یکی بود یکی نبود داستان قارقار قارقارک از این قراره که قارقارک یه کلاغ کوچک بود، تازه از تخم درومده بود. یه روز منقارشو باز کردو گفت قاااار قاااار قاااار قاااار. اون وقت از صدای خودش خیلی خوشش اومد ورو به مادرش کرد و گفت:« مامان، قارقار، ببین چه قدر قشنگ میخونم، هیچ کلاغی بهتر از من قار قار نمیکنه، اینو گفت و شروع کرد به قار قار کردن.
ازون روز به بعد قارقارک از صب تا شب توی لونه مینشستو قار قار می کرد. صدای قارقارش اونقدر بلند بود، که تا چندتا لونه اون طرف تر هم میرفت هر روز مادرش نصیحتش می کرد ومی گفت:« قارقارکم ، کلاغکم ، بس کن دیگه، چه قدر قارقار میکنی؟ هر کاری اندازه داره . قار قار زیادی کردنم خوب نیست. همسایه ها بچه دارن. مریض دارن. ممکنه صدای تو ناراحتشون کنه. اون وقت ممکنه بیان و از تو شکایت کنند.»
ولی این حرفا به گوش قارقارک فرو نمیرفت که نمیرفت. اون هر روز بیشتر و بلندتر قار قار می کرد. بالاخره حرف مادر درست از آب درومد و همسایه ها از قارقار اون به عذاب اومدن. یه روز گنجشک همسایه، ناراحت و عصبانی به در خونه خانم کلاغه اومدو داد زدو گفت :«جیک جیک خانم کلاغه به بچت بگو که این همه قار قار نکنه منو بچه هام سر درد گرفتیم.خواب و استراحت نداریم.» خانم کلاغه با خجالت گفت: «شما به بزرگی خودتون اونو ببخشین. عقلش کمه هر چی بهش میگم این همه قار قار نکن فایده نداره.» روز بعد کبوتر همسایه در خونه خانم کلاغه رو زد و گفت:« خانم کلاغه، کجایی؟ چرا به قارقارکت چیزی نمیگی؟! از صب تا غروب تنها صدایی که میشنویم قار قار کلاغک تویه.»
خانم کلاغه گفت :«خانم بغبغو جان همسایه مهربون چی کار کنم؟ هر چه قدر نصیحتش میکنم بی فایده است. صدای قارقارش اونقدر بلنده که حتی صدای منم نمیشنوه.»
هر روز یه همسایه میومدو درخونه ی خانم کلاغه رو میزدو از قارقارک شکایت میکرد. روزا اومدنو رفتن تا اینکه یه روز صب همه چی ساکتو اروم شد. دیگه صدای قارقار قارقارک به گوش نمیرسید خانم گنجشکه توی لونه کنار بچه هاش بود. تعجب کردو گفت:« چی شده ؟ چه خبرشده؟ چرا صدای قارقارک نمیاد؟ شاید من کر شدم.» بچه گنجشکا یک صدا با هم گفتن :« نه مامان جیک جیک تو کر نشدی. جیک جیک ما هم صدای قارقارک نمیشنویم.» ظهر شد، عصر شد، شب شد صدای قارقارک شنیده نمی شد. بچه گنجشکها گفتند: «مامان جیک جیک مثل اینکه قارقارک کلاغ خوبی شده، حرف مادرشو گوش کرده.» خانم گنجیشکه هم فکر کرد و گفت:« اره حتما قارقارک به سر عقل اومده فهمیده که قارقار کردن زیادی هم خوب نیست.الان میرم و بهش میگم آفرین کلاغک خوب .»خانم گنجشکه اینو گفت و به طرف خونه خانم کلاغه پرکشید. وقتی که رسید داد کشید: «قارقارک جان کجای؟؟؟ آفرین ، صد افرین به تو که دیگه سر و صدا نمیکنی. چه کلاغ حرف شنویی شدی. »
همون موقع خانم کلاغه در خونه رو باز کردو با ناراحتی گفت :« بیا تو خانم گنجشکه ، بیا ببین چه خاکی به سرم شده ، کلاغکم لال شده ، دیگه نمیتونه قارقار کنه.» خانم گنجشکه با تعجب پرسید : «لال شده؟؟؟ نمیتونه قار قار کنه؟ بذار ببینم.» اینو گفت و وارد لونه شد. دید که قارقارک یه گوشه نشسته و بی صدا گریه میکنه. خانم گنجشکه دلش سوخت. جلو رفت و گفت:« قارقارک جونم کلاغکم بگو قارقار؟؟؟ » قارقارک منقارشو باز کرد ،ولی صدایی ازش بیرون نیومد .خانم گنجشکه دوباره گفت :« یبار دیگه قارقارک جان یبار دیگه سعی کن. » قارقارک منقارشو بیشتر باز کرد اما بازم ازون صدایی بیرون نیومد. خانم کلاغه بالاشو به سرش زدو شروع کرد به گریه کردن. خانم گنجشکه این وضعو که دید دو تا بال داشت دوتا بال دیگه هم قرض گرفتو رفت تا کلاغ زاغی که دکتر کلاغا بود را خبر کنه . مدت زیادی نگذشت که خانم گنجشکه با دکتر زاغی برگشت. دکتر از قارقارک خواست که منقارشو باز کنه، بعد توی گلوشو نگاه کردو اونو معاینه کرد. اونوقت رو به خانم کلاغه کردو گفت: « چیزی نیست نترسید گلوش یکم ورم کرده مثل اینکه زیادی قارقار کرده ، چند روزی طول میکشه تا خوب بشه »
خانم کلاغه رو به قارقارک کردو گفت: «چه قدر به تو گفتم اینقدر قارقار نکن» خانم گنجشکه هم گفت:« دیدی حرف مامانتو گوش نکردی و از صب تا شب قارقار کردی اینم شد نتیجش.»
بعد خانم کلاغه رو به دکتر کردو پرسید:« اقای دکتر بچم غذا چی بخوره ؟ دکتر گفت این چند روز نوک به پنیر وگردو نزنه ، برفم نخوره، فقط آش صابون بخوره ، خانم کلاغه گفت : «آقای دکترحالش خوب میشه؟ » اقای دکتر زاغی در حالی که وسایلشو جمع میکرد گفت:« بله، گفتم که خوب میشه البته بعدا باید مواظب باشه که زیادی قارقار نکنه.»
چندماه گذشت قارقارک حالش خوب شد دیگه کلاغکی خوب شد و حرف شنو بود. زیادی هم قارقار نمیکرد، حالا همه ی همسایه ها قارقارک را دوست دارن و ازش راضین.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





بسیار عالی
ممنون از شما دوست عزیز
قصه ها تون خیلی قشنگه. ممنون
سپاس از نظر خوبتون دوست مهربان
خوبه
ممنونم دوست خوبم
ممنون از قصه های خوبتون 😘😘
قصه هاتون حرف نداره
خشوحالم که همراه وولک هستی دوست خوبم