4.1/5 - (103 امتیاز)

این داستان یک کشاورز و کوزه ی سحر آمیزشه…در دهکده ای دوردست کشاورزی به نام راما زندگی می کرد. اون مردی مهربان و عاقل بود. راما چند تکه زمین داشت. با اینکه کشاورز ماهری بود زمینش هیچوقت محصولی به بار نمیاورد اما کشاورز های دیگه می کاشتن و برداشت می کردن. راما هرروز شخم میزد و شخم میزد و شخم میزد اما زمینش هنمیشه خشک و بی حاصل بود.

کشاورز: “آهای راما چرا هرروز زمینتو شخم میزنی؟ این زمین حتی تو این چندسال حتی یه محصول هم بهت نداده. باید اونو بفروشی و یه زمین خوب تو یه جای دیگه بگیری.”

راما: “آخه دوست من این زمین متعلق به اجدادمه اونا همیشه توی این زمین کشاورزی می کردن. حتما من دارم اشتباه می کنم. بهتره بازم امتحان کنم.”

کشاورز: “صلاح کار خویش خسروان دانند. موفق باشی.”

راما نمی خواست به هیچ قیمتی زمینش رو از دست بده. برای اینکه زنده بمونه میوه می خورد و هرروز به زمین می رفت و شخم می زد…

راما: “اینقر شخم می زنم تا بالاخره بفهمم چرا زمینم محصول نمیده. هرسال بذر می کارم پس بذر هام کجا میرن؟”

راما شخم زد و شخم زد…

راما: “آی خدای من خیلی خسته شدم.”

راما تمام زمین رو شخم زد. نزدیک های غروب بود که بالاخره به فکر افتاد کمی استراحت کنه. حالا راما اونقدر خسته بود که دیگه نمی تونست به شخم زدن زمین ادامه بده. داشت دست از کار می کشید که ناگهان دیدش به چیزی خورد که در عمق زمین بود…

راما: “این چیه دیگه؟ شبیه یه جور فلزه. وای چه کوزه ی بزرگیه. خیلی عجیبه یعنی کی اینو اینجا زیر زمین خاک کرده؟ کوزه ی بی مصرفیه.”

راما از تلف کردن وقتش برای یه کوزه ی بی مصرف حسابی عصبانی شد. بیلش رو توی کوزه انداخت و رفت زیر سایه ی درختی دراز کشید…

راما: “به گمونم دیگه باید این زمین رو بفروشم. برای همیشه که نمی تونم گشنه باشم. از این زمین هیچی به من نمیرسه.”

راما زیر درخت استراحت کرد و از میوه هایی که برای خودش خریده بود خورد اما اونقدر گرسنه بود که میوه ها سیرش نمی کردن. راما ساعت ها اونجا نشست و به زمین فکر کرد و تاسف خورد و فهمید باید زمین رو بفروشه و هیچ راهی هم نداره.

باید قوی باشم. وقتشه زمین اجدادیم رو بفروشم. بهتره قبل از تاریک شدن هوا برم خونه. همین که راما به طرف کوزه رفت تا بیلش رو برداره از اونچه که اتفاق افتاده بود حیرت زده شد…

راما: “چی؟ کی اینو گذاشته اینجا؟ من که همه ی این مدت اونجا بودم.”

راما صد تا بیل رو دید که توی کوزه قرار داشت. درست مثل همونی که خودش داشت ولی نمی دونست کدوم بیل متعلق به خودشه…

راما: “غیر ممکنه. این یه کوزه ی سحرآمیزه! چطوره یچیز دیگه رو امتحان کنم؟”

راما صد تا بیل رو برداشت و یدونه انگور گذاشت توی کوزه…اون چیزی که می دید رو باور نمی کرد اون دونه ی انگور حالا تبدیل شده بود به صد تا دونه ی انگور…

راما: “شک ندارم این کوزه ی سحرآمیزه! باورم نمیشه. بذار ببرمش خونه. اوه خیلی سنگینه باید یه طناب پیدا کنم.”

راما یک سر طناب رو به کوزه بست و سر دیگه رو به دور کمرش و کوزه رو با خودش کشید و به خونه برد. همین که به خونه رسید با خودش فکر کرد چه چیز های دیگه ای رو می تونه توی کوزه بذاره.

راما: “چطوره اول این تخم مرغ رو امتحان کنم؟ خیلی گشنم شده! چیزی هم جز میوه نخوردم.”

