3.9/5 - (108 امتیاز)

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود. تو جنگل سرسبز قصه ها جوجه تیغی بامزه و دوست داشتنی ای زندگی می کرد به اسم هکتور.هکتور عاشق خونه ش بود و اونو خیلی دوست داشت، خونه ی هکتور جای مورد علاقه ی اون بود.

تو خونه همیشه کارهایی زیادی برای انجام دادن وجود داشت.

هکتور انقدر خونه ش رو دوست داشت که اصلا بیرون نمیرفت و دلش می خواست همش تو خونه ش باشه.خونه ی هکتور دنج و راحت و امن بود.

اما هکتور دوست داشت از اتفاقایی که تو جنگل میفته با خبر بشه، به خاطر همین وقتی دوستای هکتور برای دیدنش میومدن از اونا می خواست که اخبار جنگل رو براش کامل تعریف کنن و اونو در جریان اتفاقایی که افتاده قرار بدن.

یک روز هکتور رو مبل گرم و راحتش در حال چرت زدن بود که در به صدا دراومد.انگار یکی داشت در میزد بچه ها.

بله بچه ها ائون کسی نبود جز آرچی دوست هکتور که با هیجان داشت میگفت:”هکتور، بیرونو دیدی؟ داره برف می باره،زودی بیا بریم تو جنگل قدم بزنیم و گوله برفی درست کنیم”

هکتوربا خوشحالی گفت:” چی از این بهتر، گلوله های برفی!!” و به سرعت رفت تا چکمه هاش رو پیدا کنه.

اما بعد هکتور کم کم شروع به نگرانی کرد.اگر سرما خوردم و آنفونلانزا گرفتم چی؟ اگر گلو درد بگیرم و تب کنم چی؟؟؟

و دوان دوان به سمت آرچی رفت و بهش گفت:” اومممم..متاسفم آرچی من نمیتونم بیام،خیلی کار دارم که باید انجامشون بدم، شاید فردا بیام”

آرچی گفت:” خجالت آوره” و با ناراحتی به سمت جنگل برگشت.

روز بعد هکتور مشغول خوندن کتاب جدیدش بود که تلفن زنگ زد.

وقتی هکتور گوشی تلفن رو برداشت صدای مکس رو شنید که با خوشحالی می گفت:” سلام هکتور، شنیدی چی شده؟ دریاچه یخ زده،دوست داری بیای بریم اسکیت رو یخ بازی کنیم؟”

هکتور یادش افتاد که وقتی کوچیک بود به اسکیت میرفت و خیلی هم بهش خوش می گذشت.به خاطر همین با هیجان گفت:” عالیه!! گروه زنبورهای جهنده!”

 

هکتور میخواست با پیشنهاد مکس موافقت کنه که ناگهان دوباره شروع به نگرانی کرد.

اگه اسکیت بازی  یادم رفته باشه چی میشه؟؟

خب ممکنه بیفتم و به خودم صدمه بزنم.

بنابراین….”اوممم..ببخشید مکس،من نمیتونم بیام خیلی کار دارم، شاید فردا”

مکس با دلخوری گفت:” شرم آوره”

کمی بعد وقتی هکتور پشت میز نشسته بود و داشت شام مورد علاقه ش رو میخورد ناگهان دید که یک نامه از لای در روی فرش اتاق افتاد.

هکتور عزیز شما به مهمونی زمستونی جنگل دعوت شدی،موسیقی و شادی و شکلات داغ برای همه وجود داره،فردا ساعت ده صبح منتظرت هستیم.

هکتور با خودش فکر کرد:” به نظر خیلی سرگرم کننده میاد”

اما بعد خیلی زود شروع به نگرانی کرد.

اون نگران رفتن به وسطای جنگل یعنی جایی دور از خونه بود. هکتور با خودش فکر کرد:” اگه گم بشم چی؟؟”

اون نگران موسیقی هم بود و با خودش فکر کرد:” اگه صداش خیلی بلند باشه چی؟”

تازه اون نگران رقصیدنم بود.و با خودش فکر کرد:” گر نتونم برقصم چی؟؟؟”

اون حتی نگران شکلات گرم هم بود. با خودش فکر کرد:” اگه خیلی داغ باشه چی؟؟؟”

هکتورپیش خودش گفت:” باید بگم سرم شلوغ تر از اون چیزیه که بتونم برم” و بعد آهی کشید و تصمیم گرفت که به رختخوابش بره.

اون شب هکتور خیلی خوب نخوابید بچه ها.آرچی و مکس حتما به این مهمونی میرفتن، اگر هکتور به اون مهمونی نمیرفت اونا ناراحت میشدن؟

هکتور در اعماق وجودش خیلی خوب میدونست که ترسا و نگرانیاش نمیذارن که اون هر جایی که دلش میخواد بره و دارن جلوی لذت بردنش رو میگیرن.اون فهمید که باید شجاع باشه.

صبح روز بعد هکتور قشنگ ترین پاپیون خودش رو پوشید.

اون مرتب زیر لب با خودش می گفت:” تو میتونی این کارو انجام بدی”

هکتور در حالی که با افتخار تو جنگل راه میرفت با خودش فکر کرد:” چه روز خوب و دوست داشتنی ایه برای یه مهمونی” و همینطور که که میرفت چکمه هاش روی برف ها جای بزرگی رو درست میکردن.

هکتور همینطور که تو جنگل قدم میزد میتونست صدای موسیقی جشن رو که از دور میومد بشنوه.اون صدا خیلی زیبا بود.

بعد از مدتی هکتور به محوطه ای رسید که همه اونجا داشتن تفریح و شادی می کردن و از کنار هم بودن لذت میبردن.

هکتور پشت درختی ایستاده بود و داشت از اونجا به جشن جنگل نگاه می کرد.

هکتور با عصبانیت با خودش فکر کرد:” شاید من باید برگردم خونه”

اما بعد هکتور چشماشو بست و خودش رو تصور کرد که داره با صدای موسیقی می چرخه و اینور و اونور میره.هکتور خیالی خیلی شاد و پرانرژی بود.

اون با حسرت فکر کرد:” اگه فقط این اتفاق میفتاد چقدر خوب میشد”

ناگهان… هکتور متوجه شد که پاهاش دارن به زمین ضربه میزنن و خارهاش هم دارن با یک ریتم ملایمی تاب میخورن و قبل از اینکه متوجه بشه…بله اون داشت میرقصید و شادی می کرد.

هکتور انقدر داشت لذت میبرد و کیف می کرد که به نظر میرسید دیگه نگرانیاش هیچ اهمیتی نداشت.

آرچی و مکس از اینکه هکتور بالاخره به این مهمونی اومده بود خیلی خوشحال بودن.

اونا به همراه هکتور اخرین شکلات های داغ رو که خیلی هم داغ نبود خوردن و در همون موقع بود که موسیقی هم به پایان رسید .

هکتور گفت:” فقط یه کار دیگه باقی مونده، اسکیت روی یخ!!! هوراااا”

و با کمی تمرین…

… هکتور متوجه شد که اسکیت بازی به همون اندازه که به یاد میورد سرگرم کننده است!

و جوجه تیغی بودن یعنی….افتادن که یه ذره هم صدمه وآسیبی براش نداشت.

آرچی گفت:” وقت رفتن به خونه س هکتور”

مکس گفت:” آره…همون جای مورد علاقه ی تو”

هکتور چند لحظه فکر کرد.

بعد با خوشحالی گفت:” فکر میکنم جاهای مورد علاقه ی دیگه ای هم پیدا کردم،اوممم…حالا فردا کجا بریم؟”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

 

 

34 پاسخ
  1. وانیا ❤️
    وانیا ❤️ می گوید:

    خیلی قشنگ بود ممنون از شما خاله صدف خسته نباشید❤️❤️❤️✨✨🍀🍀🌺🌺🌼🌼❣️❣️🍦🍦🍦💮

    پاسخ
  2. 500 161🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼55
    500 161🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼55 می گوید:

    🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🙂🙂🙂🙂🙂🙂🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😊😊😊😊😊😊😋😋😋😋😋😋😋😊😊😊😊😊😊😚😚😚😚😚😚😚😙😙😙😙😙😙🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🐄🐄🐄🐄🐄🦮🦮🦮🦮🦮🦮🦮🦮🐕🐕🐕🐕🐕🐑🐑🐑🐑🐑🐑🐑🐑🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐽🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐏🐃🐇🐰🐇🐰🐇🐰🐇🐰🐇🐰🐇🐰🐇🐰🐇🐰🐇🐰🐇🐰🐀🐁🐀🐁🐀🐁🐀🐁🐀🐁🐀🐁🐀🐁🐀🐁🐀🐁🐀🐁🐀🐁🐀🐁🐀🐁🐀🐀🐁🐁🐀🐀🦙🦒🦙🦒🦙🦒🦙🦒🦙🦒🦙🦒🦙🦔🐿️🦔🐿️🦔🐿️🦔🐿️🦔🐿️🦔🐿️🦔🐿️🦔🐿️🦔🐿️🦔🐿️🦔🐿️🦔🐿️🦔🐿️🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🏩🕋⛲🏫🗼🗼🏩🏪🏫🏣🗽🗼🏩🗽🏣🏣🏗️🏛️🏡🏛️🏢🏡🏛️🏢🏡🏛️🏢🏡🏪🗼🏣🕋🗽🎢💈🎡🎡🎢💈🌆🌅🌄🎡🌆🥇🎁🎁🏅🥅🥅🏑🥋🥋🥋🛷🥌⛳⛸️🎯⛳🏒🏒🥍🏉🏈🏀🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇🏆🏆🏆🏆🏆🏆🥎🥎🥎🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🥎🥎🥎🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🥎🥎🥎🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🥎🥎🥎🏆🏆🏆🏆🏓🏓🏓🏓🏓🏓🎟️🎟️🎟️🎟️🎟️🎟️🎟️🎫🎫🎫🎫🎫🎫🎫🎫🎫🎫🎫🎫🎫

    پاسخ
  3. مبینا💖❤️🦋🌈
    مبینا💖❤️🦋🌈 می گوید:

    عالی بود ❤️❤️🥲☹️👊😘😎😏😂😍😁🥺😰🐝🐞🦋🪱🐾🦠🪰🪳🐌🐚🐡🦐🦑🦪🕷️🐟🦈🐧🥰🥰🥰🥰😍🤩🤩😍🤩😋😋😋😝😝🤪🤪😇😇😯😯😯😯😯😵😵😵🤤🤤🤤🌛🌜🌛🌜🌛🌜🌛🌜🤕🤕🤕🤒🤒🤡🤡👻👻🥶🥶🥶🥵🥵🥵🤑🤑🤑🌞🌞🌞🤢🤢🤢🤮🤮🤮👹🙊🙉😽😾😹🙈🌟🙈🙈💙💌🗣️🦠💓🫂💜🗣️👥💘♥️🤍🖤💜💚💝💛💙💖💓💌❣️🧡❤️💔💋👄👅👏✊✋👊✋👋🤝👋👏👊🙌👌🙌🤚✊💅🙏✍️👈✍️🧖🙇🙋💁🤷🤦🙍🙎🧏💆💇🛀🛌🧘🧑‍🦯🧑‍🦼🤾🏋️🤸🏃🧑‍🦽🚴🧗🤹🏇⛷️⛷️🏇🙈🐻🐺🐶🐯🐯🦁🐵🙊🙉🐱🐮🦝🦊🐰🐭🐹🐼🐨🐻‍❄️🦎🐲🐸🐴🦄🦓🐗🐽🐷🐇🐀🐁🐁🐍🐊🐢🐢🦕🦖🐉🐈🐈‍⬛🐩🦮🦮🐅🐆🐎🦌🐑🐏🦬🐂🐂🐖🐄🐃🐒🦛🦏🦣🐘🐘🦘🦥🦙🦙🦍🦧🐫🐿️🦫🦨🦡🦔🐤🐣🐔🐓🦉🦅🦅🦇🦇🦦🪶🐥🐦🦜🕊️🦤🦢🦩🦚🦃🐠🐳🐳🐋🐬🦈🦭🐧🐧🦆🐡🦞🦀🐙🦂🪰🦟🐜🐚🐛🤍🖤🤎💜💙💚🧡💛❤️⚪⚫🟤🟣🔵🟢🟠🟡🔴⬜⬛🟫🟪🟦🟩🟧🟨🟥♍♌♋♊♉♈♑♓♓⛎♀️⚧️♐♏🇨🇦🇨🇱🇧🇳🇦🇨🏴‍☠️🏳️‍⚧️🏳️🏴🚩🏁🇦🇩🇦🇪🇦🇫🇦🇬🇦🇮🇦🇲🇦🇶🇧🇦🇦🇿🇦🇽🇦🇼🇦🇹🇦🇸🇧🇩🇧🇪🇧🇬🇧🇭🇧🇲🇧🇾🇧🇼🇧🇻🇧🇹🇧🇸🇧🇷🇧🇶🇧🇴🇧🇳🇧🇿🇧🇿🇨🇦🇨🇨🇨🇫🇨🇰🇨🇼🇨🇻🇨🇷🇨🇵🇨🇳🇨🇱🇨🇱🇨🇽🇨🇾🇨🇿🇩🇬🇩🇰🇩🇴🇪🇹🇪🇸🇪🇷🇪🇬🇪🇪🇪🇨🇩🇿🇪🇺🇫🇮🇫🇯🇫🇲🇫🇴🇫🇷🇬🇧🇫🇴🇫🇷🇬🇩🇬🇪🇬🇭🇬🇱🇬🇾🇬🇳🇬🇺🇬🇼🇬🇾🇬🇹🇬🇸🇬🇷🇬🇶🇬🇵🇭🇲🇭🇳🇭🇷🇭🇺🇮🇨🇮🇪🇮🇱🇯🇲🇯🇪🇮🇹🇮🇷🇮🇶🇮🇴🇮🇳🇮🇲🇯🇴🇯🇵🇰🇬🇰🇭🇰🇲🇰🇵🇱🇰🇱🇮🇱🇧🇱🇦🇰🇾🇰🇷🇱🇷🇱🇸🇱🇹🇱🇻🇱🇨🇲🇨🇱🇷🇲🇪🇲🇽🇲🇴🇳🇫🇵🇫🇳🇮🇲🇸🇳🇷🇵🇭🇷🇸🇸🇯🏴󠁧󠁢󠁷󠁬󠁳󠁿🏴󠁧󠁢󠁳󠁣󠁴󠁿🇿🇼🇿🇦🇾🇪🇾🇪🇻🇨🇻🇬🇻🇺🇻🇦🇺🇿🇺🇸🇺🇲🇺🇬🇺🇦🇹🇿🇹🇿🇹🇱🇹🇳🇹🇹🇹🇼🇹🇯🇸🇿🇸🇾🇸🇱🇸🇴🇸🇹🇸🇯🇸🇮🇸🇰🇸🇭🇸🇪🇸🇨🇸🇧🇵🇼🇵🇾🇶🇦🇷🇪🇷🇺🇵🇹🇵🇸🇵🇷🇷🇴🇵🇰🇵🇬🇵🇬🇳🇴🇳🇵🇳🇺🇵🇦🇵🇫🇳🇱🇳🇮🇳🇫🇳🇨🇳🇦🇲🇾🇲🇿🇳🇫🇳🇪🇲🇽🇲🇻🇲🇺🇲🇸🇲🇶🇲🇵🇲🇵🇲🇫🇲🇭🇲🇲🇲🇴🇱🇷🇱🇹🇱🇻🇲🇩🇱🇰🇱🇨🇱🇦🇯🇵🇯🇵🇰🇬🇰🇮🇰🇳🇰🇵🇯🇪🇮🇹🇮🇷🇮🇴🇮🇲🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷

    پاسخ
  4. Jci○kbvbnjbkvx}●{{●●●}}●idireuurudr8iigggrggffggfg
    Jci○kbvbnjbkvx}●{{●●●}}●idireuurudr8iigggrggffggfg می گوید:

    🏅🥇🏆🏅🏅🏆🎒🎒🎒🩱🥻⚠️⚠️⚠️🔞🔞🔞🚸🚫🚫⛔📵🚷🚷📵🔞↖️↖️↖️↖️🔞🔞🔞🔞🔞⬆️⤴️↗️🇧🇧🇦🇲🇦🇲🇦🇴🇧🇦🇧🇦🇧🇦🇧🇳🇧🇳🇧🇫🇧🇫🇧🇷🎀🏅🎾🎾🏐🎖🎖🏆

    پاسخ
  5. سارا
    سارا می گوید:

    سلام به همه ی وولکی های عزیز. ممنون برای قصه های زیباتون. اگه از قصه های اصیل ایرانی مثل قصه های شاهنامه و مثنوی و کلیله و دمنه و… به زبان کودکانه هم بذارید خیلی عالی میشه. چون واقعا داستان های زیبایی داره و از طرفی بچه ها با فرهنگ ایرانی بیشتر آشنا میشن

    پاسخ
  6. کاژین
    کاژین می گوید:

    واقعا داستانهای خوب و آموزنده و پر محتوایی میزارید ،خیلی ممنونم،تنها سایتی که داستانهاش مناسب و با محتوا ست

    پاسخ
  7. لیسا🫠🫐🍓
    لیسا🫠🫐🍓 می گوید:

    خیلی خیلی عالی بود خاله صدف شما بهترینی خیلی قصه های اموزنده و عالی میزارید من واقعا از شما ممنونم😘😘😘😘🙏🙏🙏🙏❤️❤️❤️❤️✨️✨️✨️🎈🎈🎈🎈❣️🎀🎀🎁😄

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *