز مامانش صداش زدو گفت : رالف همین الان بیا اینجا .تو باید برای جشن تولد خواهرت لیزا آماده بشی و لباس بپوشی.
رالف گفت : اه مهمونی با موشا و خرگوشا. این آخرین چیزی بود که اون میخواست انجام بده.
رالف با همون لباس فوتبال و توپش رفت توی خونه. مامانش وقتی رالفو اونطوری دید ناراحت شد و بهش گفت : ببین چقدر لباسات و دست و روت کثیفه. سریع برو بالا و دست و روتو بشور و لباساتو عوض کن.مهمونا تا چند دقیقه دیگه میرسن.رالف دید که مامانش چندتا شمع روی کیک تولد لیزا خواهرش گذاشته. همینطور مامان یه کیک شکلاتی هم خریده بود و رالف دلش میخواست ببینه اون کیک چه مزه ای میده.

رالف هنوز از اینکه بازی فوتبالشو نصفه کاره ول کرده بود عصبانی بود و با خودش فکر میکرد اگر تو مهمونی به جای اینکه آهنگای بی مزه بخونم میتونستم فوتبال بازی کنم خیلی بهتر بود و حوصلم سر نمیرفت. بالاخره رالف با غرغر زیاد اماده شد. اون اخرین نفری بود که رفت پیش مهمونا.وقتی همه مهونا اهنگ تولد مبارکو برای لیزا خوندن مامان رالف اماده شد تا کیک تولدو ببره. همون موقع رالف گفت : من یه تیکه کیک شکلاتی میخوام. مامانش گفت : نه تو نمیتونی کیک شکلاتی بخوری.اون کیک مال بزرگتراست .بچه ها میتونن از کیک تولد بخورن.رالف شروع کرد به گریه کردن و پا کوبیدن.اون گفت : ولی من کیک تولد نمیخوام من کیک شکلاتی میخوام.مامانش دوباره گفت : نه. اما رالف خیلی عصبانی بود و نمیتونست خودشو کنترل کنه. تو اون لحظه رالف کار خیلی بدی انجام داد و گفت : پس وقتی من نمیتونم از این کیک بخورم هیچکس دیگه هم نباید بخوره وبعد توپشو کوبید روی کیک. اخ آخ اون این کارو انجام داد .حالا رالف تو بد دردسری افتاده.


مامان رالف در حالی که فریاد میکشید گفت : چطور تونستی این کارو بکنی رالف.همین الان به اتاق زیر شیروونی بروتا من بعدا باهات حرف بزنم.
لپای رالف از این اتفاق قرمز شده بود ولی اون هیچ فکری به ذهنش نمیرسید.اتاق زیر شیروونی جایی بود که خرگوشا تخم مرغاشونو برای عید اونجا رنگ میکردن.اونجا یه اتاق بزرگ و زیبا بود. و یه اتاق خیلی خوبی بود برای اینکه رالف شوت کردنو تمرین کنه.
ناگهان رالف از بیرون و از مسافتی خیلی دور سرو صداهای وحشتناکی شنید.
خرگوشای بامزه ، واقعا خوشمزه هستن تو قابلمه.آروم آروم پخته میشن و تبدیل به یه خورشت خوشمزه میشن.ببینین!!! ما برای شما اومدیم اینجا. رالف وقتی از پنجره بیرونو نگاه کرد سه تا روباه وحشی و بزرگو دید که داشتن به سمت اونا میومدن. حالا همه توی دردسر بزرگی افتاده بودن.
تو طبقه پایین همه میلرزیدنو گریه میکردن. خرگوشا همه در و پنجره هارو قفل کردنو محکم بستن. بعد تصمیم گرفتن که همشون برن توی زیرزمین چون اونجا از همه جا امن تر بود. تو این شرایط همه رالفو از یاد برده بودنو اونو یادشون رفته بود.
رالف سریع شروع کرد به فکر کردن. بعدش اون یه سبد بزرگ پر از تخم مرغ برداشتو اونارو از پنجره پرت کرد بیرون.
روباها که در حال رقصیدنو آواز خوندن بودن پاشون روی تخم مرغا سر خورد و لغزیدنو خوردن به همو افتادن روی زمین.
زرده ها و سفیده های تخم مرغا حسابی به سرو کله روباها مالیده شده بود و اونارو کثیف کرده بود اونا یه دفعه بالا رونگاه کردن دیدن که رالف داره از پنجره اتاق زیر شیروونی بهشون میخنده . روباها همینطوری که داشتن غر غر میکردن لا به لای بوته ها قایم شدن.
خیلی زود سه تاروباه با یه نردبون خیلی خیلی بلند برگشتن. اونا شروع کردن به بالا رفتن تا برسن به پنجره اتاق زیر شیروونی.
اما رالف حسابی خودشو آماده کرده بود. اون تمام سطل رنگایی که برای رنگ کردن تخم مرغای عید استفاده میشد رو به ردیف روی زمین چیده بود و یکی یکی اونا رو به سمت روباها پرت میکرد. اول رنگ زرد بعد آبی بعد بنفش بعد آخر سر هم یه سطل بزرگ از رنگ قرمز روشن. سر و کله روباها حسابی رنگی شده بود و هیچ جارو نمیتونستن ببینن به خاطر همین دوباره غر غر کنون لا به لای بوته ها قایم شدن. رالف از خوشحالی فریاد کشید : هورااا من بردم من بردم .بعدشم یه شوت محکم به توپ فوتبالش زد. و اونو کوبید به دیوار اتاق.
اما چند لحظه بعد رالف احساس کرد همه چی توی اتاق داره تکون میخوره. وقتی گوش کرد یه صدایی شبیه رعد و برق شنید. یعنی چه اتفاقی افتاده؟
بله بچه ها روباها دوباره برگشته بودنو تلاش میکردن که وارد خونه خرگوشا بشن. رالف فهمید که الان به کمک بقیه احتیاج داره .یه کم فکر کردو یاد برونو گاو وحشی افتاد که توی انبار بود. اما انبار از اتاق زیر شیروونی فاصله زیادی داشت.رالف با خودش فکر کرد که من فقط یه شانس دارم . به خاطر همین توپشو لب پنجره گذاشتو تا اونجایی که میتونست محکم به توپش ضربه زد و شوت کرد.توپ رفت و رفت و رفت تا اینکه از پنجره انبار که باز بود به داخل رفت. از اون طرف روباها میخندیدنو با یه تنه درخت بزرگ به در خونه ضربه میزدن.

حالا بشنوید از انبار که وقتی توپ از پنجره انبار داخل شد حیوونا داشتن از چرت بعداز ظهرشون حسابی لذت میبردن. توپ اول محکم خورد به دم آقا خروسه و خروسه یه جیغ بلندی کشید و بعدش محکم خورد به تخم مرغی که خانم مرغه تازه گذاشته بود خانم مرغه جیغی زد و تا بیاد تخم مرغو با بالش بگیره از اون بالا افتاد توسر خوکه که خوابیده بود . خوکای دیگه که این صحنه رو دیدن شروع کردن به بلند بلند خندیدن . انقدر خندیدن تا کنترل خودشونو از داست دادنو افتادن روی ظرف شیر خانم بزه و ظرف شیر افتاد روی سر بزه که خواب بود. خانم بزه که یهواز خواب پریده بود هول شدو شروع کرد به دوییدن. گوسفندا هم از ترس اینکه بزه بهشون نخوره داشتن در میرفتن که یهو خوردن به نردبونو خلاصه نردبون محکم افتاد تو سر گاو وحشی که خواب بود.
برونو یه عادت بدی داشت اونم این بود که دوست نداشت کسی از خواب بیدارش کنه. به خاطر همین حسابی عصبانی شد و در انبارو شکست و از اون بیرون رفت .با آنچنان سرعتی میدویید که هیچکس نمیتونست نگهش داره. فقط یه چیزی وجود داشت که گاو وحشی از اون حتی بیشتر از بیدار کردنش از خواب هم متنفر بود اونم رنگ قرمز بود. و این دقیقا همون چیزی بود که برونو وقتی داشت تو حیاط خونه میدویید دید. اون چی میدید؟ سه تا روباه که مثل آتیش قرمز بودن . گاو وحشی به طرف رواباهاحمله کرد و بلند بلند فریاد میکشیدو دنبالشون میکرد. روباها هم از ترس جونشون پا گذاشتن به فرار.
دیگه خطر برطرف شده بود و خرگوشا دونه دونه از زیرزمین بیرون اومدن. وقتی اونا فهمیدن که رالف چه کاری انجام داده حسابی تشویقش کردنو با صدای بلند برای خرگوش کوچولوی فوتبالیست  هورا کشیدن. بعدش خرگوشای خوشحال یه جشن بزرگ گرفتن نه فقط به خاطر تولد لیزا به خاطر این پیروزی بزرگی که به دست اورده بودن. لیزابه همه گفت : رالف یکی از بهترین فوتبالیستای روی کره زمینه. هیچکس نمیتونه به خوبی اون شوت بزنه. بعد از اینکه همه یه تیکه از کیک تولد خوردن یه مسابقه بررگ فوتبال هم برگزار کردن و فوتبال بازی کردن. اینبود داستان زیبا و جذاب خرگوش کوچولوی فوتبالیست . برای شنیدن قصه های کودکانه ببشتر اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

79 پاسخ
  1. امیرعلی
    امیرعلی می گوید:

    این قصه عااااااااااااااااااالی بود خودم عاشق فوتبالم وولک عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااآااااااااااااااااللللللییییه

    پاسخ
  2. باران
    باران می گوید:

    👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻😻😻😻😻😻😻😍😍🥰🥰🥰😛😛😛😘😘😘🥰💋💋💋💋💝💝🧜‍♀️🧜‍♀️🤩🤩🤩😜🤪😄😎😎😎😎

    پاسخ
  3. مرسانا
    مرسانا می گوید:

    ممنونم که تقریبا هر شب قصه جدید دارید.بچه ها عادت کردند حتما قبل خواب قصه گوش بدهند

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      چه عالی، ممنونم از لطف و نظر خوب شما
      قصه های جدید میتونه مغز بچه ها رو تقویت کنه، و تنوع قصه ها در وولک به خوبی این امکان رو برای شما و کودکان عزیز فراهم اورده

      پاسخ
  4. علی شاچی ۸ سال از کرج
    علی شاچی ۸ سال از کرج می گوید:

    قشنگ بود تشکر از وولک و قصه گوی محترم😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

    پاسخ
  5. باران
    باران می گوید:

    😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😆😆😆😁😁😆

    پاسخ
  6. ارغوان
    ارغوان می گوید:

    سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر
    ما باید به حرفای بزرگترها گوش بدیم
    شب بخیر خاله جون

    پاسخ
  7. ایلیا
    ایلیا می گوید:

    قصه ی قشنگی بود❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🥰🥰🥰🥰😍😘😘😅😍🥰🥰😍😍😍😍😍🥰😘😘💟♥️♥️♥️♥️🤍❤️❤️❤️❤️🧖

    پاسخ
  8. کیوان
    کیوان می گوید:

    سلام خوبه بهتره بگم عالی است من قصه هاتونو خیلی دوست دارم من داستان آقا رامین فوتبالیتم. از سایت وولک خوندم ممنون و خسته نبیاشید عالی خدانگهدار

    پاسخ
  9. نیلسا
    نیلسا می گوید:

    خیلی عالی بود پسرم خیلی دوسش داشت. پسرا عاشق فوتبالن.قصه های فوتبالی بیشتر بزارید…ممنونم ازتون

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
      قصه های بیشتر رو میتونی از طریق ورود به وولک پلاس دنبال کنی عزیزم

      پاسخ
  10. سبحان صفری پور
    سبحان صفری پور می گوید:

    خییییییییییییییییلللللللللللللللللللللیییی قشنگ بود دوست دارم ۹۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰دیگه ببینم.نظر خوب انتخاب کنید.

    پاسخ
  11. سبحان صفری پور
    سبحان صفری پور می گوید:

    قصه های فوتبالی 💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙🤍💞💞💞💞💞 عشقن
    فقط مسی

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *