قصه جذاب و شنیدنی یک وز طوفانی
3.4/5 - (8 امتیاز)


 

 

 

 

داستان یک روز طوفانی از این قراره که در یک جنگل بزرگ، جنگلبان پیری با همسرش زندگی می کرد. اونا خانه کوچک و تمیزی داشتند. یک روز باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. صدای باد در تمام جنگل پیچید. جنگلبان پیر از خانه بیرون اومد.
می خواست ببینه در انبار رو بسته یا نه، چون تمام آذوقه زمستونشون تو انبار بود. پیرمرد هنوز به انبار نرسیده بود که باد کلاه اون رو با خودش برد. پیرمرد کلاهش رو خیلی دوست داشت، چون همسرش اونو بافته بود. به سرعت قفل در انبار رو امتحان کرد و بعد به دنبال کلاهش دوید.
باد سرعت زیادی داشت و پیرمرد نمی تونست به همون سرعت بدوه. باد تندتر شد و پیرمرد دیگه کلاهش رو ندید. پیرمرد نمی دونست چه کار کنه. تصمیم گرفت باز هم به دنبال کلاهش بگرده. در همان وقت موش بزرگی از پشت یک بوته بیرون اومد. او جنگلبان رو دید.
سلام کرد و از جنگلبان پرسید:”در این روز توفانی اینجا چه کار می کنی؟ ممکنه بارون بیاد. چرا به خانه ت نمی روی؟”
جنگلبان گفت:”به دنبال کلاهم می گردم. باد اونو با خودش برد. من کلاهم رو خیلی دوست داشتم چوم همسرم اون رو برام بافته بود ،اگر کلاهم رو پیدا نکنم، حتما سرما می خورم و مریض می شم. راستی تو کلاه منو ندیدی؟”

موش گفت:”من کلاه تو رو ندیدم، ولی می تونیم با هم به دنبال کلاهت بگردیم. من کمی نان برای لک لک می برم. اون به تازگی مادر شده و جوجه هاش تازه از تخم بیرون اومدن. شاید بین راه کلاه تو رو پیدا کردیم.”
جنگلبان به دنبال موشه به راه افتاد. هنوز راه زیادی نرفته بودند که سمور رو دیدند. سمور قارچ بزرگی رو بغل کرده بود و به سختی راه می رفت. سمور به جنگلبان و موش سلام کرد و از اونها پرسید:”در این هوای تاریک کجا می روید؟”
جنگلبان گفت:”باد کلاه منو با خودش برده. من به دنبال کلاهم می گردم.”
موش هم گفت:”من برای لک لک سفید غذا می برم. می دونی؟ جوجه هاش از تخم بیرون اومدن، لک لک نمی تونه اونا رو تنها بذاره .”
سمور گفت:”من هم این قارچ رو برای لک لک سفید می برم. شاید بتونه از این قارچ به عنوان چتر استفاده کند.”
کمی جلوتر، جنگلبان چشمش به قورباغه افتاد و از او پرسید:”تو کلاه منو ندیدی؟ من به دنبال کلاهم می گردم. اگر کلاهمو پیدا نکنم حتما سرما می خورم.”
قورباغه گفت:”نه کلاه شما رو ندیدم. من می خوام کمی میوه برای لک لک سفید ببرم. شاید بین راه کلاهت رو پیدا کردیم.”
جنگلبان، موش، سمور و قورباغه به راه افتادند. پیرمرد تمام مدت چشمش به این طرف و آن طرف بود. اون امیدوار بود پیش از شروع باران کلاهش رو پیدا کند. راه زیادی به خانه لک لک نمانده بود. خانه ی لک لک روی یک درخت بلوط بود. پیرمرد با خودش فکر کرد که ای کاش اون هم چیزی با خودش برای لک لک آورده بود.

اونا به خانه ی لک لک رسیدند. جنگلبان چشمش به بالای درخت افتاد. خیلی تعجب کرد. لک لک سفید و جوجه هاش در کلاه اون نشسته بودند. صدای جیک جیک جوجه ها از بالای درخت شنیده میشد.
لک لک سفید دوستاشو دید. جنگلبان رو هم دید. او به جنگلبان گفت:”نمی دونم چطور از مهربانی شما تشکر کنم. نزدیک بود باد لانه ی منو خراب کند. باد قسمت های زیادی از لانه من رو با خودش برد. نمی دونستم که جوجه هام رو کجا ببرم؟” بعد هم تعریف کرد که باد کلاه جنگلبان رو با خودش آورده بود و اون وقت بود که لک لک جوجه هاش رو توی کلاه جنگلبان گذاشته بود.
لک لک گفت:”کلاه شما زندگی جوجه های منو نجات داد. واقعا از شما متشکرم. این کلاه بهترین هدیه ای است که تا به حال گرفته ام.” جنگلبان با خوشحالی خندید و چیزی نگفت. اون وقت از همه ی دوستاش خداحافظی کرد و به خانه اش برگشت. این بود داستان زیبای یک روز طوفانی . برای شنیدن قصه های کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

8 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *