3.7/5 - (60 امتیاز)

روزی روزیگاری زن و شوهر پیری توی کلبه ای به اسم عمارت ارباب زندگی می کردن.همونطور که از اسمش معلومه…اون کلبه خونه ی آقای ارباب بود و اینم از آقای ارباب. آقای ارباب مرد سالخوره و بداخلاقی بود. می پرسین چرا بداخلاق بود؟ خب…

یکی از بچه ها: “برو خانم مرغه…یالا”

یکی از بچه ها: “آهای حواست کجاست؟”

یکی از بچه ها: “آخه کی بهت گفته وسط یونجه ها بشینی؟”

یکی از بچه ها: “سلام اگه ناراحت نمیشین من اومدم این بالا که روی کتابم تمرکز کنم.”

یکی از بچه ها: “و اینطور که معلومه نمی تونی درست ترمکز…کنی. مگه نه؟”

یکی از بچه ها: “تمرکز درسته نه ترمکز!”

یکی از بچه ها: “اوه خدای من…بچم خوابیده…”

یکی از بچه ها: “اون جونور رو بذارش پایین.”

یکی از بچه ها: “اسمش جوییه.”

یکی از بچه ها: “اصلا داریم سر چی دعوا می کنین؟ اینقدر صداتون بلنده که همینطوری هم این موش چیزی نمیشنوه.”

یکی از بچه ها: “درسته با صدای بلند شما و آقای ارباب که همه ی روز دارت پرتاب میکنه دیگه امکان نداره جویی صدامونو بشنوه.”

یکی از بچه ها: “چون که آقای ارباب از ما خوشش نمیاد خاطر همینم همه ی خشمشو روی تخته ی دارت بیچاره خالی می کنه.”

خانوم ارباب: “سلام! این حقیقت نداره!”

یکی از بچه ها: “صبح بخیر خانوم ارباب.”

خانوم ارباب: “آقای اربابتون یکم سختگیره درست ولی درونش قلب مهربونی داره.”

یکی از بچه ها: “آره…تصویر بیرونش اینقدر خوبه که دیگه هیچوقت نمیخوایم بدونیم توش چه خبره.”

خانوم ارباب: “زود باشین بیاین بریم صبحونه بخوریم.”

یکی از بچه ها: “خیلی متاسفم خانوم ارباب. میخواستم بپرسم میتونم جویی رو برای صبحونه با خودم بیارم تو؟”

خانوم ارباب: “بسیار خب عسلم…سمعک من هنوز به صدای شیرین تو عادت نکرده. البته میتونی بیاریش تو. تک تک اعضای این خونواده مهمن.”

پیگی خانوم ارباب رو دوست داشت. اون خیلی با آقای ارباب فرق داشت. آقای ارباب همیشه می خواست تنها باشه و فکر می کرد همه ی کار هارو خودش می تونه انجام بده. نه از کسی کمک می خواست و نه به کسی کمک می کرد. پیگی نمی دونست آقای ارباب چرا اینقدر از بچه ها بدش میاد.

حقیقت این بود که آقای ارباب اصلا از بچه ها بدش نمیومدم فقط دوست نداشت کسی دور و برش باشه. همونطور که میدونین خانوم ارباب خودش کنری، داکی، پیگی، ویسترسون و بیر رو به فرزندخوندگی قبول کرده بود ولی آقای ارباب دوست داشتن تنها باشه و وقتی خلاف این بود می گفت:

آقای ارباب: “اوه بیخیال همه که به کمک نیاز ندارن مگه نه؟ فقط ضعیف ها نیاز دارن مردم دور و برشون باشن. آدم های قوی مثل من با تنها موندن همیشه از بقیه جلوترن و خودشون به تنهایی کاراشون رو انجام میدن.”

خانوم ارباب: “خب تو اشتباه می کنی و یه روز میفهمی هرکسی جایگاه و نقش مهمی تو زندگی داره. هیچکس نمی تونه تا ابد تنها زندگی کنه. همه ی ما نیاز داریم که کسی کنارمون باشه.”

ولی بچه ها کافی نبودن…خانوم ارباب 6 تا مرغ، سه تا سگ، دوتا گربه و چهار تا گاو هم داشت و از بخت بد آقای ارباب همه ی اونها زیر همون سقف توی عمارت ارباب زندگی می کردن.

آقای ارباب: “آه! عالی شد.”

یکی از بچه ها: “بفرمایین قربان اجازه بدین کمکتون کنم.”

آقای ارباب: “می خوای کمکم کنی؟ چیزی هم در ازاش میخوای؟ من چیزی ندارم بهت بدم پسرجون.”

یکی از بچه ها: “البته که نمیخوام آقا چرا در ازای مگه برای برداشتن یه بطری باید چیزی ازتون بخوام این که کار سختی نیست.”

آقای ارباب: “هیچ غذایی مجانی نیست پسرجون حتما تو در ازاش یچیزی می خوای ولی حدس بزن چی ازونجایی که من از تو یا هیچکس دیگه ای کمک نمی خوام پس دیگه مدیون تو و هیکس دیگه ای هم نیستم. حالا برو پی کارت!”

یکی از بچه ها: “ولی…”

آقای ارباب: “گفتم برو پی کارت! …فکر کرده از من زرنگ تره!”

بیچاره آقای ارباب نمی دونست چی در انتظارشه…درست همونجا در کنار مزرعه براونی پادشاه مزرعه ها خودشو به شکل ذرت درآورده بود. براونی پری بود که به کشاورز های پیر تو مراقبت از محصولاتشون کمک می کرد. براونی برخلاف پری های دیگه درونگرا بود و از دیده شدن و جاسوسی کردن بدش میومد. اون که پری سالخورده ای بود و قرن ها روی زمین زندگی کرده بود از رفتار آقای ارباب حسابی کلافه شده بود.

پری پیرمرد: “اوه چطور جرعت کردی با اون بچه اینقدر بی ادبانه حرف بزنی؟ کاملا مشخصه کی اینجا بچست! ارباب فکر میکنه به کسی نیاز نداره ها؟ حالا نشونش میدم….هممم انگار الان وقت خوبیه. عجی مجی لاترجی…”

آقای ارباب: “اوه سوپ! الان یادم اومد فردا باید شلغم هارو برداشت کنم تا بیش از حد رسیده نشن.”

خانوم ارباب: “البته…داشت یادم می رفت. اوه عزیزم تو همیشه خوب از پس این کار ها برمیایی. این خونه بدون تو ازهم می پاشه.”

آقای ارباب: “خودم میدونم. من میتونم کل این خونه رو به تنهایی بچرخونم.”

آقای ارباب روز بعد همونطور که تصمیم گرفته بود رفت تا شلغم هارو برداشت کنه. اونروز برای بقیه ی کشاورز ها یه روز معمولی بود. آقای ارباب به ردیف طولانی شلغم هایی که کاشته بود نگاهی کرد و از کارش لذت برد. بعد شروع کرد به کندن و تکون دادن اونها و شلغم ها یکی یکی از توی زمین در اومدن. آقای ارباب از برداشتنش راضی بود. سرانجام به هفتمین شلغم توی ردیف رسید و اونو کشید و کشید و کشید…

آقای ارباب: “عجب شلغم کله شقیه!”

بعد با دوتا دستاش شروع کرد به کشیدن شلغم…

آقای ارباب: “چرا…بیرون…نمیایی.”

آقای ارباب با احساس گناه به خونش نگاه کرد…باورش نمیشد می خواد چیکار کنه!

خانوم ارباب: “اوه چی؟ مطمئنی عزیزم؟ تو از من کمک میخوای؟”

آقای ارباب: “نه…یعنی بله. این فرق میکنه متوجهی؟ باید این شلغم کله شق رو برداشت کنیم.”

خانوم ارباب دست هاش رو دور کمر آقای ارباب حلقه کرد و محکم کمر اونو گرفت. حالا قرار بود باهم اون شلغم برداشت کنن…

آقای ارباب: “آماده ای؟ یک …دو…سه…برو..که…رفتیم.”

آقا و خانوم ارباب با تمام نیرو اینقدر شلغم رو کشیدن و کشیدن و کشیدن که از نفس افتادن و عرق از پیشونیشون سرازیر شد…

خانوم ارباب: “اوه تنهایی نمی تونیم از پسش بربیایم. صبر کن میرم کمک بیارم.”

آقای ارباب: “صبر کن…”

خانوم ارباب: “اوه الانم داری جلوی منو میگیری؟ برای برداشت این شلغم به کم نیاز داریم نمیتونیم همه ی کار هارو تنهایی انجام بدیم.”

آقای ارباب: “فقط می خواستم بگم هرچقدر میتونی کمک بیار یه حسی بهم میگه یه شلمغ به نیروی زیادی احتیاج داهر تا بیرون بیاد.”

خانوم ارباب با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد.

خانوم ارباب: “چقدر عجیبه که یه چیز کوچیکی مثل این شلغم تونسته چنین درس بزرگی به شوهرم بده.”

خانوم ارباب کنری، داکی، پیگی، ویسترسون و بیر برای کمک به برداشت شلغم با خودش برد. اونها از اینکه آقای ارباب ازشون کمک خواسته بود خوشحال شده بودن و می دونستن که باید اونو تحت تاثیر قرار بدن.

یکی از بچه ها: “واقعا ازمون کمک خواسته خانوم ارباب؟”

خانوم ارباب: “بله عزیزم بالاخره داره میفهمه که توی این دنیا نمیتونیم به تنهایی پیروز بشیم.”

آقای ارباب: “دارین درمورد چی پچ پچ میکنین؟ عجله کنین دیگه!”

خانوم ارباب: “صبر کنین…پس جویی چی میشه؟”

آقای ارباب: “اون بدرد نمیخوره. بذارش پایین و خودت بیا. ما به نیروی زیادی نیاز داریم.”

کنری جویی رو روی تخته سنگی گذاشت و رفت توی ردیف تا به آقای ارباب کمک کنه. آقای ارباب خانوم ارباب، داکی، پیگی، ویسترسون، بیر و بالاخره کنری…همه ی بچه ها توی ردیف واستادن و همدیگرو گرفتن و باهمدیگه شلغم رو کشیدن و کشیدن و کشیدن ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد…

آقای ارباب: “خب دیگه کافیه میخوام این شلغم لعنتی رو ببرم.”

خانوم ارباب: “اوه عزیزم صبر کن! صبر کن این کارو نکن.”

آقای ارباب: “برای یچی صبر کنم؟ همه ی تلاش هامون بیفایده بود. این شلغم نمیخواد بیرون بیاد. بیاین ببریمش.”

خانوم ارباب: “تو مگه همونی نبودی که می گفتی ما به نیروی زییادی نیاز داریم؟ خب جویی هنوز شانس کمک به مارو پیدا نکرده…”

آقای ارباب: “جویی؟ اون که فقط یه موش کوچیکه. چیکار میتونه بکنه که ما نمی تونیم؟”

خانوم ارباب: “خب شاید به تنهایی نتونه کاری بکنه ولی باهمدیگه خب…کی میدونه؟”

خانوم ارباب فورا یه تیکه جویی تو دهن جویی انداخت و اونو آخر طناب گذاشت. جویی مثل یه موش باهوش طناب رو محکم با دندوناش گرفت و منتظر اشاره واستاد. اقای ارباب، خانوم، بچه ها و در آخر هم موش کوچولو باهم شروع کردن به کشیدن و کشیدن و کشیدن و سرانجام…شلغم از توی زمین اومد بیرون. همه با دیدن اون شلغم غول پیکر تعجب کرده بودن.

و در میون جشن و شادیشون اتفاق غیرقابل باوری رخ داد…آقای ارباب داشت می خندید! اون از اینکه میدید اعضای عمارتش دارن برای اولینبار می رقصن خیلی خوشحال بود…

خانوم ارباب: “واقعا داری میخندی عزیزم؟”

آقای ارباب: “من با ارزش ترین و مهم ترین درس زندگیم رو گرفتم عزیزم. هرکدوم از ما تو زندگی اهمیت داریم و هر کدوم از ما نقشی داریم. کنار هم وایمیستیم و باهم پیروز میشیم.”

اون شب همه توی عمارت ارباب اونقدر سوپ شلغم خوردن که شکم هاشون حسابی پر شد…همه خوشحال و راضی بودن. خونه یخ شک و بی روح عمارت ارباب حالا به خونه ی دلپذیر و عمارت شادی تبدیل شده بود…

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

38 پاسخ
  1. حلما نوری ❤❤
    حلما نوری ❤❤ می گوید:

    خیلی عالی بود 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیز
      اگر اینترنتتون ضعیف هست، حدود 10 تا 15 ثانیه صبر کنید تا پلیر براتون نمایش داده بشه و بعد بتونید قصه رو ببینید یا بشنوید

      پاسخ
  2. محیا
    محیا می گوید:

    سلام داستاناتون واقعا قشنگه من هر شب برای خواهرم داستان های شما رو میزارم خیلی به قصه های شما علاقه داره ممنونم

    پاسخ
  3. سارا
    سارا می گوید:

    عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍💋💋💋💋💋💋

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *