داستان بز زنگوله پا و آش خوشمزه از این قراره کهیکی بود یکی نبود بچه ها شما قصه بزک زنگوله پا رو حتما شنیدین که 3 تا بچه داشت شنگول و منگول و حبه انگور، درسته؟ یادتونه خوب حالا میخوام یه قصه جدید از بزک زنگوله پا براتون بخونم . بزبزک زنگوله پا یه سبد بافت یه سبد خیلی خوشگل اونو از سقف خونه آویزون کرد، بزغاله ها از مامان بزی پرسیدن مامان چرا اون سبد رو از اونجا آویزون کردی؟ مامان بهشون گفت:« ببینین عزیزای دلم اگه یه روز من خونه نبودم و گرگ اومد برین توی این سبد و طناب رو بکشین. شما وقتی طناب رو بکشین سبد میره بالا و هیچکس دیگه دستش به شماها نمیرسه.»
روزها گذشت تا اینکه به روز بزبزک زنگوله پا بچه هاش رو صدا کرد و گفت:« بچه های من مواظب خودتون باشین، خونه رو تمیز کنین، ظرفا رو هم بشورین من زود برمیگردم و براتون یه آش خوشمزه میپزم ولی یادتون باشه اگرخدای نکرده یه گرگی اومد شما بپرین تو سبد و طناب رو بکشین.» بچها قبول کردن و از مامان بزی خداحافظی کردن مامان بزی رفت. وقتی که رفت یادش رفت درو ببنده. آقا گرگ بدجنس هم که اون اطراف داشت پرسه میزد حواسش به خونه بزبزک زنگوله پا بود و یهویی دید که در خونشون بازه رفت و وارد خونه شد. گفت:« بچه ها سلام من خالتونم، من اومدم پیشون، دیدم مامانتون رفت گفتم بیام تا شماها تنها نباشین.» بله بچه ها بزغاله ها تا گرگ رو دیدن پریدن تو سبد و طناب رو کشیدن و گفتن:« سلام خاله مامانمون گفته بود شما میخواین بیاین قرار بود شما بیاین و خونه رو تمیز کنین و برامون آش خوشمزه بپزین به ما هم گفته این بالا بمونید تامزاحم کار شما نباشیم.»
آقا گرگ بیچاره وقتی حرف بچه ها رو شنید واسه خاطر اینکه بچه ها شک نکنن به اینکه اون آقا گرگس حرفاشونو قبول کرد شروع کرد و خونه رو جارو کرد گردگیری کرد ظزفا رو شست آش هم پخت بعد از خستگی رو تخت افتاد و منتظر شد که بزغاله ها بیان پایین رو کرد به بزغاله ها و گفت:« خوب بزغاله ها من آش رو پختم دور و بر جارو کردم ظرفا رو شستم حالا وقت اینه که شما بیاین پایین.» بچه ها گفتن:« نه خاله جون مامانمون گفته ما مزاحمتون میشیم. هستیم این بالا شما وقتی خستگیت در رفت بعد میایم پایین و همگی با هم آش میخوریم.» گرگم قبول کرد و همینطور که منتظر بچه ها بود همونجوری روی تخت افتاد و خوابش برد.
بزبزک زنگوله پا از راه رسید گرگو دید جارو رو برداشت و با اون به گرگ زد و گرگو از خونه بیرون کرد بزغاله ها هم تونستن از سبد پایین بیان. بعد هم دور هم نشستن و آشی رو که گرگه پخته بود خوردن و خندیدن همشون خوشحال بودن از اینکه حرف مامان بزی رو گوش کرده بودن و توی سبد قایم شده بودن. اما بزبزک زنگوله پا دلش برای گرگه سوخته بود و گفت:« این درست نیست خونه رو برامون جارو کرده ظرفا رو شسته آش هم برامون پخته. پس من یه ظرف آش براش میزارم پشت در تا حداقل گشنه نمونه.» بعد هم رفت و یه ظرف آش کشید و گذاشت پشت در آقا گرگه هم اومد پشت در و آش رو تا تهش خورد. بله بچه ها اینم از داستان جدید بز زنگوله پا و آ ش خوشمزه و بزغاله هاش امیدوارم که خوشتون اومده باشه عزیزای دلم تا فردا شب که دوباره بیام و یه قصه جدید براتون بخونم شما رو به خدای بزرگ میسپرم مراقب خودتون باشین خدا یار و نگهدارتون.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





ممنونم از قصه ها قشنگتون
ممنون از همراهی شما با وولک
خيلی عالی
عالی
🥰