3.5/5 - (15 امتیاز)

در حدود صد سال پیش دختری به نام لیتیشا در شهر کوچکی در اروپا زندگی میکرد…

مادر: “لیتیشا بیا سوپتو بگیر!”

لیتیشا: “سوپ کلم من نمیخورمش من مارمالاد سیبی یا پودینگ تمشک یا همچین چیزایی میخوام.”

قطعا آدم جذابی نبود. لیتیشا لیتیشا هرچیزی رو دوست نداشت و هیچ چی براش کافی نبود…

مادر: “ببین پدرت برات چی خریده یه لباس مد روز!”

لیتیشا: “چه رنگ بدی داره! منگوله هم نداره نه اپل داره نه روبان. لباس شبی که لورا چندروز پیش خریده بود رو دیدی؟ شماه یچوقت چیز خوبی برای من نمی خرید.”

مادر: “لیتیشا این جامدادی جدیدته توشم خودکار گذاشتیم حتی روان نویسم داره.”

لیتیشا: “جعبش خیلی قدیمیه و سادست. ظرف جوهرشم خیلی کوچیکه خودکارا مکس از اینا خیلی قشنگتره روشون کلی نقاشی داره.”

لیتیشا نه تنها در مورد وسایل بهانه میگرفت  بلکه در مورد کارایی که باید انجام می داد هم بهانه گیر بود.

پدر: “لیتیشا اون بخش از درس تاریخ رو که گفته بودم خوندی؟”

لیتیشا: “من تاریخ رو دوست ندارم.”

مادر: “لیتیشا بیا می خوام برات درست کردن پای الو رو یاد بدم.”

لیتیشا: “تو میدونی من آشپزی رو دوست ندارم مامان. ایستادن تو آشپزخونه کنار فر اجاق برای من تفریح محسوب نمیشه. تازه اونم پای آلو! من که لذت نمی برم. همم…تیرامیسو بد نیست.”

اما یکاری بود که لیتیشا عاشقش بود. اون عاشق این بود که کنار در سبز ب ایسته. میبینید یه در سبز کنار در پشتی باغ وجود داشت. در اونقدر کوچیک بود که یه آدم بزرگسال باید حسابی خم می شد تا بتونه واردش بشه. اما همیشه قفل بود. لیتیشا آرزو داشت تا از در عبور کنه تا ببینه اون طرفش چ خبره. اون تمام تلاششو کرد که پدر و مادرشو متقاعد کنه تا اجازه بدن درو باز کنه.

مادر: “لیتیشا ببینم کجا بودی؟”

لیتیشا: “مامان چرا اجازه نمیدین من اون در سبزو باز کنم!”

مادر: “لیتیشا همونطورم که هزاربارم بهت گفتیم تو نمیتونی اونو باز کنی چون بهتره که داخلش نشی. حالا بهتره صبحونتو بخوری و کمک کنی زیرشیروونیو تمیز کنم.”

اون روز لیتیشا برای تنوع رفت تا به مادرش کمک کنه وقتی داشتن توی یه کشوی قدیمی رو تمیز می کردن به یه آلبوم قدیمی برخوردن. اون بازش کرد.

لیتیشا: “این آدمایی که با پدربزرگ و مادربزرگ هستن کین؟”

مادر: “اینا پدر پدربزرگت و پدر بزرگ پدربزرگت جان هاپکینگز هستن. اینم همسرش ماریا هاپکینگز و اینم دخترشون پگی هاپکینگز عمه ی پدرته.”

همینطور که مادر به آلبوم نگاه می کرد، لیتیشا متوجه ی یه جعبه ی مشکوک شد. اون بازش کرد و توی اون یه کلید بود که روی اون یه روبان بسته شده بود.

لیتیشا: “مادر! این چه کلیدیه؟”

مادر: “همم….این یه کلید خیلی قدیمیه. بذارش سرجاش. حالا هم برو بیرون و به بازیت برس.”

لیتیشا نمی تونست از فکر کلید بیاد بیرون. نکنه این کلید همون در سبز باشه؟ هرچی بیشتر بهش فکر می کرد، ترغیب میشد تا امتحانش کنه. این شانسو تو یه روز یکشنبه به دست آورد.

مادر: “لیتیشا ما داریم میریم بیرون. بیرون نرو و تکالیفتو انجام بده. برمی گردم و میبینمشون.”

همین که پدر و مادرش راه افتادن، اون کلید قدیمی رو از توی کمد برداشت و دویید به سمت باغ. با احتیلاط کلید رو داخل قفل کرد و چرخوند. در باز شد و لیتیشا رفت داخل…اما این چی بود؟؟هیچ اتاقی اونجا نبود. یه جنگل بود. یه جنگل انبوه و پر درخت…لیتیشا برگشت اما هیچ دری پشت سرش نبود.

لیتیشا: “من…من کجا اومدم؟ خدای من! وای در! در کجاست؟”

وقتی لیتیشا صدای زوزه ی گرگ ها و غرش شیر هارو شنید اونقدر ترسید که شروع کرد به دوییدن. اصلا نمی دونست کجا میره! ناگهان دستی از میان درختان لیتیشارو گرفت. گذاشت روی اسب و به سرعت تاخت…

مرد غریبه: “بیا تو بچه جون. اینجا در امانی”

زن: “اوه عزیزم حتما خیلی سردته بیا اینجا بشین کنار آتیش.”

مرد: “تو جنگل می دویید که پیداش کردم. دسته ی گرگ ها هم اون طرفا بودن. شانس آوردیم فقط زوزه می کشیدن.”

زن: “اوه دختر بیچاره حتما باید خیلی ترسیده باشه. پگی ببرش توی اتاقت و یکی از لباساتو بهش بده.”

لیتیشا بهت زده بود و به اون خونواده خیره شده بود…یچیز مشکوکی در موردشون حس می کرد. لیتیشا دقیقا نمی دونست اون چه چیزیه تا اینکه یه دفعه یادش افتاد! این جان هاپکینگزه. پدر پدربزرگش و اون خانمم ماریا زنش و اون دختر پگی، عمه ی پدرش بود. چه اتفاقی داشت می افتاد؟؟ یعنی ممکنه که در سبز اونو به گذشته ی خانوادگیشون برده باشه؟ اوه خدای من! این واقعیه! وقتی غرق در افکارش بود عمه ی پدرش با لبخند یه لباس خیلی ساده بهش داد.

لیتیشا: “من این لباسو دوست ندارم خیلی کسل کننده و خیلی بزرگه!”

پگی: “منظورت چیه که کسل کنندست؟ به نظر منم لباس تو پر زرق و برقه! اگه میخوای اینجا بمونی اینطوری باید لباس بپوشی. این کفش هارم بپوش.”

لیتیشا: “اینا؟ اینا چوبین؟ کفش چرمی لاستیکی یا ساتن ندارین؟”

پگی: “چی؟ چیزای عجیبی میگی! اصلا درمورد چی داری حرف میزنی؟ زودتر اینارو بپوش و بیا پایین وگرنه مادر عصبانی میشه!”

لیتیشا هیچ راهی جز پوشیدن اون لباس گشاد و بدقواره نداشت و پاهاشم از پوشیدن اون کفش های چوبی داشت اذیت می شد. وقتی رفت طبقه ی پایین و غذارو دید…

لیتیشا: “ببینم این دیگه چیه؟”

ماریا: “اوه این حلیم ذرته. یعنی نفهمیدی چیه؟”

لیتیشا: “اما من…من دوست ندارم!”

ماریا: “خب اینجا فقط همینا گیرت میاد. تصمیم با خودته که بخوری یا نه. بعد از ناهارم شما دخترا باید نخ ریسی کنید. توهم همینطور!”

لیتیشا: “اما نخریسی بلد نیستم.”

ماریا: “اوه…تو نخریسی بلد نیستی؟تو زندگی اصلا کاری یاد گرفتی؟پگی…بهش نخریسی رو نشون بده باشه؟”

پگی: “بله مادر.”

به این ترتیب لیتیشا نخریسی و بافتن لباس برای خودش رو یاد گرفت. بعد نوبت آشپزی تو یه آشپزخونه سنگی بزرگ روی اجاقی با آتیش تند بود. لیتیشا خیلی گرمش بود و داشت خفه میشد. همینطور باید تمیزکاری و شستن هم انجام می دادن. اوه…لیتیشای بیچاره دلش برای خونه تنگ شده بود. اون دلتنگ همون سوپ کلم و پوشیدن لباسی بود که از هردو متنفر بود. یروز که داشت کمد خونه رو تمیز می کرد یه جعبه ی مشکوک مثل همونی که توی خونشون بود پیدا کرد…بازش کرد و دقیقا همون کلید با روبان سبزو دید…

لیتیشا: “این دیگه چیه؟ نکنه برای همون در سبزه؟”

پگی: “شاید. یه در توی قسمت شمالی باغ هست. پدر و مادرم باز کردن اونو برای من قدغن کردن. منم بازش نمی کنم.”

دخترا بیاین پایین شام بخورین.”

پگی: “اومدیم!”

ماریا: “خب من و پدرت داریم میریم به وندلز. خونه بمونین و شیطونی نکنین.”

دخترا دوباره مشغول نخریسی شدن تا اینکه کسی در زد…لیتیشا با دیدن جک پیبادی حسابی شوکه شد! پسر همسایه ی خونه ی خودشون…

پگی: “بله؟ پدر و مادر من خونه نیستن.”

جک: “عه! ببخشید من راهم رو تو جنگل گم کردم. هوا داره تاریک میشه و من چند تا دسته ی گرگ رو دیدم! اشکالی نداره برای یه مدت یه سرپناه بهم بدین؟”

پگی: “اما من تورو این اطراف ندیدم! من ده مایل اونور تر با کرینگیتون ها زندگی می کنم صدای گرگ هارو که شنیدم دوییدم و راهمو گم کردم.”

پگی: “اوه ما کرینگیتون هارو میشناسیم. پارسال کریسمس دیدیمشون. خیله خب بیا تو.”

جک: “ممنونم. هممم…میشه یکم آب بهم بدین؟”

پگی: “باشه الان میدم.”

جک: “تو لیتیشا همسایمون نیستی؟”

لیتیشا: “پس تو هم جک پیبادی هستی. تو چطور اومدی اینجا؟”

جک: “از طریق یه کتاب! یه کتاب سبز با یه قفل.”

لیتیشا: “یه کتاب؟ با یه قفل؟ من از طریق یه در سبز اومدم اینجا که اونم یه قفل داشت.”

جک: “الان ماه هاست که وارد خونه ی پدر پدر پدربزرگم شدم.”

لیتیشا: “منم که خونه ی پدر پدر پدربزرگم هستم. یه چند ماهی میشه.”

جک: “از وقتی اومدم اینجا از کار های تمام عمرمم بیشتر کار کردم.”

لیتیشا: “منم همینطور. دستام از شدت کار زخم شده. یک سوم اینکارارم تو خونمو نمی کردم.”

هردو: “ما دلمون خیلی برای برگشتن به خونه تنگ شده.”

لیتیشا: “چقدر دلم می خواد برگردم خونه.”

جک: “میدونی من اینجا یه کتاب دیدم. درست مثل همونی که باهاش اومدم اینجا. دقیقا همون شکلی! و تصمیم دارم بازش کنم.”

اون شب لیتیشا یواشکی رفت سراغ کمد کلیدو برداشت و از بیرون دویید به سمت دیوار شمالی باغ و درو پیدا کرد. با دستانی لرزان قفلو باز کرد و وارد خونشون شد. اون دویید توی باغ…

لیتیشا: “پدر! مادر! من برگشتم! من برگشتم.”

مادر: “از کجا؟؟؟”

و لیتیشا کل ماجرارو برای اونا تعریف کرد…

لیتیشا: “اون موقع انجام همه یک کارا خیلی سخت و طاقت فرسا بوده. بعد از دیدن اون زمان دیگه هیچوقت درباره ی هیچی به هیچ وجه شکایت نمی کنم. من عاشق سوپ کلمم اوه بابا من عاشق اون لباسیم که برام خریدی و از این به بعد درس می خونم و می خونم با قلم و خودکارای جدیدم همه ی مشقامو تمیز می نویسم. مادر پدر معذرت می خوام که اینقدر اذیتتون کردم و خیلی متاسفم که حرفتونو گوش نکردم و در سبزو باز کردم.

مادر: “خب به نظرم اینا خواسته ی خودت بوده لیتیشا. اگه به چیزایی که داریم احترام نذاریمف زندگی درس های سختی بهمون میده.”

لیتیشا: “اما صبر کنید…من چندین ماه اونجا بودم اما الان تو همون روزی که رفتم برگشتید خونه؟”

پدر: “زمان در گذشته خیلی سریع تر از زمان حال می گذره عزیزم. چندین ماه در گذشته مساوی چندین ساعت در زمان حاله.”

بعد یه ماشین از انتهای خیابون اومد و آقا و خانوم پیبادی به همراه پسرشون جک ازش پیاده شدن. چک به لیتیشا نگاه کرد و لیتیشا به جک! هردوی اونها به هم چشمک زدن درست مثل اینکه می خواستن این راز رو باهم به اشتراک بذارن! فکر می کنین کسی حرفشونو باور میکنه؟؟

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

16 پاسخ
  1. هاجر
    هاجر می گوید:

    قصه هاتون عالی هستن.من هر شب برای دخترم میخونم و خودم بیشتر دوست دارم بدونم آخرش چی میشه.واقعا ممنونم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *