4.2/5 - (46 امتیاز)


توی یک مزرعه بزرگ و سرسبز حیوانات مختلفی زندگی می کردند. یکی از روزهای گرم تابستانی  زنبور مثل همیشه برای دیدن دوستش گاو به کنار اصطبل رفت. اون هر چقدر اطراف رو نگاه کرد خبری از گاو نبود. زنبور به کنار آبخوری رفت ولی گاو اونجا هم نبود. اون داخل انبار ، کنار رودخانه ، حتی پشت درخت سیب رو هم سر زد ولی گاو هیچ کدوم از این جاها نبود..

بعد از کلی گشتن بالاخره زنبور دوستش گاو رو کنار حصارهای پشت مزرعه پیدا کرد. گاو در بین حصارها گیر افتاده بود و نمی تونست خودش رو نجات بده .. زنبور گفت:” نگران نباش ، الان میرم همه رو خبر می کنم تا کمکت کنیم !”

زنبور وزوزکنان و با عجله به طرف برکه رفت و با دیدن قورباغه گفت:” گاو توی حصارهای کنار لانه اردک ها گیر افتاده ! باید زودتر بریم و کمکش کنیم!”  قورباغه بدون اینکه حرفهای زنبور رو خوب شنیده باشه گفت :” الان میرم بقیه رو خبر می کنم ..” بعد با پرش های بلند پرید و به سرعت خودش رو به خوک رسوند. خوک توی گل ها در حال بازی کردن بود. قورباغه با عجله گفت:” آهای باید بریم به گاو کمک کنیم .. گاو و اردک توی حصارها گیر کردند باید نجاتشون بدیم!!”

خوک سریع گفت:” اوووه اونجا درست روی خونه موش کوهیه ! الان میرم به بقیه می گم!” بعد یورتمه کنان خودش رو به غاز رسوند. غاز مثل همیشه در حال ساز زدن و آواز خوندن بود. خوک من من کنان گفت:” باید بریم به گاو و اردک و موش خاکی کمک کنیم .. گاو روی خونه موش خاکی افتاده .. احتمالا دیگه از خونه موش خاکی چیزی باقی نمونده !   ”

غاز گفت ” الان بقیه رو خبر می کنم ” بعد تند تند راه رفت و خودش رو به سگ رسوند و گفت:” اهای باید هرچه زودتر به طرف حصارهای پشت مزرعه بریم ! گاو و اردک خونه موش خاکی رو خراب کردند .. ! ”

سگ با خودش فکر کرد شاید گاو توی زمین دنبال چیزی می گشته که خونه موش خاکی رو خراب کرده ! آهان شاید گاو و اردک دنبال گنج می گشتند ! قبلا هم دیده بودم که گاو و مرغ توی چمن ها دنبال چیزی می گشتند!! سگ توی همین فکرها بود که پارس کنان خودش رو به کنار  انبار کوچیک داخل مزرعه رسوند و به  بچه گربه گفت:” یالا بجنب! باید خودمونو به پشت مزرعه برسونیم ! گاو و اردک کنار حصارها گنج پیدا کردند… ”

بچه گربه میو میویی کرد و سریع به داخل انبار رفت. موش پشت جعبه ها مشغول ورجه وورجه کردن بود. گربه گفت: ” یالا بجنب!!! گنج ! پشت حصارهای مزرعه گنج پیدا شده.. گاو یک عالمه پول و طلا از خونه موش خاکی پیدا کرده ! ما هم باید خودمونو به گنج برسونیم ..”

موش زبل تند و سریع از انبار بیرون اومد و از تپه ها پایین رفت و خودش رو به مرغ حنایی رسوند و گفت :”هی مرغ حنایی باید بریم پیش گاو! اون توی مزرعه گنج پیدا کرده ..”

مرغ حنایی گفت ” اوووه گنج؟ منم گنج دوست دارم ! حتما از این به بعد دیگه گاو کار نمی کنه و شیر نمیده پس بهتره برای آخرین بار ازش شیر بگیریم .. ” بعد هم سریع ظرفش رو برداشت و همراه موش راه افتاد. اونها خیلی سریع خودشون رو به پشت مزرعه رسوندند.

قورباغه و غاز و سگ و گربه و خوک هم قبلا خودشون رو به گاو رسونده بودند. همه هاج و واج ایستاده بودند و به گاو که لای حصارهای مزرعه گیر کرده بود نگاه می کردند. گاو لای حصارها گیر افتاده بود و هیچ خبری از گنج و پول نبود!!!

یک دفعه همهمه ای برپا شد. همه با هم حرف می زدند و می گفتند:” پس اردک کجاست؟” ” اصلا موش خاکی کو؟” ” گنج! گنج کجاست؟؟؟؟” ” ما گنج دوست داریم ! به ما هم گنج بدین!”

گاو اصلا نمی فهمید حیوانات درباره چی حرف می زنند و با چشمهایی که از تعجب گرد شده بود به اونها نگاه می کرد.

یک دفعه مرغ گفت:” نگاه کنید! گاو لای حصارها گیر کرده !!” زنبور ویز ویز کنان گفت:” من که یک ساعت پیش اینو به قورباغه گفتم ! گفتم که بیایید به گاو کمک کنیم! معلوم نیست شماها چرا فکر کردید که اینجا گنج پیدا شده؟!!!”

حیوانات ساکت شده بودند . اونها خودشون هم نمی دونستند پیدا شدن گنج از کجا در اومده بود!

یک ضرب المثل قدیمی هست به اسم “یک کلاغ چهل کلاغ کردن” حیوانات دقیقا همین کار رو کرده بودند یعنی هر کدوم از حیوانات حرفی که شنیده بودند رو چیزی از فکر خودشون بهش اضافه کرده بودند و به بقیه گفته بودند و نتیجه این کار یک خبر  غیرواقعی و عجیب و غریب  بود که حالا همه رو متعجب کرده بود..

مرغ یک دفعه گفت:” حالا این حرفها رو ول کنید، گاو به کمک ما احتیاج داره ! باید زود تر کمکش کنیم تا از حصارها بیرون بیاد..”

هر کدوم از حیوانات تلاش کردند تا گاو رو نجات بدن ! ولی گاو خیلی سنگین تر از این حرفها بود و حتی یک ذره هم از جاش تکون نمی خورد! مرغ گفت:” اینطوری و تک تک فایده نداره ! باید همه با هم به کمک هم گاو رو بیرون بکشیم! آماده اید؟ همه با هم … یک ، دو ، سه … بکشید!!”

بعد همه حیوانات شروع کردند به کشیدن گاو.. تلاش دسته جمعی اونها بالاخره نتیجه داد و گاو از لای حصارها بیرون اومد..

گاو که بعد از چند ساعت تونسته بود بالاخره آزاد بشه خیلی خوشحال بود و مو موی بلندی کرد و از حیوانات تشکر کرد و گفت:” درسته که من گنجی ندارم ولی عوضش یه عالمه شیر دارم ! حالا همه مهمون من هستید به صرف خوردن شیر!” زنبور ویز ویزی کرد و گفت:” من هم عسل دارم پس همه می تونید شیرعسل بخورید!”

حیوانات که عاشق شیرعسل بودند از خوشحالی هورا کشیدند .. بعد همگی به اصطبل رفتند و در کنار هم شیرعسل خوردند و به اتفاقات اون روز خندیدند..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

46 پاسخ
  1. 💛🧡❤نفس شعبانی کاربر وولک
    💛🧡❤نفس شعبانی کاربر وولک می گوید:

    واقعن این قصه رو ۹ ساعت پیش گذاشتید
    💛🧡❤️💗💜💙💚💛🧡❤️💗💜💙💚💛🧡❤️💗💜💙💚

    پاسخ
  2. کیان ۵ ساله از تهران
    کیان ۵ ساله از تهران می گوید:

    من این قصه رو دوست داشتم
    باعث شد که من خوب گوش بدم👍😘😘😘🤩💚🐫🐐🐑🐏🐂🐗🐖🐕🐭🐁🐓🐸🦖🐍🦎🐲🐉

    پاسخ
  3. محسن
    محسن می گوید:

    سلام قصه قشنگ و جالبی بود و مفهوم ضرب المثل رو خیلی قشنگ و واضح توضیح داد و دخترم متوجه شد ممنون

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام بسیار هم عالی، خیلی خوشحالم که قصه مورد پسندتون بوده و ممنونم از نظرتون

      پاسخ
  4. سناجابری*
    سناجابری* می گوید:

    ممنونم از داستان زیبا تون ضرب المثل بسیار خوبی هم داشت ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

    پاسخ
  5. سناجابری*
    سناجابری* می گوید:

    《 ممنون دوستان عزیز 》

    ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
    ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

    پاسخ
  6. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    این قصه عالی بود خیلی دوست داشتم 💋💋💋❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤خیلی ممنون 🙏🏻از نویسنده این داستان خیلی عالی💋💋💋💋❤❤❤❤🥰🥰🥰🥰🥰🥰😘😘😘😘

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *