قصه تصویری میتی لاک پشته و درخت نارگیل
4.7/5 - (3 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود ، در یک جنگل سرسبز و قشنگ یه خانم لاک پشته زندگی میکرد به اسم میتی. یک صبح دوست داشتنی کنار رودخونه زیبای جنگل خانم میتی زیر درخت نارگیل از خواب بیدار شد. میتی لاک پشته هر روز صبح که از خواب بیدار میشد اول دست و روشو میشست و بعد مشغول ورزش کردن میشد، یک دو سه چهار، یک دو سه چهار، اما بچه ها اون کجا ورزش میکرد؟ بله بچه ها اون توی لاکش ورزش میکرد ، همون جایی که خونه گرم و دنج میتی بود.بعد از اینکه ورزش کردن میتی لاک پشته تموم شد اون زیر درخت نارگیل نشست و ناگهان…یه دونه نارگیل از بالای درخت افتاد روی سر میتی. سر میتی شروع کرد به گیج رفتن، اون احساس میکرد که سرش در حال چرخیدنه . میتی که گیج شده بود یه نگاهی به دور و برش انداخت و گفت :”من کجام ؟ من کی هستم؟ درختای نارگیل کجان؟ این موزا اینجا چی کار میکنن؟” بعدش میتی یه نگاه به عکس خودش توی آب انداخت و چشماشو مالید و بعد دوباره نگاه کرد.” خونه گرم و دنجم کجاست؟ لاک عزیز و قشنگم کو؟”

میتی لاک پشته بدون لاکش سردش میشد ، میتی بدون اون خیلی ضعیف و شکننده میشد.خونه میتی که همون لاکش بود خیلی براش مهم بود بچه ها ومیتی هرجور که شده باید اونو پیدا میکرد،اون با دوربینش همه جارو نگاه کرد ، زیر درختارو دید ، لای بوته ها رو گشت، اما لاکشو پیدا نکرد که نکرد ، به سمت راست حرکت کرد بازم هیچی نبود ، بعد به سمت چپ چرخید و حرکت کرد ولی باز هم چیزی پیدا نکرد ،میتی یه نگاهی به گل و لای و ماسه ها کرد تا اینکه یه توپی به سفت و سختی یه سنگ دید، میتی به چیزی که پیدا کرده بود نزدیک شد و تق تق زد بهشو گفت :” بگو ببینم تو لاک من هستی؟”
مورچه خوار یه دفه گفت :” نخیرم ، این لاک خودمه ، این خونه منه و ازمن در مقابل سرما مراقبت میکنه تا من یخ نکنم و سرما بخورم، حالا برو”


میتی لاک پشته با صورت غمگین وناراحت سر خودشو پایین انداخت و گفت :” بله ، این لاک من نیست ، لاک من خیلی سفته و روش پوسته ها و پولکایی داره که اگر اونارو بشماری سن منو متوجه میشی” بعد هم راه افتاد و رفت.
میتی همینطوری که داشت میرفت به بالا و پایین نگاه میکرد و همه جارو دنبال لاک خودش میگشت ، اون به دریاچه و چشمه ها نگاه کرد ، تا اینکه میتی یه چیزی به سفتی سنگ پیدا کرد و تق تق بهش ضربه زد و گفت :” بگو ببینم تو لاک منی؟”
یه صدای خیلی کم وآهسته ای گفت :” نه ، من یه حلزونم و اینم لاک خودمه، این خونه منه جایی که من توش استراحت میکنم ، از هر خونه دیگه ای هم بهتره ، لطفا مزاحمم نشو و برو”
میتی لاک پشته سرشو بالا گرفت و با لبخند گفت :” بله این لاک من نیست ، روی لاک من پوسته ها و پولکایی داره که وقتی اونارو بشماری میتونی سن منو متوجه بشی” بعد به راه افتاد.
میتی این دفعه رفت توی رودخونه و اونجا دنبال لاکش گشت ، اون نزدیک نیلوفرها و جلبکها شروع کرد به شنا کردن ، اما آبشار که خیلی قوی و پر زور بود اونو به سمت خودش کشید و با یه ضربه محکم میتی رو وارونه کرد و برد زیر آب. زیر آب میتییه چیزی به سفتی سنگ پیدا کرد و تق تق به اون ضربه زدوگفت :” تو لاک منی؟”
یه صدای بلند گفت :” نه من یک صدف هستم ، لاکم از من در مقابل شکار شدن و خورده شدن محافظت میکنه، حالا ام تو باید بری”
میتی لاک پشته سر خودشو برگردوند و گفت:” بله این لاک عزیز من نیست ، لاک من خیلی سفته و روش پوسته ها و پولکایی داره که با شمردنش سن منو میتونی بفهمی”
میتی دست از جستجو کردن برای لاکش برنداشت ، اون گشت و گشت تا اینکه به خرچنگ و میگو رسید و هر دفعه که کسی رو میدید همون جواب همیشگی رو میشنید که میگفتن از اینجا برو…سپس ناگهان..

اون یه سایه بزرگی رو دید که داشت به طرفش میومد، وای اون یه تمساح بود ، اون میتونست صدای تمساح رو از پشت سنگها و صخره ها بشنوه که میگفت :” به به چه لاک پشت خوشمزه ای ، اون میتونه پیش غذای خوشمزه امروز من باشه ، بعدش میتونم کلی ماهی لذیذ بخورم”
میتی لاک پشته تا اونجایی که میتونست با سرعت شنا کرد تا اینکه به ساحل رودخونه رسید اما بچه ها میتی آخر سر هم نتوسته بود که لاکش رو پیدا کنه.حالا اون چی کار کنه؟ بدون لاکش اون خیلی ضعیف و شکننده میشه و حتما هم سدش میشه و یخ میکنه ، اون اصلا احساس امنیت و راحتی نمیکرد، لاکش خونه گرم و امنش بود ، یعنی لاکش برای همیشه از بین رفته؟ از این به بعد بدون لاکش چطوری زندگی کنه؟ میتی به درخت نارگیل رسید و سر خودشو به درخت تکیه داد و شروع کرد به گریه کردن و اشک ریختن…اما…بووووم ، یه دونه نارگیل از بالای درخت محکم افتاد روی سر میتی ، اما…این چیه؟ میتی روی پشت خودش احساس سنگینی کرد، اما اون فقط یه احساس نبود ون سنگینی واقعا وجود داشت، اون خیلی عجیب بود ، چشمای میتی لاک پشته از تعجب و خوشحالی گرد شده بود و لبخند بزرگی هم صورتش رو درخشان کرده بود ، اون با خوشحالی فریاد زد :” این لاک منه ، این لاک خودمه، من پیداش کردم”
بله بچه ها در یک عصر دوست داشتنی نزدیک ساحل رودخونه جنگل ، میتی لاک پشته زیر درخت آناناس به خواب رفت.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

5 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *