قصه ی جذاب و شنیدنیموش کوچولویی در یخچال
4.2/5 - (60 امتیاز)

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود توی یک خونه بزرگ قدیمی یک موش کوچولوی زبل و بازیگوش بود به اسم سونو که به همراه مامانش یعنی مامان موشی توی زیرزمین اون خونه زندگی می کردند.

هر روز صبح سونو برای بازی و پیدا کردن غذا از زیرزمین بیرون میرفت . اون به حیاط و اتاقهای خونه سرک می کشید و خوراکی پیدا می کرد. اون روز هم سونو برای بازی به حیاط خونه رفته بود و ظهر شده بود و هنوز به زیرزمین برنگشته بود. مامان موشی ککه نگران سونو شده بود از پله های زیززمین بالا اومد و اطراف رو نگاه کرد. ناگهان سونو رو دید که با بازیگوشی در حال دویدن روی دیواره .. مامان موشی سونو رو صدا کرد و با نگرانی گفت: “سونو تو کجا بودی؟ چند بار باید صدایت بکنم تا پیدات بکنم؟  سونو گفت:” مامان موشی من جلوی در حیاط رفته بودم و آدمهایی که از توی کوچه رد می شدند رو تماشا می کردم.. لطفا نگران من نباش! من می تونم به تنهایی از خودم مراقبت کنم ..”

مامان گفت:” چند بار بهت گفتم که بدون اینکه به من بگی جایی نری؟! توی کوچه خطرناکه و به نظر می رسه که یک گربه پشمالو توی حیاط بغلی زندگی می کنه .. لطفا بیشتر مراقب باش..” بعد هم مامان موشی سونو رو در آغوش گرفت و نازش کرد.

فردای اون روز سونو برای پیدا کردن غذا و بازی کردن به سراغ آشپزخونه رفت. سونو زیر کابینت ها در حال گشتن بود که ناگهان یکی از آدمهایی که توی اون خونه زندگی میکرد در یخچال رو باز کرد تا آب بخوره .. نور داخل یخچال توجه سونو رو به خودش جلب کرد. سونو جلوتر رفت تا ببینه این نور از کجا میاد ..اون تا به حال یخچال ندید بود و حالا واقعا شگفت زده شده بود چون تا حالا اون همه خوراکی و غذا رو یک جا ندیده بود.

وقتی اون آدم دور شد ، سونو هم به خونه اش برگشت و همه اون چیزهایی که دیده بود رو برای مامانش تعریف کرد و با هیجان گفت:” اگر شما اونجا بودی میتونستیم هر چقدر غذا که دلمون بخاد برداریم و فرار کنیم ..” مامان موشی که از شنیدن حرفهای سونو چندان خوشحال نشده بود خیلی جدی گفت:” خوب گوش بده سونو .. نزدیک شدن به اون یخچال خیلی خطرناکه ! دیگه نباید این کار رو تکرار بکنی! متوجه شدی؟”

سونو از واکش مامان موشی حسابی شوکه شد و با ناراحتی گفت:” ولی مامان.. ما کل روز رو دنبال غذا می گردیم و اگر خیلی خوش شانس باشیم کمی غذا برای همون روز پیدا می کنیم! ولی حالا تمام غذای مورد نیاز ما برای چندین روز در اون یخچال هست.. چرا نباید از اونجا غذا برداریم؟”

مامان موشی که از اصرارهای سونو کلافه شده بود گفت:” با من بحث نکن!   تا به حال فکر کردی که اگر داخل یخچال باشی و در به روت بسته بشه چیکار می کنی؟ اونجا گیر میفتی و معلوم نیست چی به سرت میاد! هیچ تضمینی وجود نداره که بتونی با خیال راحت غذا برداری و فرار کنی! سونو کوچولو بهتره که طمعکار نباشی و اون یخچال رو فراموش کنی!”

سونو با حرفهای مامان موشی به فکر فرو رفت ولی همچنان اون یخچال پر از غذا از فکرش بیرون نمی رفت.. فردای اون روز که سونو برای پیدا کردن غذا به بیرون رفته بود دوباره به طرف یخچال رفت و از گوشه ای تاریک یخچال رو تماشا کرد.. کمی بعد یک خانوم در یخچال رو باز کرد و مقداری غذا به داخل یخچال گذاشت. همون موقع سونو با خودش گفت:” هر طور شده من باید به داخل یخچال برم .. مهم نیست که چه اتفاقی میفته ولی من بالاخره به سراغ اون غذاها میرم.. ” بعد با خودش فکر کرد” اگر داخلش سرد بود چی؟ و با خودش تصمیم گرفت که سریع در لحظه ای که در بازه به بیرون می پره..”  اون روز سونو به خونه رفت ولی از فکرها و نقشه هایی که توی سرش داشت به مامان موشی چیزی نگفت.

روز بعد ، سونو دوباره به سراغ یخچال رفت و در یک نقطه مناسب زیر یخچال مخفی شد و منتظر موند. کمی بعد در یخچال باز شد و سونو سریع به داخل یخچال پرید و پشت یک بطری پنهان شد. خیلی زود در یخچال بسته شد و سونو متوجه شد که داخل یخچال خیلی سردتر از اون چیزی هست که تصور می کرد..

همون موقع یک تکه کیک خامه ای دید و خوشحال شد و به سراغ کیک رفت. مدت زیادی نگذشته بود که سونو صدای آدمها رو شنید که می گفتند دارند برای تماشای فیلم به سینما می رند و 3 ساعت دیگه به خونه برمی گردند.

سونو وقتی متوجه شد که تا سه ساعت دیگه کسی در یخچال رو باز نمی کنه و اون باید اونجا بمونه وحشت کرد و به نظرش یخچال خیلی سردتر از قبل شد.. اون محکم در یخچال رو فشار داد و سعی کرد که اون رو باز کنه اما در هیچ تکونی نخورد.. سونو فریاد زد :” کمک! کمک! کمکم کنید!” اما هیچ کس صدای اون رو نشنید. سونو در حالیکه اشک توی چشمهاش حلقه زده بود گفت:” باید به حرف مامان موشی گوش میدادم! ”

 

کم کم مامان موشی هم داشت نگران میشد.. چون از صبح سونو رو ندیده بود. اون همه جاهایی که احتمال می داد سونو اونجا باشه رو گشت ولی خبری از سونو نبود که نبود. ناگهان با خودش فکر کرد ممکنه که سونو به سراغ یخچال رفته باشه .. به همین خاطر به سرعت به طرف یخچال دوید و سیم برق یخچال رو با دندونهاش قطع کرد. با قطع شدن سیم، برق یخچال هم قطع شد و هوای داخل یخچال دیگه سردتر نشد..

زمانی که آدمهای خونه از سینما برگشتند یخچال دیگه سرد نبود و سونو تونسته بود توی یخچال سالم بمونه و از سرما یخ نزنه .. وقتی دختر کوچولو در یخچال رو باز کرد سونو با سرعت هر چه تمام از داخل یخچال به بیرون پرید.. هرچند که دختر کوچولو با دیدن سونو ترسید و جیغ بلندی کشید ولی سونو تونست به سلامت فرار بکنه..

سونو به محض دیدن مامان موشی که گوشه دیوار منتظرش بود به بغلش پرید و گفت:” حق با شما بود مامان موشی .. قول می دم دیگه به حرفهای شما گوش بدم..” مامان موشی سونو رو نوازش کرد و گفت:” خوشحالم که سالمی سونو، این هم یک تجربه بزرگ برای تو بود..”

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





78 پاسخ
  1. راحیل۱۰ ساله
    راحیل۱۰ ساله می گوید:

    خیلی ممنون که قصه های قشنگ می زارین🥰🥰🥰💖💖💖❤❤❤💜💜💜💙💙💙💚💚💚💛💛💛🖤🖤🖤💖❤🧡💛💙💨🤎👭

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم امیرعلی عزیز برای نظر خوبت
      حتما در اینده ای نزدیک کلی بازی به وولک اضافه میشه

      پاسخ
  2. نجمه
    نجمه می گوید:

    باسلام نمیدونم چرایه چندوقته وسط داستان مدام قطع میشه که بایددوباره پلی کنم؟میشه پیگیری کنید

    پاسخ
  3. تیرا
    تیرا می گوید:

    درود و خسته نباشید
    ممنونم بابت قصه های قشنگتون.
    من یه دختر کوچولو ب اسم تیرا دارم که قصه های شما رو خیلی دوست داره.
    با قصه هایی ک در مورد جنگل و حیوانات هستن بیشتر ارتباط میگیره!
    اگر ممکنه قصه هایی با کارکتر های حیوانات بیشتر بزارید.
    با تشکر

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      درود بر شما قبل از هر چیز خیلی ممنونم که با وولک همراه هستین
      قصه هایی که کارکتر حیوانات داشته باشند، همیشه برای بچه ها جذاب بوده و در سایت ما هم در اکثریت قصه ها جا دارند.
      از این به بعد هم حتما قصه های حیوانات بیشتر تولید خواهیم کرد.
      ممنونم که پیشنهاداتتون رو برای ما مینویسین

      پاسخ
  4. نگار
    نگار می گوید:

    ممنون بابت قصه های قشنگ تون💜🙈🙏💗🧚🎂🎁🥰🥳💘💝💖💓💗💞💕❣️💟💌❣️💔❤️‍🔥❤️‍🩹❤🧡💛💛🧡🖤🤎💜💙💚🐭🐰🐋🐳🦄🐼🐕🦮🐕‍🦺🥬🍖🍞🥑🍌🥦🌍🌎🌏🌐🗺🧭🏔⛰️💒🌚🌛🌜☀️🌝🌞🪐🌤⛈️⛅️☁️🌌🌠🌟⭐️🌙🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒❄️🌬🌫🌈☃️⛄️☄️🔥💧

    پاسخ
  5. النا 💖
    النا 💖 می گوید:

    داستان خوبی بود و خیلی خیلی مورد توجهم قرار گرفت و ازش خوشم اومد واقعا اموزنده بود🌺😍❤

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *