قصه جذاب و شنیدنی میمون شیطون
4/5 - (17 امتیاز)


 

 

 

یکی بود یکی نبود در یک جنگل سرسبز و زیبا و قشنگ گروهی از میمون ها با هم زندگی می کردن. جنگل بسیار بزرگ و پر دار و درخت بود بچه ها.
درختان موز زیادی در جنگل بود که همیشه میوه داشتن و میمون ها هیچوقت نگران غذاشون نبودن.
میمون ها شاد و خوشحال در کنار هم زندگی می کردن.
در گروه میمون ها میمون بازیگوشی به نام وروجک بود که بازی و جست و خیز رو خیلی دوست داشت.اون خیلی شیطون بود عزیزای دلم. همش ازیه شاخه به شاخه دیگه می پرید و اینور و اونور میرفت.
اون هر روز جست و خیز کنان از یه شاخه به شاخه دیگری می پرید و بازی می کرد.
بچه های عزیزم وروجک میمون خوبی بود. فقط یک عیب بزرگ داشت. هیچ وقت به نصیحت بزرگترهای گروه گوش نمی کرد و به حرفاشون اهمیت نمیداد.
رییس گروه همیشه اون رو نصیحت می کرد و بهش می گفت که نباید از گروه جدا بشه و یا جایی برود که خطرناک است.
اما متاسفانه این حرف ها در گوش او فرو نمی رفت که نمی رفت.
تا این که یک روز عده ای از آدما وارد جنگل شدن. اونا برای قطع کردن درختا اومده بودن بچه ها.

میمون ها تا اینو فهمیدن خیلی ترسیدن. چون فکر می کردند آدما آمدند تا تمام درختان جنگل را قطع کنند و دیگه هیچ درختی باقی نذارن. اونوقت میمونا باید چی کار میکردن؟ چه جوری باید غذا میخوردن؟
اما بعد متوجه شدند که آن ها آمدن تا فقط بخشی از درختان را برای ساخت یک کارخانه قطع کنن.
یه روز رییس میمونا همشون رو جمع کرد و بهشون گفت که اصلانباید به آدام نزدیک بشن و بهشون کاری داشته باشن. همه میونا این حرف را گوش کردند به جز وروجک.
خلاصه آدما یه تعدادی از درختای جنگل رو قطع کردن و با کلی ابزارآماده شدن تا کار ساخت و ساز کارخونه را شروع کنن.
اونا هر روز از صبح زود کارشان را شروع می کردن و تا ظهر هم ادامه می دادن.
ظهر یک ساعت کار را تعطیل می کردن تا هم ناهار بخورن و هم کمی استراحت کنن.
در این فاصله که آدما کارشون رو تعطیل میکردن و استراحت می کردند وروجک میرفت سروقت وسایل اونا و باهاشون بازی می کرد.
کم کم میمون های دیگر هم برای تماشای اون آمدن.
اما میمونا به وروجک گفتن که نباید به وسایل دست بزنه. اما فایده ای نداشت که نداشت. وروجک اصلا به حرف هیچ کسی گوش نمیکرد. تا اینکه وروجک کنده درختی را دید که قطع شده و تبری درون اون وجود داره.
کارگران با تبر شکافی را روی کنده درخت ایجاد کرده بودن. وروجک به سراغ کنده رفت.و مشغول بازی با تبر شد.

ناگهان تبر کنده شد و پایین افتاد و پای میمون در شکاف درخت گیرکرد.
وروجک هر چه تلاش کرد نتونست پاش رو بیرون بکشه. میمون های دیگر هم سعی کردن کمکش کنن اما نتونستن. پای وروجک زخمی شده بود و از شکاف درخت در نمیومد.اون نمیدونست باید چی کار کنه.وروجک شروع کرد به گریه کردنو اشک ریختن.
تا این که زمان استراحت تمام شد و کارگران برگشتن. اونا دیدن که پای میمونی درون شکاف گیر کرده ونمیتونه تکون بخوره. آدما حسابی به میمون خندیدن.
وروجک خیلی ناراحت و پشیمان بود. چون هم پایش آسیب دیده بود و هم مورد تمسخر قرار گرفته بود. کارگرا که دیدن وروجک گیر کرده و پاش آسیب دیده بهش کمک کردن تا پاش رو از شکاف درخت بیرون بیاره بعد هم پاش رو با یه تکه پارچه بستن تا زخمش خوب بشه.
وروجک بعد از اینکه پاش از شکاف درخت دراومد سریع به پیش دوستاش برگشت و به رییس گروه قول داد که همیشه به حرفهای اون گوش کنه و بی اجازه رییس جایی نره و به هر وسیله ای هم دست نزنه.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

13 پاسخ
  1. مریم
    مریم می گوید:

    خیلی قصه هاتون عالی هستن.من به دوستامم پیشنها دادم .فقط چرا اپلیکشین رو نصب میکنم میگه به اطلاعات شخصی دسترسی پیدا میکنه؟

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز سپاسگزار و ممنون شما هستیم که وولک رو به دوستانتون هم معرفی می کنید ، پرسش شما را در اسرع وقت رسیدگی می کنیم

      پاسخ
  2. مهرنوش
    مهرنوش می گوید:

    بی نظیری توی همه سایتهای قصه کودکانه صوتی دخترم اصلا دیگه حاضر نیست به سایت‌های دیگه گوش بده عاشق ترانه نوستالژیک که اول وآخر داستان پخش میشه.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *