قصه جذابو شنیدنی بارون کجا رفته؟
4.2/5 - (298 امتیاز)

 

 

توی جنگل قصه ها هوا گرم بود و خیلی وقت بود که بارون نباریده بود. همه حیوانات جنگل منتظر بارون بودند. طاووس گفت:” کاش بارون بباره .. قطره های بارون من رو خوشحال می کنند.. وقتی بارون می باره من می تونم با ذوق و شوق پرهام رو باز کنم و زیر بارون برقصم..” خرسی گفت:” من هم از این گرمای زیاد کلافه شدم دلم آب تنی زیر بارون رو می خواد..” میمونک در حالیکه با بازیگوشی از شاخه ای به شاخه دیگه می پرید گفت:” من دیگه یک روز هم نمی تونم بیشتر صبر کنم .. اگر فردا بارون بباره چقدر خوب میشه ..”

چند روز گذشت ولی حتی قطره ای بارون هم نبارید. طاووس با نگرانی به آسمون خیره شده بود و متعجب بود که بارون کجا رفته! اون میمونک رو دید که در حال تاب خوردن روی شاخه ها بود. با نگرانی پرسید:” میمونک تو می دونی چرا بارون به جنگل ما نمی رسه؟ حالا من کی زیر بارون پرهام رو باز کنم و برقصم؟” میمونک اون رو دلداری داد و گفت:” نگران نباش بالاخره ابرهای بارونی به اینجا هم میرسند.. یه کم دیگه منتظر بمون” چند روز دیگه هم گذشت و باز خبری از بارون نشد.

طاووس که دیگه خسته شده بود سراغ خرسی رفت و در حالیکه گریه می کرد گفت:”خرسی به نظر تو کی بارون های فصلی به اینجا میرسه؟” خرسی به آسمون خیره شد و گفت:” نمی دونم ..چند تا ابر سیاه توی آسمون وجود داره ولی من نمی فهمم که چرا بارون نمیباره!”

طاووس به آسمون نگاه کرد. خرسی درست می گفت چند تا ابر سیاه بزرگ توی آسمون بود.. طاووس گفت :” بهتره از عقاب بپرسیم شاید اون بدونه چرا این ابرهای سیاه بارون نمی بارن!”

طاووس عقاب رو صدا زد و گفت:” آهای عقاب تیزپرواز.. میشه کمی پایین تر بیای؟” عقاب بالای سر طاووس و خرس فرود اومد و گفت:” چی شده؟ کارم داشتید؟” طاووس گفت:” ابرهای سیاه توی آسمون وجود داره.. تو که همیشه اون بالاها پرواز می کنی نمی دونی چرا این ابرها بارون نمیبارن؟”

عقاب گفت:” بگذارید ببینم! الان میرم سر و گوشی آب میدم و برمیگردم!”

عقاب به آسمون پرواز کرد و خیلی زود برگشت و گفت:” اون ابرهای سیاهی که توی آسمون می بینید ابرهای بارونی نیستند!” طاووس با تعجب گفت:” منظورت چیه؟ همه می دونند که ابرهای تیره ابرهای بارونی هستند..” عقاب گفت:” بله درسته ولی اینها ابرهای بارونی نیستند اینها ابرهای دودی هستند که بر اثر آلودگی توی آسمون جمع شدند. این دودها شبیه ابر شدند و مثل یک پتو کل آسمون جنگل رو گرفتند. تا وقتی که این آلودگی پاک نشه بارون نمی باره!

طاووس و خرسی با ناراحتی به هم نگاه کردند. اونها شروع کردن به فکر کردن تا بتونند راه حلی پیدا کنند. طاووس گفت:” خرسی ما باید این ابرهای آلوده رو پاک کنیم وگرنه هرگز بارون نمیباره و رودخونه ها و برکه ها مون خشک میشن! ” خرسی آهی کشید و گفت:” طاووس چطوری می خواهی این ابرهای سیاه رو پاک کنی؟ من که فکر می کنم این کار غیر ممکنه!”

طاووس با اطمینان گفت:” ممکنه کار سختی باشه ولی من تلاشم رو می کنم.. در واقع اگر همه با هم کاری کنیم می تونیم آلودگی رو کم کنیم..” خرسی با تردید پرسید:” ما چیکار می تونیم بکنیم ؟” عقاب گفت:” بزرگترین دلیل آلودگی هوا زیاد شدن ماشین ها، سوزوندن زباله ها و قطع کردن درختانه .. ما باید کاری کنیم تا آدمها رو از نتیجه کارهاشون که هوا رو آلوده کرده آگاه کنیم .. اونها باید دست از آلوده کردن هوا بردارند.. ”

طاووس گفت:” درسته .. باید توجه اونها رو به این موضوع جلب کنیم.. اونها باید بیشتر در مورد نتیجه کارهاشون  فکر کنند.”

خیلی زود خرسی و طاووس و عقاب و بقیه حیوانات دست به کار شدند و یک عالمه کاغذ و پوستر رو آماده کردند که روی اون علت های آلودگی هوا و اثرش روی درختها ، کوهها ، زمین و رودخانه ها رو کشیدند. کلی پوستر رنگارنگ و جذاب آماده شده بود. عقاب و پرنده ها کاغذها رو در سرتاسر جاده پخش کردند و  پوسترها رو به شاخه های درختان کنار جاده آویزون کردند.

آدمها موقع رد شدن از جاده  و با دیدن پوسترها توجهشون جلب می شد ، می ایستادند و با دقت اونها رو نگاه می کردند و در موردش با هم حرف می زدند. حیوانات انقدر به پخش کردن پوسترها در بین آدمها ادامه دادند تا آدمها هم به فکر افتادند تا بیشتر مراقب محیط زیست باشند. کم کم به جای استفاده از ماشین و موتور سیکلت از دوچرخه استفاده می کردند. حالا نه تنها درختان جنگل رو کمتر قطع میکردند بلکه درختان جدید بیشتری هم در جنگل کاشتند..

خیلی زود تلاش حیوانات و آدمها  نتیجه داد و ابرهای تیره کوچیک و کوچیک تر شدند و آسمان جنگل دوباره تمیز و آبی شد. حالا دوباره راه برای ابرهای بارانی باز شده بود و خیلی زود سر و کله ابرهای باران زا پیدا شد. با غرش ابرها دوباره باران باریدن گرفت و طاووس تونست دوباره زیر بارون بالهاش رو باز کنه و بچرخه و برقصه .. همه حیوانات از خوشحالی دور طاووس جمع شده بودند و شادی می کردند. اونها از اینکه تلاشهاشون نتیجه داده بود و دوباره بارون به جنگل و رودخانه و برکه شون می بارید واقعا خوشحال بودند..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

96 پاسخ
  1. هانا
    هانا می گوید:

    عالی بود من از این داستان نتیجه گرفتم که دیگه خیلی خیلی به محیط زیست اهمیت میدم و در انجا اشغالی نمیریزم ممنونم از وولک
    من همه قصه هاتون رو میخونم

    پاسخ
  2. ستاره فرنیا
    ستاره فرنیا می گوید:

    عالی بود من هر وقت قصه جدید میاد نگاه و گوش میکنم
    تشکر می‌کنم از گوینده و سازنده این برنامه های کودکانه 🥰🥰😍😍

    پاسخ
  3. نسیم علی اکبر
    نسیم علی اکبر می گوید:

    ممنون خیلی داستان قشنگی بود باسپاس از شما خیلی ممنون و باتشکر از شما، بسیار آموزنده بود 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸💐💐💐💐💐💐💐💐💐🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖

    پاسخ
  4. نوشین و مبین
    نوشین و مبین می گوید:

    سلام ممنونم از قصه های خوب و آموزنده شما
    مبین عزیزم هر شب با قصه های شما به خواب شیرین میره

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *