توی تنه محکم و پهن یکی از درختهای جنگل راکون کوچولویی زندگی می کرد. یکی از شبها که راکون توی خونه کوچیکش نشسته بود ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن کرد. صدای بلند رعد و برق توی کل جنگل به گوش می رسید و طوفان شدیدی شروع شده بود. راکون از پنجره به بیرون نگاه کرد.. تنها چیزی که میدید باران تند و نور شدید رعد و برق توی آسمون بود..
راکون از صدای بلند باران و رعد و برق می ترسید. با هر صدای بلند رعد و برقی راکون می لرزید و سرش رو بین دستهاش قایم می کرد.. اون با خودش گفت:” توی این شب طوفانی بهتره که تنها نمونم .. شاید اگر پیش کسی باشم کمتر بترسم!” برای همین چترش رو برداشت و با عجله از در بیرون رفت..
راکون از روی چاله های آب شالاپ شولوپ رد می شد و از بین درختها می گذشت.. اون رفت و رفت و رفت تا به خونه یکی از دوستهاش قدیمیش یعنی موش جنگلی رسید. صدای رعد و برق خیلی بلند بود برای همین راکون با صدای بلند داد زد:” سلام موش جنگلی، منم دوست قدیمیت، می تونم بیام تو و امشب پیش تو باشم؟ ” موش به جلوی در اومد و با ناراحتی گفت:” چه بدشانسی بزرگی، خونه من برای توی خیلی کوچیکه! فکر نکنم بتونی بیای داخل..”
راکون خداحافظی کرد و دوباره توی جنگل راه افتاد، شالاپ شولوپ از بین چاله های آب گذشت تا به خونه بلدرچین رسید و با صدای بلند گفت:” دوست قدیمی من بلدرچین! می تونم بیام تو و امشب کنارت باشم؟” بلدرچین نگاهی به لانه تنگی که با خرده های چوب بین بوته ها ساخته بود کرد و گفت:” چه بدشانسی بزرگی! لانه من خیلی تنگه و تو خیلی پهنی.. فکر نمی کنم بتونی بیای داخل!”
راکون دوباره توی جنگل راه افتاد و شالاپ شولوپ از بین چاله های آب گذشت تا به خونه موش خرما رسید و داد زد:” دوست من موش خرما، می تونم بیام تو و امشب پیش تو بمونم؟”
موش خرما هم مثل موش جنگلی و بلدرچین گفت:” چه بدشانسی بزرگی! خودت که می بینی خونه من فقط قد یک نفر جا داره نه بیشتر..”
راکون با ناامیدی آهی کشید. اون زیر بارون ایستاد و نمی دونست که چیکار باید بکنه.. اون حالا می لرزید ، چترش هم از شدت بارون خراب شده بود و خزهای طوسی رنگش حالا حسابی خیس شده بود.. راکون با خودش فکر کرد که انگار مجبوره که شب رو تنهایی زیر بارون بگذرونه ..
ناگهان راکون از دور نور کوچیکی رو دید که توی شب می درخشید. راکون به سمت نور راه افتاد و شالاپ شولوپ از توی آبها گذشت تا خودش رو به اون نور برسونه..
بله اونجا خونه دوست قدیمی اش خرگوش بود.راکون با تردید نزدیک خونه خرگوش شد و با صدا بلند گفت:” دوست من خرگوش ، میشه بیام تو و امشب اینجا بمونم ؟ ”
خرگوش در رو باز کرد و پشت سرش ده تا خرگوش کوچولوی بامزه به جلوی در پریدند تا بارون رو تماشا کنند.. راکون با دیدن اون همه خرگوش گفت:” اووه، فراموش کن! خونه شما به اندازه کافی پره .. دیگه جایی برای من نداره!” راکون می خواست بره که خرگوش گفت:” این چه حرفیه! بیا تو .. همیشه برای یک دوست خوب جا هست !”
خرگوش راکون رو به داخل خونه اش دعوت کرد و به سمت مبل راحتی برد که گوشه اتاق بود تا کمی استراحت کنه.
خرگوش کوچولوها که از اومدن مهمون خیلی خوشحال شده بودند مدام بالا پایین می پریدند.. باران با شدت می بارید و صدای بلند رعد و برق همه جا می پیچید.. اما راکون حالا دیگه تنها نبود و در کنار خرگوشها احساس آرامش می کرد و لبخند می زد. بوی خورشت هویج همه خونه رو پر کرده بود..
مدت زیادی نگذشته بود که صدای در بلند شد: تق تق تق .. انگار کسی پشت در بود. خرگوش در رو باز کرد. بله.. موش جنگلی و بلدرچین و موش خرما در حالیکه خیس شده بودند و آب از سر و روشون می چکید پشت در ایستاده بودند.
موش خرما در حالیکه صداش می لرزید گفت:” تنها بودن تو شبی مثل امشب واقعا ترسناکه .. میشه امشب اینجا بمونیم؟”
خرگوش در رو باز کرد و موش و بلدرچین و موش خرما وارد شدند. خرگوش و راکون به هم نگاهی کردند و لبخند زدند و گفتند:” بله که می تونید بیایید داخل.. همیشه برای همه دوستانمون جا هست..”
خرگوش کوچولوها با دیدن مهمونهای جدید دوباره از خوشحالی بالا و پایین پریدند و خندیدند.
حالا همگی در کنار هم بودند و هیچ صدای رعد و برق و بارونی اونها رو نمی ترسوند و فقط صدای خنده به گوش می رسید..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





ما هر روز از وولک قصه پیدا میکنیم این قصه بیام تو خیلی خوب بود
خیلی ممنونم از نظرتون و خوشحالم که دوست داشتین
خوب بود
ممنونم از نظرت رونیکاجان
سلام خاله صدف مهربون .
خیلی خیلی خیلی ممنون خاله صدف جون. 🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵
سلام چشمه جان
خیلی خیلی خوشحالم که با ما همراهی عزیزم
🔊🎬📷📷🥦🎬🎂🔊🎂🥦🧄🥔😐😐🌤️
🌉📷🎂📷🎹🎬🔊🎹🎂💩😅🥰🚶🥦🎬🎹
واقعا. عالی بود ممنون میشم از شما خاله صدف دوستون دارم از شغل ها هم قصه بزارید. من آیهان کریمی از تبریز من۹ ساله هستم کالاس سوم هستم عید مبارک دوستون دارم شبتون بخیر خدا حافظ
سلام آیهان عزیز، خیلی خوشحالم از این که با وولک همراهی عزیزم
قصه های بیشتر درباره شغل ها رو میتونی تو اپلیکیشن وولک ببینی و لذت ببری دوست خوبم
عععععاااااالللللییییییی بود
ممنونم از نظرت گیتاجان
این قصه واقعا عالی بود و من از همهی قصه هاتون خوشم میاد
عالییییی
تشکر می کنم از نظرت عزیزم
سلام خاله صدف ممنونم برای قصه های جذابتون
سلام دوست قشنگم
خیلی خوشحالم که با همراهی عزیزم
مثل همیشه عالی👍😍💓🌹
ممنونم از نظرتون بچه های عزیزم
Ho🎹🎬📷🥦🥔🧄🔥🤕🧄🥔🦋🎂
سلام خاله صدف عیدتون مبارک این قصه عالی بود و خیلی زیبا
سلام رستاجان عید تو هم مبارک خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
میشه قصه صوتی هاتون رو زود تر بزارید خاله صدف عزیز
دوست خوبم هر هفته یک قصه صوتی و یک قصه تصویری در سایت ما میتونی ببینی
و هرروز کلی قصه و سرگرمی های جدید میتونی در اپلیکیشن وولک ببینی و لذت ببری
واااااای خیللللللی خیللللللللللللی عااااااااااااااالی بوووووووووووودد❤
خیلی خوشحالم که دوست داشتی رایان جان
سلام خاله صدف ممنون از قصه ها تون معصومه هستم از تهران قصه هاتون رو من میشنوم خییلی ممنون اگه میشه قصه هاتون رو زودتر بذارید ممنون عید تون مبارک
سلام معصومه عزیز، خیلی خوشحالم از این که با وولک همراهی دوست قشنگم
قصه های بیشتر ما رو میتونی تو اپلیکیشن وولک ببینی عزیزم
سلام ممنون از قصه قشنگ تون واقعا عالی بود.
سلام سهیل جان
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
من خیلی این قصه را دوست دارم.🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩💚💚💙💜💜💜💜💖💖👄👄🦄🦄🦄💩👹👹💜👹😚😚🩷🩷😘😘😘😘😗🫶👍👍👍💬💬💣💭💭
چه عالی
خوشحالم که خوشت اومده عزیزم
خاله صدف عالی من آرشیدا ۸ ساله از تهران کلاس سوم هستم فامیلی من هم هست ربیعی عید نوروز مبارک دوستان دارم و خانواده محترم هم شاد باشند
سلام آرشیدای عزیزم عید تو هم مبارک
امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشی دوست من
سلام من از فرانسه من همیشه داستان های شما ره برای پسرام میخوانم هرشب تا دو دانه قصه نخوانم برایشان نمی خوابن خیلی ممنونم
سلام دوست عزیز
بسیار هم عالی
خیلی خوشحالم که با وولک همراه هستین
ممنون عالی بوووووووووووود🦄🐎🐈🐇🧚🥰😍🌃
خیلی ممنونم از نظرت مبیناجان
📷🎹🧄🥔🎂🦋🥦🤕🔥🦋🤕🚶
🥔🥦🎂🎂🤕🥰🥰🚶✌️🔊👆🎬🦋🥦🥔🎹📷😎📷
خیلی عالی بود .افرین⚘️⚘️⚘️⚘️⚘️
ممنونم از نظرت و خوشحالم که دوست داشتی طلاجان
سلام همه ی داستان های وولک عالیه ومن دوست دارم زیاد قصه بزارید وخلاصه ممنونم از داستان هاتون
سلام ایشن جان
خیلی خوشحالم که قصه های ما رو دوست داری و با ما همراهی دوست قشنگم
🥦🦋🎬🎂🥰🤕🌉🥰🙃🤕🥰🤕🦋
ممنون که برای ما قصه پخش میکنید.
خواهش میکنم آویتای عزیزم
خیلی خوب بود و عالی من خیلی دوست داشتم لتفا از این داستان های قشنگتون زیاد درست کنید تا ما از داستان های قشنگتون لذت ببریم . 😊😊😘😘😘😘
خیلی ممنونم از نظرت اسرای عزیز و خوشحالم که همراه هستی
قصه های بیشتر ما رو میتونی تو اپلیکیشن وولک دنبال کنی عزیزم
🎂🕊️🌞😿🦋🤕🥰😏😭😅🌤️🧄🥔🥦
عالی بود
ممنونم از نظرت رستاجان
عالی بود ممنون 👌
خوشحالم که دوست داشتی مهرساجان
عالی
ممنونم از نظرت دوست عزیز
بسیار زیبا
خیلی ممنونم از نظرت زهره جان
خیلی خیلی قصه تون عالی بود. خیلی دوستش داشتم .😁😁😁😘😊😊😁😊😊🤗🤗🤗😙😙😊🙂
خیلی ممنونم از نظر قشنگت عزیزم
خوب بود دخترم زود خوابش برد
چه عالی
سلام. بابت سایت جالبتون واقعا ممنونم ما خونوادگی هر شب از قصه هاش قبل از خواب لذت میبریم.یه خدا قوت هم به قصه گو با اون صدای دلنشینش
خیلی خیلی سپاسگزام ثمین جان
خیلی خوشحالم که همراهانی مثل شما داریم