قصه جذاب و شنیدنی تولو و بولو
4.4/5 - (85 امتیاز)

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در یک جنگل زیبا و سرسبز دو تا خرگوش دوقلو به نام های تولو و بولو در کنار هم زندگی میکردن. جنگل پر از حیوانات وحشی بود.اما تولو و بولو یه خونه خیلی محکم و قوی برای خودشون ساخته بودن و توی اون خونه با خیال راحت زندگی می کردن.
در یک عصر سرد زمستونی ، دوقلوها داشتن با آتیشی که روشن کرده بودن خودشون رو گرم می کردن که کسی در خونه شون رو زد. یعنی کی بود عزیزای دلم ؟ بله بچه ها اون گرگه بزرگ بود.

 

 

گرگ با صدای بلند گفت :” من دارم از سرما یخ می زنم،لطفاً در رو کمی باز کن تا من بتونم حداقل دمم رو گرم کنم. من به شما آسیب نمی رسونم. قول میدم.”
بچه ها تولو و بولو خرگوشهای مهربان و با محبتی بودن .به خاطر همین اونا لای در رو کمی باز کردن و گرگ هم دم خودش رو از لای در هل داد تو تا گرم بشه.

 

 

بعد از دو سه دقیقه گرگ گفت :” میدونین چیه خرگوشا،اگر میتونستم فقط پاهای عقبیم رو گرم کنم خیلی خوب میشد ، لطفا در رو یک کمی بیشتر باز کنین ، من قول میدم که به شما صدمه ای نمیزنم”

 

 

در حالی که بولو یک ظرف بزرگ و پر از آب رو داشت روی آتیش قرارمی داد ، تولو لای در رو یه کمی بیشتر باز کرد تا گرگه بتونه پاهای عقبیش رو هم از لای در هل بده تو و گرمشون کنه.
بعد از پنج دقیقه دوباره گرگه گفت :” شماها خیلی مهربون هستین ،حالا اگر بتونین لای دررو یک کمی بیشتر باز کنین تا من پاهای جلویی خودم رو هم گرم کنم خیلی خوب میشه ، نگران نباشین من بی خطر هستم و آسیبی بهتون نمیرسونم”

 

 

 

 

تولو و بولو یه نگاهی به ظرف آب روی آتیش انداختن ،آب داشت گرم و داغ میشد.دوقلوها در رو کمی بازتر کردن. حالا فقط دماغ گرگ بود که بیرون از در مونده بود و دستها و پاهاش توی خونه تولو و بولو بود.
بعد از ده دقیقه گرگ گفت :” من خیلی احساس گرما و راحتی میکنم ، فقط دماغمه که هنوز سرده و داره یخ میزنه ، خرگوش های مهربون لطفا در رو یک کمی بیشتر باز کنین تا بتونم دماغم رو هم بیارم تو. از من نترسین من بی خطر و بی ضرر هستم”

 

 

در حالی که بولو ظرف آب جوش رو از روی اجاق گاز برمیداشت ، تولو لای در رو یک کمی بازتر کرد. بعد تولو رو کرد به گرگ و بهش گفت :” حالا تو میتونی دماغت رو هم گرم کنی”

 

 

گرگه که دیگه کاملا وارد خونه دوقلوها شده بود یه چرخی دور خودش زد و ناگهان با یک جهش سریع به سمت خرگوش ها پرید.اما بچه ها خرگوشهای زرنگ خودشون رو برای کلک گرگه آماده کرده بودن. به خاطر همین بولوآب جوش رو مستقیم روی گرگ بدجنس و شرور ریخت.

 

 

گرگه شروع کرد به زوزه کشیدن و داد وفریاد کردن که آی سوختم آی سوختم و با بیشترین سرعتی که میتونست از در خونه دوقلوها رفت بیرون .اون همینجوری که داشت فرار میکرد گفت :” ای خرگوشهای ناقلا من برمیگردم و حسابتون رو میرسم”

 

 

بعد از رفتن گرگه تولو و بولو از دیوار خونشون بالا رفتن و خودشون رو به پشت بوم رسوندن و همونجا قایم شدن.

 

 

 

 

چند لحظه بیشتر طول نکشیده بود که گرگه بدجنس و شرور برگشت و ده تا دیگه از گرگهای جنگل رو هم با خودش اورده بود.گرگهای بدجنس محکم به در خونه خرگوشا ضربه زدن و در رو شکوندن و وارد خونه شدن ولی خونه خالی بود و اثری از دوقلوها نبود.

 

 

یکی از گرگا که بیرون از خونه ایستاده بود فریاد کشید :” اونا اونجا هستن ، اگر یه نردبون درست کنیم میتونیم بهشون برسیم و اونا رو بگیریم”

 

 

بعد از اون گرگها شروع کردن و یکی یکی روی هم ایستادن تا اینکه یه نردبون درست کردن و این در حالی بود که گرگی که روش اب جوش ریخته بودن پایین نردبون قرار داشت.
گرگها تقریبا به سقف رسیده بودن که تولو فریاد زد :” مواظب باشین!اینجا آب جوش بیشتری میاد”

 

 

گرگی که با آب جوش سوخته بود و در قسمت پایین نردبون بود تااین حرف رو شنید ترسید و با وحشت زیاد فریاد زد :” چی ؟آب جوش ؟ نه نه دوباره نه”

 

 

و ناگهان شروع کرد به دویدن و فرار کردن تا خودش رو از آب جوش نجات بده ، خلاصه بچهها نردبون گرگیشون سقوط کرد و ریخت زمین و همه گرگها هم از اون بالا پرت شدن پایین و ریختن روی سر و کله همدیگه.

 

گرگا که حسابی سر و کلشون درد گرفته بود با غرغر زیاد ودر حالی که از درد سر و دست و پاشون ناله میکردن لنگون لنگون از اونجا رفتن و دیگه هم برنگشتن. تولو وبولوکه دیدن گرگا ازاونجا رفتن از پشت بوم خونه شون پایین اومدن ،در شکسته شده خونه رو تعمیر کردن و بیشتر از گذشته با خوشحالی و خوشبختی با هم زندگی کردن.

 

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





54 پاسخ
      • فریده
        فریده می گوید:

        دختر من از مومو الکی میترسه یک خرسه عروسکم گنده در اتاقشون داره بیشتر از اون میترسه کاش قصه نرسیدن رو از همه چیز بگید ممنون

        این قصتونم عالی ممنون

        پاسخ
        • وولک
          وولک می گوید:

          سلام دوست عزیز ممنونم از نظر لطفتون، بله چشم ، حتما قصه با موضوع ترس بیشتر در سایت قرار خواهیم داد

          پاسخ
  1. نگار
    نگار می گوید:

    سلام نگار 6 ساله میگه قصه تون خیلی قشنگ بود ممنون از شما و ممنون از قصه گو ❤️🙏🏻🐱‍🐉🤩👍

    پاسخ
  2. عسل
    عسل می گوید:

    سلام
    من از این قصه خیلی خوشم اومد.
    درس گرفتم که مثل اون خرگوش ها به کسی زود اعتماد نکنم.
    پیشنهاد میکنم از این قصه های خوب بیشتر بزارید.
    از وولک ممنونم

    پاسخ
  3. سیده ستایش
    سیده ستایش می گوید:

    سلام سیده ستایش ۶ ساله هستم قصه هاتون عالیه مامانم هر شب برام قصه هاتون رو میخونه. موفق باشید.

    پاسخ
  4. پرنیا
    پرنیا می گوید:

    سلام دوستای خوبم،ازاین قصه خوب یادگرفتم مهربون باشم ولی مواظب باشیم گول نخوریم

    پاسخ
  5. السانا حلوایی
    السانا حلوایی می گوید:

    قصه های شما عالیه من قصه های شما و داستان های جدید رو هر روز شب گوش میدم ولی مال شما بهتره چون موضوهاش مفیده و هروز یک قصه ی جدید میزاری با تشکر

    پاسخ
  6. ۹۴ ۹۵
    ۹۴ ۹۵ می گوید:

    👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿😂💚💚💚💚💚❤❤😍😻😘🥰👍🏼👍🏽👍🏻👍😃❤❤💜🤍😀🥰🙄بدنبود

    پاسخ
  7. Hana🦄😍🤩🌹💖
    Hana🦄😍🤩🌹💖 می گوید:

    💖💖🎂🎂💕💕💕🐴🐴🐴🐕🐕🐕💋💋😁💙👅💐💞🌹🎁🐶🦄😂🐈🌻🌼🌸😘🥀🌷🐄🐇😍😍😍🤩🤩🤩😮😧😦😳😲😹😸😺😾😿🙀😽😼😻💖💌💌💋💔❣️💟💕💕💞💓💗🖤💜💙💚💛🧡❤️🖤💜💚💛🧡💅💅💅🧚‍♀️🧚‍♂️🧜‍♂️🧜‍♀️👨‍❤️‍💋‍👨👩‍❤️‍💋‍👨💏👨‍👩‍👦👩‍❤️‍👩👨‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍💋‍👩👩‍❤️‍💋‍👩👨‍👨‍👧‍👦👨‍👨‍👦👨‍👩‍👦‍👦👨‍👩‍👧👨‍👩‍👧

    پاسخ
  8. آلارا
    آلارا می گوید:

    عالی و خیلی آموزنده من آلارا ی ۹ ساله خاله صدف شما اهل کودوم شهر هستید من تبریز لطفا جواب بدید ممنون

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *