یکی بود یکی نبود در یکی از روزهای گرم تابستون،دو تا بچه قورباغه کنار یک جوی کوچولو نشسته بودن.قورباغه اولی سبز بود و قورباغه دومی خاکستری،این دو قورباغه تازه با هم دوست شده بودن.
قورباغه سبز رو کرد به قورباغه خاکستری و گفت :” تو فکر می کنی آب این جوی از کجا اومده؟”

قورباغه خاکستری سرش رو بالا کرد و با انگشت کوه پر برفی رو نشون داد و گفت :” یک روز من از پدرم همین سوال رو پرسیدم و اون گفت که از بالای اون کوه میاد”
قورباغه سبز با تعجب گفت :” مگه میشه ، چون پدر من هم گفته که این جوی همیشه آب داره ، پس وقتی همه برف ها آب شد از کجا این جوی پر از آب میشه؟”
قورباغه خاکستری کمی فکر کرد و بعد مثل اینکه چیزی به ذهنش رسیده باشه گفت :” خب این که کاری نداره ، می تونیم بالای اون کوه بریم و ببینیم.”
قورباغه سبز گفت :” تو فکر می کنی می تونیم از کوه بالا بریم؟”
قورباغه خاکستری به کوه نگاه کرد و گفت :” نه ، کوه خیلی بلنده، ما نمی تونیم به قله ش برسیم”
قورباغه سبز کمی فکر کرد و گفت :”فهمیدم ، بهترین کار اینه که بریم و ببینیم که این آب به کجا میره،حتما از اونجا یک جوری به کوه بر میگرده.”

دو تا قورباغه وقتی به جوی نگاه کردن دیدن که آب به سرعت رد میشه.قورباغه سبز گفت :” بیا بپریم توی آب و شنا کنیم تا به آخر آب برسیم ، اینطوری بهتره”
قورباغه خاکستری هم حرف قورباغه سبز رو قبول کرد و دوتایی با هم پریدن توی آب.
قورباغه سبز و قورباغه خاکستری مدت ها شنا کردن.هر وقت خیلی خسته می شدن ، از آب بیرون میومدن و در زیر سبزه های کنار جوی استراحت می کردن، بعد که خستگی از تنشون در می رفت دوباره می پریدن توی اب و شنا می کردن.

یکی از روزها در بین راه هونطور که شنا می کردن، چشمشون به آب زیادی افتاد که کنارش پر از خزه بود.قورباغه خاکستری تا چشمش به خزه ها و کرم ها ی لای اونا افتاد با خوشحالی گفت :” به به چقدر اینجا غذا زیاده، بیا چند روز همین جا بمونیم”
قورباغه سبز دست قورباغه خاکستری رو گرفت و گفت :” نه ، باید زودتر بریم،خوب نیست به خاظر خوراکی اینجا بمونیم و راهمون رو ادامه ندیم”
قورباغه خاکستری که دهنش آب افتاده بود گفت :”ببین چقدر کرم اینجاست ، حیف نیست بریم؟”

قورباغه سبز که از دست قورباغه خاکستری ناراحت شده بود گفت :” تو مگه دلت نمی خواست بدونی که این آب کجا میره؟”
قورباغه خاکستری سرش رو تکون داد و گفت :” بله می خواستم بدونم”
قورباغه سبز گفت :” پس وقتی تو آرزوی به این بزرگی داری، حیف نیست برای خوردن چند تا کرم وقتت رو تلف کنی، بیا زودتر بریم،توی راه خوردنی پیدا میشه”

قورباغه خاکستری که دلش نمیومد از اون همه خوردنی بگذره و بره ، گفت :” نه ، من نمیام، من همین جا می مونم،از کجا معلوم که باز هم این همه خوراکی پیدا کنیم”
قورباغه سبز هم که دید قورباغه خاکستری به خاطر چند تا کرم نمی خواد با اون بره،با ناراحتی از دوستش خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد.

قورباغه سبز همینطور شنا می کرد و می رفت.تا اینکه یک روز به آب زیادی رسید که مثل آسمون آبی بود.قورباغه سبز که خیلی خسته شده بود همون جا روی ماسه ها خوابش برد.
صبح روز بعد که از خواب بیدار شدبالای سرش قورباغه ی پیری رو دید که نشسته و داره بهش نگاه می کنه.قورباغه سبز بلند شد و بعد از سلام پرسید :” آقا قورباغه اینجا کجاست؟”

قورباغه پیر با مهربانی گفت :” قورباغه کوچولو نترس ، تو در کنار دریا هستی،من دیشب تو رو دیدم که خوابیده بودی،گفتم اینجا بشینم تا وقتی بیدار شدی نترسی”
قورباغه سبز با ادب پرسید :” شما اینجا رئیس هستین؟”
قورباغه پیر خندید و گفت :” نه قورباغه کوچولو کسی اینجا رئیس نیست”
بعد دستی به سرقورباغه سبز کشید و حرفش رو ادامه داد :” این دریا رو که می بینی خونه ی همه حیووناست که همه با هم با دوستی زندگی می کنن.”
قورباغه سبز به دریا نگاه کرد ، آب دریا زیر نور خورشید می درخشید و ماهی ها توی اون بازی می کردن.
قورباغه ی پیر قبلا کرمی رو شکار کرده بود ، بعد اونو جلوی قورباغه سبز گذاشت و گفت :” خب ، نگفتی تو برای چی به اینجا اومدی؟”
قورباغه سبز گفت :” می خواستم ببینم آب این رودخونه به کجا می رسه”
قورباغه پیر گفت :” حالا که دیدی به کجا می رسه”

قورباغه سبز گفت :” حالا فهمیدم که به دریا می رسه ولی می خواستم بدونم چطور دوباره بالای اون کوه می ره”
قورباغه پیر گفت :” خورشید خانم بهش کمک می کنه”
قورباغه سبز با تعجب گفت :” چطوری؟”
قورباغه پیر گفت :” خورشید خانم با نورش به آب گرما می ده و این گرما آب رو بخار می کنه، آب که بخار شد ، بالا می ره و اون بالا چون هوا سرده تبدیل به ابر میشه.”
قورباغه سبز پرسید :” خب ابر چی میشه؟”
قورباغه پیر گفت :” ابر هم بارون میشه و به دریا می ریزه.اگر هم هوا خیلی سرد شه برف میشه و می ریزه روی کوه ها یا این طرف و اون طرف”
قورباغه سبز که از شنیدن این حرفا خیلی خوشحال شده بود ، گفت :” خب بعد چی میشه؟”
قورباغه پیر گفت :” همونطور که دیدی بعد از آب شدن برفها ، تبدیل به جوی می شن و بعد هم جوی ها رودخونه میشن و رودخونه هم به دریا می ریزه.اما راستی این رو هم بگم که بعضی وقتا آب ها که یکجا میمونن و حرکت نمی کنن تبدیل به مرداب میشن.اگر کسی تو مرداب بمونه تا آخر عمر همونجا می مونه و هیچوقت به دریا نمی رسه. ببین دریا چقدر بزرگه”
حرف قورباغه پیر که تموم شد ، قورباغه سبز به یاد قورباغه خاکستری افتاد که به خاطر چند تا کرم توی مرداب مونده بود.قورباغه پیر که دید صورت قورباغه سبز تو هم رفته پرسید ” چی شده ؟ چرا غمگینی؟”

قورباغه سبز ماجرای قورباغه خاکستری رو از اول تا آخر برای قورباغه پیر تعریف کرد و با التماس از قورباغه پیر خواست که بهش کمک کنه تا قورباغه خاکستری رو از مرداب بیرون بیارن.قورباغه پیر هم حرف اونو قبول کرد و گفت:” تو راست میگی چون شما تو فکر دریا بودین به خاطر همین دیگه نمیتونین تو مرداب زندگی کنین.حالا آب مرداب دوستت رو مسموم می کنه.بیا زودتر بریم تا اونو نجات بدیم”
بعد از تموم شدن حرف قورباغه پیر هر دو به سرعت به طرف مرداب به راه افتادن.
وقتی به مرداب رسیدن ، دیدن که قورباغه خاکستری کنار مرداب افتاده.اول فکر کردن خوابیده ولی کمی که جلوتر رفتن دیدن که بیهوش شده. قورباغه سبز که خیلی ناراحت شده بود یک مشت آب از مرداب اورد تا بریزه روی صورت قورباغه خاکستری واونو به هوش بیاره ،ولی وقرباغه پیر دستش رو گرفت و گفت :” نه ، آب مرداب رو روی صورتش نریز چون آب مرداب کثیفه و حالش بدتر می شه ، بیا تا کمک کنیم و ببریمش نزدیک دریا”

قورباغه سبز با کمک قورباغه پیر، قورباغه خاکستری رو همراه خودشون به طرف دریا بردن.
نزدیک دریا که رسیدن قورباغه خاکستری رو زمین گذاشتن و کمی از آب دریا روی صورتش ریختن.بعد از اینکه قورباغه خاکستری به هوش اومد از اونا تشکر کرد و هر سه خنده کنان به شنا توی آب خنک دریا مشغول شدن.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام. ممنون از داستان زیبا.
دل به دریا باید زد !
♥️🌹🌷💐🙏
سپاس از نظر لطفتون
ممنون از نظر لطفتون
خیلی خوب بود🥰🥰🥰
ممنونم دوست مهربانم
همش بخاطر قصه های خوب شماست☺
ممنونم دوست عزیزم
خیلی خیلی داستان زیباوقشنگی بود❤️
ممنونم از داستان های زیبای شما📚
سپاس فراوان از شما 🙏
مرسی 💖
ممنونم از نظر لطف و پر از محبت شما دوست عزیز
سلام بازم مثل همیشه عالی بود
ممنون از شما دوست مهربان
ممنونم دوست مهربانم
بسیار ممنون از شما که همراه ما هستین
تشکر از قصه های زیبای شما من هرشب این قصه ها رو برای دخترم می خونم
ممنون از همراهی و نظر لطفتون دوست عزیز
سلام این قصه عالی بود
دختر من هر شب قصه های شما رو گوش میکنه. خیلی عالی هستید. قصوگویی عالی دارید🌹🌹🌹
بسیار ممنون از نظر لطفتون همراه عزیز
ممنونم دوست مهربانم
من کلاس اوّلی هستم و خودم می خوانم
آفرین به تو دوست خوبم که تلاش می کنی تا قصه ها رو خودت بخونی
داستان زیبا و آموزندهای بود، سپاسگزارم. مانا باشید و سبز 💚🌹
بسیار ممنونم از محبت شما همراه عزیز
واقعا تشکر از این همه داستان قشنگ
ممنون از نظر لطفتون دوست عزیز
سلام
داستان زیبایی بود.
🌹🐸💖🤩
ممنونم از شما دوست مهربانم
سلام من ۸سالم هست ممنون
مرسی که به قصه های وولک گوش میکنی دوست خوب و مهربانم
بسیار بسیار لذت بردم از داستان زیباتون 🙏🥰🌺
خیلی ممنون و سپاسگذارم که قصه های خوب و آموزنده میگذارید
دختر من عاشق قصه های وولکه🙏🌺😍
بسیار ممنونم از نظر لطفتون و خوشحالم که از قصه های وولک راضی هستین
خیلی خوب بود
ممنونم دوست عزیزم
ممنون
ممنون از شما که همراه ما هستین
خیلی جالب بود
ممنونم دوست مهربان
سلام قصه هاتون عالیه من برای خواهر کوچیکم پخش میکنم و خیلی لذت میبره
ممنونم از شما دوست مهربانم
خیلی خوب بود
ممنون از نظر لطفتون
ممنون عالی بود… 🥰🥰
سپاس از نظر لطفتون دوست مهربان
لذت واقعا زیبا بود 😘💜💜
ممنونم دوست عزیز
من اریانازم و داستان شما رو خیلی دوست داشتم 💜🤎🖤💙💕💕💕
ممنونم ازت آریاناز جان
عالی و آموزنده من آلارا ۹ ساله
ممنونم از نظرت الارا
عالی بود ممنون
تشکر دوست من
عالی
تشکر
عالی بود خاله جون
🥰