راما فورا به بازار رفت و تمام پس اندازشو داد و یک تخم مرغ خرید و بعد تخم مرغ رو توی کوزه گذاشت . توی یک چشم برهم زدن کوزه پر از تخم مرغ شد. راما خیلی خوشحال شد و دوتا از تخم مرغ هارو برداشت و خورد.

راما: “عجب! تاحالا همچین چیزین دیده بودم ولی حالا با 98 تا تخم مرغ دیگه چیکار کنم؟ آها می تونم اونارو بفروشم و پول دربیارم.”

راما خیلی زود فهمید که کوزه فقط به اون غذا نمیده بلکه می تونه کمکش کنه تا پول دربیاره. بعد از این که تخم مرغ هارو فروخت از کوزه برای چیز های دیگه ای استفاده کرد وقتی به پارچه نیاز داشت تنها کافی بود یه تیکه پارچه رو توی کوزه بذاره و بعد کوزه به اندازه ی دست کم پونزده نفر به اون پارچه می داد. اگر به پیراهن نیاز داشت یه پیراهن رو توی کوزه میذاشت و بعد کوزه به اون صد تا پیراهن می داد…به همین ترتیب راما غلات، میوه و حتی ادویه جات هم توی کوزه گذاشت.

کوزه هرروز چیز های بیش تری به اون می داد. اهالی دهکده از موفقیت اون در تعجب بودن. اما هیچکس نمی تونست که به حقیقت پی ببره چون راما همیشه کوزه اشو به خوبی در گوشه ای از خونش زیر یک پارچه پنهان می کرد. روزی راما به ذهنش رسید کوزه رو دوباره امتحان کنه…یه مرغ زنده رو توی کوزه گذاشت و صبر کرد تا ببینه چه اتفاقی میوفته. ناگهان صد مرغ در حالی که بال هاشونو به هم می زدن از کوزه بیرون پریدن. خونه ی راما حالا پر از مرغ شده بود. مرغ ها همه جای خونه بودن.

راما: “وای چرا به جای مرغ ماهی مرده نذاشتم تو کوزه؟ حالا چطور این همه مرغ رو بگیرم؟”

راما به دنبال مرغ ها دویید اما خیلی زیاد بودن…روی میزش نشستن، روی چهارپایه پریدن حتی یکی از مرغ ها پرید و روی سر راما نشست…

راما: “وای بیا پایین…همتون بیاین اینجا.”

اما مرغ ها ترسیدن و همه جا پراکنده شدن…ناگهان…

راما: “وای نه! نری اون تو!”

یکی از مرغ ها پرید و دوباره رفت توی کوزه و دوباره صد تا مرغ از توی کوزه بیرون پرید…

راما: “وای خونه ام شده لونه ی مرغ ها حالا باید چیکار کنم؟”

راما فورا پارچه ای رو روی کوزه گذاشت و اون رو در گوشه ای از خونه قرار داد و بعد از خونه بیرون دویید و تمام مرغ ها هم به دنبالش دوییدن…اهالی دهکده از دیدن اون همه مرغ تعجب کرده بودن…

راما: “وای این همه مرغ! باید عاقلانه از این کوزه استفاده بکنم.”

اما راما نفهمید که یکی از سرباز های پادشاه داره به حرف هاش گوش میده… سرباز داستان کوزه رو فهمید و به سمت پادشاه دویید تا همه چیز رو براش تعریف کنه!

پادشاه: “این همه مرغ از یه کوزه اومده بیرون؟ چطور ممکنه؟ اون کوزه تما سحرآمیزه! فورا راما و اون کوزه رو بیارین اینجا. اون کوزه به خزانه تعلق داره.”

راما می دونست چرا پادشاه از اون خواسته کوزه رو بیاره….

راما: “پادشاه آدم حریصیه. شاید همه ی ثروت رو فقط برای خودش می خواد.”

پادشاه: “کوزه رو برام بیارین. عجب کوزه ی بزرگیه! همممم…اما چطور تونسته این همه مرغ رو درست کنه. بذار ببینم چی توی این کوزه می تونه باشه!”

اما دیگه خیلی دیر شده بود…همین که پادشاه خم شد سر خورد و افتاد توی کوزه..حالا صد تا پادشاه داشتن از توی کوزه بیرون میومدن…قبل از این که کسی بتونه چیزی بگه تمام اون صد تا پادشاه به جون همدیگه افتادن…

پادشاه: “اینجا تخت پادشاهیه منه.”

پادشاه: “اونجا نشین.”

پادشاه: “نه تخت منه.”

پادشاه: “من پادشاهم.”

پادشاه: “اینجا قلمرو منه.”

سالن پر از پادشاه شده بود…

سرباز: “پادشاه رو نچات بدین…”

سرباز: “آره خب ولی کدوم پادشاه، پادشاه خودمونه؟”

سرباز ها نتونستن پادشاه حقیقی خودشون رو پیدا کنن و در عرض یک دقیقه پادشاه ها همدیگرو کشتن. اهالی قصر از این که دیگه هیچکس نبود که به کشور کمک کنه غمگین شدن…راما حالا فهمید که اون کوزه چقدر خطرناکه. به سمت کوزه دویید و بنگ کوزه رو به زمین انداخت….از این که کوزه ی سحرآمیزش رو از دست داده بود خیلی ناراحت بود اما حالا زمینی داشت که محصول می داد پس شروع کرد به کشاورزی و از زندگیش راضی بود. نتیجه ی اخلاقی: هرچیزی زیادش می تونه مضر باشه.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

80 پاسخ
  1. سالار و ثنا
    سالار و ثنا می گوید:

    ممنون قصه ی خوبی بود ولی من آخرش رو عوض کردم وقتی پادشاها زیاد شدن راما یه فکر خوبی کرد و کوزه رو شکست تا پادشاه و کشورش رو نجات بده وقتی کوزه شکست جادوی کوزه از بین رفت و پادشاه نجات پیدا کرد

    پاسخ
  2. ثمینا
    ثمینا می گوید:

    سلام این داستان عالی بود متشکرم
    لطفا باز هم از این قصه هایی که آخرش نتیجه ی اخلاقی دارد بگذارید خیلی ممنونم
    قصه هایتان خیلی قشنگ است

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام خیلی ممنونم که نظرتو برای وولک نوشتی ثمیناجان
      حتمااا، شماهم برداشتتون از قصه های وولک رو همیشه میتونید برامون بنویسید

      پاسخ
  3. مبین
    مبین می گوید:

    سلام و خسته نباشید
    واقعا سایتتون عالیه.من چند وقتی هست با سایت شما آشنا شدم و هرروز از قصه های خوبتون برا پسرم میخونم.
    اگه زحمتی نیست از قصه های شاهنامه هم استفاده کنید عالیتر میشه.
    ممنون

    پاسخ
  4. زینب
    زینب می گوید:

    سلام خیلی عالی بود تنها قصه ای بود که وقتی میخوندم خودمم ذوق کردم با پسرم.
    فقط نفهمیدم آخر قصه چطوری زمینش محصول میداد؟

    پاسخ
  5. ساینا
    ساینا می گوید:

    سلام خانم خالقی عزیزم شبتون بخیر قصه ی امشب عالی بود ،و یادم گرفتم که هر چیزی زیادش میتونه مضر باشه.

    پاسخ
  6. راحیل و طاها
    راحیل و طاها می گوید:

    سلام به وولک عزیز، من ۹سال دارم و برادرم۷سال دارد، این داستان خیلی آموزنده بود من از این داستان،خیلی خوشم امد،من از این داستان هایی که اخرشون نتیجه ی اخلاقی دارد خیلی دوست دارم

    پاسخ
  7. مانیا
    مانیا می گوید:

    خیلی عالی بود . سایت وولک بهترین سایت قصه هست . یه ماه میشه که قصه هاتون رو دنبال میکنم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      بسیار سپاسگزارم از پیشنهادتون
      تبلیغات سایت برای همه ی قصه ها هست و فعلا امکان عدم نمایش وجود نداره، ممنون

      پاسخ
  8. فروغ
    فروغ می گوید:

    بین همه ی این قصه ها من این قصه را از همه بیشتر دوست دارم ممنون که این داستان رو در وولک گذاشته اید⚱

    پاسخ
  9. محیا کیانی
    محیا کیانی می گوید:

    سلام من از این قصه های قشنگ خاله صدف مهربانم خیلی خوشم میاد دسته خاله صدف مهربانم درد نکنه خیلی از خاله صدف مهربانم ممنون 😘😘😘❤️❤️❤️❤️🌹🌹🌹🌹

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام و درود بر تو محیای نازنین
      خیلی خوشحالم که با وولک همراهی دوست خوبم

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *