قصه جذاب و شنیدنی پری کوچولو
4.5/5 - (48 امتیاز)


داستان پری کوچولو از این قراره که روزی روزگاری در زمانهای بسیار قدیم در دورترین نقطه دریا جایی که آبش از زلالی میدرخشید مردمان دریا زندگی میکردن.قصر پادشاه دریا در پایین ترین نقطه دریا قرار داشت.دیوارهای قصر از مرجان های قرمز و سقفش از صدفهای بزرگ بود.پادشاه دریا شش دختر داشت که جوان ترین اونها از همه دوست داشتنی تر بود.چشمانش همرنگ دریا آبی و دندانهاش همچون مروارید میدرخشید.گیسوانش طلایی رنگ وپایین بدنش مثل دیگران همچون دم ماهی بود.پری کوچولو از اینکه خودش رو هر روز توی باغچه دریایی سرگرم میکرد خوشحال بود ولی بزرگترین سرگرمیش شنیدن چیزهایی درباره خشکی بود.پری کوچولو پدربزرگش رو مجبور میکرد که براش راجع به حیوونا ، کشتی ها و آدمهای روی خشکی تعریف کنه.اون به سختی باور میکرد که تو خشکی پرنده ها روی شاخه درختا آواز میخونن و با خودش فکر میکرد که همچین جایی چقدر میتونه زیبا باشه.روزی پدربزرگش اون رو به داخل قصر صدا کرد و گفت: فرزندم وقتی که تو 15 ساله شدی میتونی دریا روترک کنی و عجایب دنیای خشکی رو ببینی.پری کوچولو نمیدونست که چه جوری میتونه تا 15 سالگی منتظر بمونه.هر روز از توی آب به بالا نگاه میکردو سایه کشتی هایی که از بالای سرش رد میشدنو میدید. عاقبت روز پانزدهمین سال تولد پری کوچولو فرا رسید.پدر بزرگ اونو صدا کرد و بهش گفت : تو حالا دیگه 15 سال داری و وقتش رسیده که به خشکی بری.پدربرزگ تاجی از گل به سرش گذاشت و گردنبدی از مروارید هم به گردن پری کوچولو انداخت.پری کوچولو خیلی هیجان زده شده بود.بعد از اینکه خواهرانشو بوسید و از اونا خداحافظی کرد مثل حبابی بزرگ به سطح آب اومد .خورشید بسیار درخشان بود و پرنده ها به نظرش عجیب میرسدن.

در فاصله دوری یک کشتی که به آرامی حرکت میکرد توجهش رو جلب کرد.تصمیم گرفت به دنبالش شنا کنه.شب که شد به کشتی نزدیک شد و از پنجره کشتی به داخل نگاه کرد.داخل کشتی شاهزاده بسیار زیبا و مهربونی رو دید.پری کوچولو تا اون روز موجودی به اون زیبایی ندیده بود. همین موقع بود که ناگهان دریا طوفانی شد و بلافاصله بادها شدیدتر و شدیدتر شروع به وزیدن کردن. همین باعث شد که کشتی از پهلو شکاف بزرگی برداره و در هم شکسته بشه.شاهزاده به آب افتاد و اگر پری کوچولواونو از لا به لای امواج نجاتش نمیداد غرق میشد.پری کوچولو شاهزاده رو به خشکی رسوند و بعد شنا کنان از اونجا دور شد.صبح که شد چند نفر به دنبال شاهزاده اومدنو اونو با خودشون بردن. پری کوچولو که از شاهزاده مهربان خوشش اومده بود آرزومیکرد که ای کاش اون هم انسان آفریده میشد ولی پدربزرگش قبلا بهش گفته بود که راهی برای اینکه او تبدیل به انسان بشه وجود نداره.ولی علاقه پری کوچولو به شاهزاده باعث شد که اون فکری به ذهنش برسه.اون رفت تا جادوگر دریا رو ملاقات کنه.اون مطمئن بود که جادوگر میدونه چطوری یک پری دریایی رو میشه به انسان تبدیلکرد. جادوگر دریا در دورترین جای دریا ، جایی که هیچ گلی نمیرویید زندگی میکرد.پری کوچولو به خانه جادوگر رفت و ماجرا رو برای اون تعریف کرد.جادوگر به پری دریایی گفت : من به یک شرط آرزوی تو رو برآورده میکنم اون هم اینکه برای همیشه صداتو به من ببخشی.پری کوچولو قبول کرد و بعد از اینکه شربت جادویی رو از جادوگر گرفت از دور با قصر و خانوادش خداحافظی کرد و به سطح آب برگشت. وقتی به سطح آب رسید شربت جادویی که جادوگر بهش داده بود رو خوردو بیهوش شد وقتی بهوش اومد با تعجب دید که به جای دم ماهی شکلش دو تا پا شبیه به پای انسان داره. وقتی شاهزاده پری کوچولو رو تو ساحل دید نمی دونست که او چه کسیه و نامش چیه . بنابراین از او پرسید : تو نمی تونی صحبت کنی ؟! پس بذار تا کمکت کنم.

من تو را به قصر خودم میبرم و برات غذا و لباس میارم. وقتی پری کوچولو لباسای زیباشو پوشید بدون شک زیباترین دختراون سرزمین شد و همه از دیدن زیبایی اون به وجد اومده بودن. در دومین روز دیدار پری کوچولو ، شاهزاده اونو برای بازدید از قلمرو پادشاهی خود به گردش برد . آنها روی دریاچه مشغول قایق سواری بودند اما قبل از اینکه شاهزاده بتونه به پری کوچولو اظهار علاقه کنه مارماهی های بدجنس جادوگر دریا قایق رو واژگون کردن .جادوگر دریا خودش را به شکل دختر زیبایی در آرود و صدای پری دریایی را هم به همان شکل درون صدفی جا سازی کرد و به گردنش آویزون کرد . به محض اینکه شاهزاده اون صدای آشنا رو شنید مبهوت و خوشحال شد و به خیال اینکه این همون پری کوچولویی هست که جونشو نجات داده قبول کرد که همون روز روی عرشه کشتی با اون دختر زیبا ازدواج کنه .

خواهرای پری دریایی که از جاودوی جادوگر باخبر شده بودن تصمیم گرفتن که حقه ی جادوگر دریارو بر ملا کنن. اونا به همراه گروهی از پرندگان و جانوران مختلف دریایی به سوی کشتی حرکت کردند. اونا با جادوگر درگیر شدن و در این میان گردنبند جادوگراز گردنش پاره شد .

به این ترتیب بود که شاهزاده از طلسم جادوگر آزاد شد و پری کوچولو دوباره صدای خود ش رو پیدا کرد و حالا اون می تونست به شاهزاده بگه که واقعا چه کسی هست . اما درست همون موقع آفتاب غروب کرد و پری کوچولو دوباره به شکل پری دریایی در آمد . جادوگر دریا ظاهر شد و اونو به زور از روی عرشه کشتی گرفت و به زیر آبها فرو برد .

شاهزاده ، جادوگر دریا رو دنبال کرد و با تمام توان جسمی و ذهنی خود با اون جنگید و بالاخره اونو نابود کرد. پری کوچولو که دوباره به قصر پدرش برگشته بود بسیار غمگین بودچون دلش میخواست دوباره به انسان تبدیل بشه تا بتونه با شاهزاده مورد علاقش باشه. اون موقع بود که پادشاه فهمید که باید چی کارکنه.پادشاه دریا عصای سه شاخه ی خودشو تکون داد و پری کوچولو دوباره به انسان تبدیل شد و خیلی زود مراسم عروسی روی عرشه کشتی برگزار شد . پری کوچولو با دوستای زیر دریا خداحافظی کرد . او و شاهزاده برای همیشه در کنار هم زندگی کردند و آرزوی پری کوچک سرانجام به حقیقت پیوست .برای شنیدن قصه های کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

32 پاسخ
  1. رامیلا
    رامیلا می گوید:

    قصه زیبایی بود ممنونم دوس دارم یه بار دیگه هم فردا اونو گوش بدم.🐳🐋🐬🦭🐟🦢🏊‍♀️

    پاسخ
  2. طاها
    طاها می گوید:

    🎤🎤🎤🎤💋💋🎤🎤
    🎤🎤🎤🎤💋🎤💋💋
    🎤🎤🎤🎤💋💋🎤🎤
    🎤🎤🎤🎤💋💋💋💋
    🎤🎤🎤🎤💋🎤💋💋
    🎤🎤🎤🎤💋🎤🎤🎤
    🎤💋💋💋💋🎤🎤🎤
    💋💋💋💋💋🎤🎤🎤
    💋💋💋💋💋🎤🎤🎤
    🎤💋💋💋🎤🎤🎤🎤

    پاسخ
  3. باران
    باران می گوید:

    🧜‍♀️🧜🏽‍♂️👨‍👩‍👧‍👦👄👄💋💋💋💋💋🤪🤪🤪🤪😜😜😜😎😜😎🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😍😘😘😘😘😻

    پاسخ
  4. مامان رونیا جون
    مامان رونیا جون می گوید:

    عالیه قصه هاتون کاش یه نرم افزاری بودکه همه قصه هاتون توی نرم افزار می بود ولی واقعا عالیه دختر من قصه هاتون دوست داره شب ها قشنگ میخابه

    پاسخ
  5. عسل عاشق خاله صدف خالقی و وولک
    عسل عاشق خاله صدف خالقی و وولک می گوید:

    عالییییییی بود 🧜‍♀️🧜‍♀️🧜‍♀️🧜‍♀️🧜‍♀️🧜‍♀️🧜‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🦻💅🏻💅🏻💅🏻💅🏻💅🏻💅🏻💜💜💜💜💜💜👾👾👾👾👾🔮🔮🔮🔮🎵🎶🎶🎶🎵🎵🎵⚕️⚕️⚕️⚕️⚕️⚕️💲

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *