در لابه بلای شاخه های سرسبز و پر از برگ چنار، روی یکی از بالاترین شاخه ها ، لانه گنجشکی بود.

توی لانه مامان گنجشکه با دقت روی چهار تا تخمش نشسته بود تا اونها رو گرم و نرم نگه داره .. جوجه گنجشک ها کم کم آماده بیرون اومدن از تخم هاشون بودند.

یک روز صبح مامان گنجشکه چشمهاش رو با صدای ترق ترق شکستن تخم ها باز کرد. بله وقت بیرون اومدن جوجه ها بود و جوجه ها تمام تلاششون رو می کردند که از پوسته سفت تخم بیرون بیان! طولی نکشید که چهار تا کله کوچولو با نوک های طلایی از توی تخم ها بیرون اومد.


جوجه ها گرسنه بودند و با دهان باز جیک جیک می کردند. مامان گنجشکه سریع پرواز کرد تا برای جوجه ها غذا بیاره .. از اون روز به بعد هر روز مامان گنجشکه همین کار رو می کرد و به دوردست ها پرواز می کرد تا برای چهار تا جوجه اش غذا بیاره ..

روز به روز جوجه ها بزرگتر و قوی تر می شدند و خودشون رو برای پرواز آماده می کردند. جوجه آخری که اسمش میکی بود از همه دیرتر از تخم بیرون اومده بود و از همه کوچیکتر بود.

یکی از روزها جوجه اولی که زودتر از بقیه جوجه ها از تخم بیرون اومده بود و کمی از بقیه بزرگتر بود رو کرد به مامان گنجشکه و گفت:” مامان من میخوام مثل شما پرواز کنم .. میشه امتحان کنم؟” مامان گنجشکه گفت:” بله که می تونی، این کاریه که همه پرندگان باید انجامش بدن!”

جوجه گنجشک بالهاش رو باز کرد و پرید .. اون در ابتدا نزدیک بود که روی زمین بیفته و تا نزدیک های زمین پایین اومد اما کم کم شروع به بال زدن کرد و بالا و بالاتر رفت.

جوجه های دیگه که داخل لونه بودند با دیدن اون با هیجان گفتند:” ما هم می خوایم پرواز کنیم، ما هم می خوایم پرواز کنیم ..”
جوجه دومی و سومی هم با اشتیاق به لب شاخه اومدند و به طرف پایین شیرجه زدند

اونها هم اول مستقیم به طرف پایین پرت شدند ولی بعد تند تند بال زدند و مثل جوجه اولی شروع به پرواز کردند.

مامان گنجشکه نگاهی به میکی کرد و گفت:” خب نوبت تویه، آماده ای که بپری عزیزم؟” میکی یه کم فکر کرد و گفت:” نه مامان، من اینجا توی لونه خوشحالم.. میخوام همینجا بمونم!”

مامان گنجشکه لبخندی زد و گفت:” باشه عزیزم عجله ای نیست..” از فردای اون روز هر روز صبح جوجه گنجشک ها از لونه بیرون می رفتند و بر فراز جنگل پرواز می کردند و عصر به لونه برمیگشتند همه به جز میکی !
یک روز وقتی گنجشک ها به لونه برگشتند جوجه اولی گفت:” من امروز از بالای یک مزرعه طلایی زیبا و یک دریاچه آبی بزرگ پرواز کردم” میکی گفت:” من از همینجا اونها رو میبینم..”

جوجه دومی گفت:” من هم امروز چند تا سینه سرخ زیبا دیدم و باهم کلی پرواز کردیم” میکی با بی تفاوتی گفت:” من اصلا از سینه سرخ ها خوشم نمیاد .. اونها خیلی سر و صدا می کنند”

جوجه گنجشک ها رو کردند به میکی و گفتند:” قضیه چیه؟ چرا تو پرواز نمی کنی؟ نکنه از پرواز کردی می ترسی؟” میکی اخم کرد و گفت:” نخیر.. اصلا اینطور نیست من نمی ترسم، من هر وقت که بخوام پرواز می کنم ! فقط الان حال پرواز کردن ندارم ..”

جوجه گنجشک ها با خنده گفتند:” نخیر تو می ترسی! تو می ترسی!” مامان گنجشکه با صدای بلند گفت:” آهای جوجه ها میکی رو اذیت نکنید! اون هر وقت که آماده باشه پرواز می کنه ” جوجه سومی گفت:” منم اولش میترسیدم که پرواز کنم .. ولی بالاخره تصمیم گرفتم که امتحان کنم و از پسش بر اومدم، وقتی پرواز کنی میفهمی که چقدر هیجان انگیزه! همه ما اولین بار می ترسیدیم ”

میکی فریاد زد :” نه ، نه من از پرواز کردن نمی ترسم، اصلا تنهام بزارید ”

مامان گنجشکه با مهربونی گفت:” اما میکی هیچ اشکالی نداره اگر قبول کنی که می ترسی! همیشه اولین قدم برای شجاع بودن قبول کردن ترسهاست ..”

میکی کمی فکر کرد. بعد به آرومی گفت:” خب قبوله من یه کمی از پرواز کردن می ترسم !” مامان گنجشکه ادامه داد:” اگر بخوای میتونیم با هم پرواز کنیم و هر وقت تو داشتی می افتادی من تو رو میگیرم ! دوست داری امتحان کنی ؟” میکی من من کنان گفت:” نمیدونمم” اما اون واقعا ته دلش دوست داشت که پرواز کنه ! برای همین به آرومی گفت:” باشه مامان امتحان می کنم .. ولی باید قول بدی که نزدیک من باشی !”
مامان و میکی به لبه شاخه اومدند و آماده پریدن شدند. میکی از بالا به پایین نگاه کرد به نظرش فاصله خیلی زیادی بود و اون احساس نگرانی می کرد.

مامان گفت :” اول من میرم بعد تو دنبال من بیا !” بعد بالهاش رو باز کرد و از لب شاخه درخت پرید. میکی هم تصمیمش رو گرفت چشمهاش رو بست و پرید. بعد با صدای بلند داد زد:” کمک ،کمک ! دارم میفتم ! منو بگیر مامان ! ”

مامان با مهربونی گفت:” نترس! تو حالت خوبه میکی ! لازم نیست انقدر محکم بال بزنی ! خودت رو رها کن و بگذار باد زیر بالهات بیاد و تو رو به بالا ببره !”

ولی میکی همچنان داد می زد: دارم میفتم ، منو بگیر ..”

اما کم کم همون اتفاقی که مامان گنجشکه گفت افتاد و میکی احساس کرد که باد زیر بالهاش میپیچه و به جای اینکه به پایین بره داره اون رو بالا و بالاتر میبره !
میکی باورش نمیشد که تونسته پرواز کنه، با هیجان گفت:” مامان ، منو نگاه کن ، دارم پرواز کنم!!”
مامان گنجشکه با خوشحالی نگاهش کرد و گفت:” میدونستم که تو هر وقت بخوای میتونی پرواز کنی میکی! ”
میکی از اینکه تونسته بود ترسش رو کنار بگذاره و بپره به خودش افتخار می کرد. جوجه های دیگه با دیدن میکی و مامان گنجشکه به سمت اونها پرواز کردند. بعد همگی به سمت مزرعه طلایی و دریاچه بزرگی که میکی همیشه از توی لونه اونها رو میدید پرواز کردند…

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
ممنونم آنیسا عزیزم
عالی و خیلی آموزنده من آلارا ی ۹ ساله از شهر تبریز
ممنون آلارا جان
عالی❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
تشکر دوست خوبم
عالی
فقط خاله صدف چرا انقدر مکس میکردید
ممنونم دوست من. برای اینکه بچه های کوچولو هم داستان رو متوجه بشن عزیزم
کلاس چندمی
👍
عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود
ممنون دوست خوبم خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
ممنون از قصه زیباتون.بابای فاطمه و ریحانه.❤️❤️❤️❤️❤️🌹🌹🌹🌹🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️😸🌹🌼🌼🌼🌼🐯🐯🐯🐯🌸🌸🌸🌸💐💐💐❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🌹❤️❤️🌹🌹🌹🌹
ممنون از شما همراه عزیز
عالی بهترین وولک
چقدر خوشحالم که وولک رو دوست دارید
عالییییییییییییییییییییییییییییییییی
عالیییییییییییییییییییییییییییئییییی
ممنون دوست من
اسمش مناسب نبود
ممنون که نظرت رو نوشتی دوست خوب وولک
خیلی خوب بود .
خوشحالم که از قصه خوشت اومد دوست عزیزم
♡عالی بود ممنون از وولک ♡ ❤️ 🧡 💛 💚 💙 💜 ❤️ 🧡 💛 💚 💙 💜 ❤️ 🧡 💛 💚 💙 💜 ❤️ 🧡 💛 💚 💙 💜 ❤️ 🧡 💛 💚 💙 💜 ❤️ 🧡 💛 💚 💙 💜 ❤️ 🧡 💛 💚 💙 💜 ❤️ 🧡 💛 💚 💙 💜 ❤️ 🧡 💛 💚 💙 💜 ❤️ 🧡 💛 💚 💙 💜 ❤️ 🧡 💛 💚 💙 💜 ❤️ 🧡 💛 💚
ممنون از همراهی شما دوست قشنگم
قصه عالی بود یاد گرفتم به ترسم غلبه کنم
آفرین کارن عزیز
🪺🕊👼🏼👶🏻🫠😬❤️
قصه های شما خیلی قشنگه💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
خوشحالم که قصه ها رو دوست داری اریانای عزیز
سلام به نظر من این داستان از عالی، عالی تر بود😍😘🇮🇷🌏🎼🎹💜💐🦄👍👍👍👍
خوشحالم که این داستان رو دوست داشتی پارمین عزیزم
عالی👌
ممنونم از نظرت محیاجان
عالی من هم از چیز هایی میترسم اما ترسیم رو قبول میکنم و برای آن راه حلی پیدا کنم
خیلی عالی ، آفرین آنای عزیز
منوپسرم واقعاازتون ممنونیم هرشب ۳تاازقصه های شماروبایدبخونم تاپسرم بخوابه وکلی نکات زیباومفیدم یادمیگیریم👏👏👏👏♥️♥️♥️♥️🌹🌹🌹🌹🌹💋💋💋💋💋🙏🏽🙏🏽🙏🏽🙏🏽🙏🏽🙏🏽🙏🙏🏻
ممنون از شما که همراه ما هستید دوست خوبم، باعث خوشحالیم هست.
سلام خاله صدف
آنیا عاشق قصه های وولکه
ممنون که انقد قشنگه قصه هاتون❤️
سلام خواهر عزیزم. ممنونم که همراهمون هستید. برای آنیا جون و شما بهترین آرزوهارو دارم.
قشنگ بود خیلی❤❤❤❤❤
خوشحالم که دوست داشتی اسراجان
عالی بود
💕💕💕