یکی بود یکی نبود ، در یک جنگل سرسبز و قشنگ یه لاکپشت کوچولویی به اسم فرانکلین با مامان و باباش زندگی میکرد.فرانکلین خیلی کارا میتونست انجام بده بچه ها، مثلا میتونست از کنار رودخونه لیز بخوره و سر بخوره و بره توی آب یا وقتی صبحا از خواب بیدار میشد میتونست دست و صورتشو خودش بشوره یا شبا قبل از خواب دندوناشو مسواک بزنه،حتی میتونست دکمه های لباسش رو خودش ببنده ، اما فرانکلین یه مشکلی داشت بچه ها اونم این بود که فرانکلین از جاهای تنگو تاریک میترسید و اصلا دوست نداشت که توی لاک خودش بره و شبا موقع خواب همش فکر میکرد که موجودات ترسناکی توی لاک اون قایم شدن.هر شب مادر فرانکلین قبل ازخواب یه چراغ قوه دستش میگرفت و توی لاک فرانکلین رو روشن میکرد و میگفت :” دیدی فرانکلین هیچ چیز ترسناکی توی لاکت نیست عزیزم”
مادرش همیشه همینو میگفت چون از تاریکی نمیترسید ولی فرانکلین مطمئن بود که چندتا موجود ترسناک یواشکی توی لاک تنگ وتاریکش زندگی میکنن. روزها گذشتن و فرانکلین که نمیتونست شبا راحت بخوابه تصمیم گرفت بره به جنگلو از دوستاش کمک بگیره تا شاید اونا کمکش کنن که دیگه از تاریکی نترسه.به خاطر همین یه روز صبح از مادرش اجازه گرفت که بره بیرون و بعد به راه افتاد.فرانکلین رفت و رفت تا به دریاچه رسید و اردک رو دید که داشت آب تنی میکرد.فرانکلین به اردک گفت :” سلام اردک من یه مشکلی دارم، من از لاک کوچیک و تاریک خودم میترسم به خاطرهمین دوست ندارم برم تو لاکم ،تومیتونی کمکم کنی؟”
اردک جواب داد:” شاید بتونم کمکت کنم، منم از جاهای عمیق دیاچه میترسم برای همین هر وقت که میترسم و کسی هم حواسش به من نیست از بازوبند شنا استفاده میکنم ، به نظرت بازوبندای شنای من به دردت میخورن؟”
فرانکلین گفت :” نه ممنون من که از آب نمیترسم”
اردک گفت :” متاسفم فرانکلین ، برو پیش شیر شاید اون بتونه کمکت کنه”
فرانکلین رفت و رفت تا به آقا شیر رسید. فرانکلین گفت :” سلام آقا شیر، من یه مشکلی دارم من از لاک تنگ و تاریکم میترسم ، تو میتونی کمکم کنی؟”
شیر گفت :” شاید بتونم ، من از صداهای بلند و گوش خراش میترسم ، برای همین هر وقت که میترسم و کسی حواسش به من نیست گوش بندامو روی گوشم میذارم. به نظرت گوش بندای من به دردت میخوره؟”
فرانکلین گفت :” نه فکر نمیکنم به دردم بخوره، آخه من که از صداهای بلند نمیترسم”
فرانکلین که خسته و ناراحت شده بود باز هم توی جنگل رفت و رفت تا به یه پرنده رسید. فرانکلین به پرنده گفت :” سلام پرنده خانم، من یه مشکلی دارم، من از جاهای تنگ و تاریک میترسم به خاطر همین نمیتونم برم توی لاکم، تو میتونی کمکم کنی؟”
پرنده کوچولو گفت :” شاید بتونم، من از پرواز توی ارتفاع میترسم و سرم گیج میره ، برای همین هر وقت که میترسمو کسی حواسش به من نیست چتر نجاتمو باز میکنم. فکر میکنی چتر نجات من به درد تو میخوره؟”
فرانکلین گفت :” نه فکر نمیکنم به دردم بخوره آخه من که ازپرواز تو ارتفاع وسرگیجه گرفتن نمیترسم”
پرنده گفت :” متاسفم فرانکلین ولی شاید خرس قطبی بتونه بهت کمک کنه”
فرانکلین ناراحت و غمگین باز هم به راه افتاد. اون رفت و رفت تا به خرس قطبی رسید.فرانکلین به خرس گفت :” سلام خرس قطبی من یه مشکلی دارم، من از جاهای تنگ و تاریک میترسم به خاطر همینم نمیتونم بخزم توی لاکم تو میتونی کمکم کنی؟”
خرس قطبی گفت :” شاید بتونم، میدونی من از اینکه در شبهای برفی زمشتون از سرما یخ بزنم میترسم ، برای همین هر وقت که میترسم و کسی حواسش به من نیست پالتومو میپوشم تا گرم شم.به نظرت پالتوی من به دردت میخوره فرانکلین؟”
فرانکلین گفت :” نه به دردم نمیخوره ، آخه من که ازیخ زدن تو شبای سرد و برفی نمیترسم”
هوا داشت کم کم تاریک میشد و فرانکلین که دیگه حسابی خسته و گرسنه شده بود به طرف خونشون به راه افتاد.اون خیلی غمگین بود و سرشو پایین انداخته بود.
توی خونه مادرش بهش گفت :” چی شده پسرم؟ منو ترسوندی، فکر کردم گم شدی”
فرانکلین گفت :” ترسیدی؟ نمیدونستم که مامانا هم از چیزی میترسن”
مادرش گفت :” چی شد؟ تونستی از کسی کمک بگیری؟”
فرانکلین گفت :” نه، من یه اردک رو دیدم که از دریاچه عمیق میترسید ، بعد یه شیر رو دیدم که ازصداهای بلند و گوش خراش میترسید، بعد یه پرنده رو دیدم که از ارتفاع میترسید و بعد هم یه خرس قطبی رو دیدم که از یخ زدن تو شبای سرد برفی میترسید”
مادرش گفت :”میبینی فرانکلین ، هر کسی از یه چیزی میترسه. ترسیدن هیچ ایرادی نداره.”
بعد فرانکلین وقتی با خودش خوب فکر کرد فهمید که همه از یه چیزی میترسن و برای ترس خودشون یه راه حلی پیدا کردن.بعد فرانکلین گفت:”
” مرسی مامان، من مطمئنم که الان خیلی خستمو میخوام برم بخوابم”
بعد مادر فرانکلین اونو راهی تختخوابش کرد و بهش شب بخیر گفت.فرانکلین میدونست باید چی کار کنه ، اون صاف رفت توی لاک تنگ و تاریکش .فرانکلین هنوز هم فکر میکرد که چیزای ترسناکی تو لاکش دیده ولی به خودش دل و جرات داد و رفت توی لاکش و وقتی که هیچکس حواسش نبود فرانکلین لاکپشته چراغ خوابش رو روشن کرد.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





قصه های قدیمی هم بزارین لطفا
سلام همراه گرامی بله حتما سعی میکنیم قصه های قدیمی بیشتر آماده کنیم
مرسى ازقصه هاى قشنگتان
ممنون از همراهی شما
عالی. ممنون از هم دوستانی که زحمت میکشن.
ممنون از شما که ما رو همراهی میکنید
سلام قصه های شما خیلی خوب وقشنگن مخصوصا برای بچه ها با سن بالاتر هم میشه خوند ممنونم ازتون.
درود بر شما دوست عزیز ممنون از نظر لطفتون
بابت قصه های قشنگتون ممنونم همینطور صدای دلنشین قصه گوتون .هرشب یکی از قصه ها رو برای بچه ها میزارم .امیدوارم موفق باشید.
درود بر شما دوست عزیز ممنون از نظر لطفتون
سلام ممنون از قصه قشنگتون.
🌺
سلام دوست عزیز و ممنون از همراهی شما
قصه خیلی عالی بود ،
قصه های قدیمی را بیشتر بزارید و یک مسابقه نقاشی ساده بزارید .
سلام من نظر می دم من نباید کنار خانوادم هستم بترسم ممنون من خیلی فرانکلین رو دوست دارم، ♡❤☆
سلام دوست خوبم، ممنونم که نظر قشنگت رو برامون نوشتی
لطفا شبی ۸ قصه صوتی بگذارید، خیلی قصه فرانکلین را دوست داشتم منم یک قصه از فرانکلین دارم
ما هرشب یک قصه جدید برای بچه آماده داریم یسناجان
ممنونم که نظرتو نوشتی عزیزم
سلام دختر های من عاشق قصه هاتونند قصه قدیمی هم بذارید لطفا
سلام خیلی ممنونم که وولک رو انتخاب کردید
سپاس از پیشنهاد خوبتون
من اصلا از تاریکی نمیترسم
آفرین پارسای گلم
عاااالی بود ممنون
تشکر ممنونم آوین جان
عالی دیگه قصه ی صوتی ندید فقط تصویری بذارید لطفا
تشکر از نظر شما
قصه های صوتی هم خیلی طرفدار دارند سهاجان
سلام میشه قصه هاتون رو طولانی تر کنید
سلام ممنونم از نظر و پیشنهادت آنیتا جان
با تشکر از وولک و قصه های قشنگش
ممنون از همراهی شما
خیلی ممنون از قصه های قشنگتون عالیییییییییییییین
ممنونم که نظرتو برای وولک نوشتی رویاجان
مثل همیشه عالی
ممنونم از نظر و لطف شما
بسیار سپاسگزارم از شما. دخترمفقط با قصه های شما و آهنگ آقای حکایتی به خواب میره.حاضر نیست هیچ قصه و صدای دیگه به جز صدای شما بشنوه.مرسی از شما. ان شالله همیشه تندرست باشید
سلام خیلی ممنونم از نظر و همراهیتون با وولک
خیلی قشنگ بود🌹🌹😘
تشکر
من عاشق شما هستم و قصه های تان ❤❤🥰🥰💋💋
ممنونم ازت الیناجان
منم شمارو خیلی دوست دارم
ممنون خیلی قشنگ بود من و برادرم عاشق قصه های شما هستیم .دوستم سوهیلا نه قصه های قدیمی زیاد باهال نیستن ولی برای وولک اره باهال است.🥰🥰🥰💋💋💋
خیلی خوشحالم که با وولک همراهی الینای عزیزم
سلام عالی فقط عکس هم بزارید
ممنون از نظر و پیشنهاد خوبتون آوا و نغمه عزیزم
خیلی خوب بود
تشکر
سلام من قصه های فرانکلین رو خیلی دوست دارم.
من هم قبلن ها از تاریکی می ترسیدم ولی با شنیدن این قصه دیگر هیچ وقت از تاریکی نمی ترسم.
ممنون.اگه وولک نبود من تا همیشه از تاریکی می ترسیدم
خوشحالم که قصه برات مفید بوده دختر شجاع و مهربان💕💕💕
واقعا قشنگ عالی بود
تشکر
میشه از فرانکلین بیشتر قصه بزارین
بلخ حتما ممنونم از پیشنهادت لیلی عزیزم
من از کانال شما بسیار راضی هستم ،اما متاسفانه این داستان پراز کلمات منفی است که مدامتکرارمیشود ومن این داستان را از رو،برای دخترهایم خواندم و تابه کلمه ی میترسم یا موجودات ترسناک میرسیدم آن را عوض میکردم.توجه کنید که این داستان پراز نکات آموزنده ی منفی و مخفی هست و درذهن کودک نهادینه میشود.تمام موجودات از یکچیزی میترسند و این کلمه ی میترسم مدام تکرار میشود و آنها برای غلبه برترسشان از چیزی استفاده میکنند.این بهانه ی خوبی ست که کودک بگوید مثل فلان پرنده که از ارتفاع میترسد خوب من هم میترسم و راه حل چتر یا گوش بند ،کمتر از کلمه ی ترس ،در ذهن کودک میماند.آنها کلمات منفی را سریع برداشت ودر ذهنشان یادداشت میکنند.خوب بچه یاد میگیرد و آشنا میشود که درتاریکی میتواند موجودات ترسناک وجودداشته باشد ونیتوان دنبال راه حل گشت.منظورم این است که اصلا چرا واژه های اینقدر منفی را استفاده کنید تا مجبور شوید دنبال راه حل هم برای هر موجودی بگردید.متاسفانه این یک قصه ی کاملا فاجعه است برای ذهن کودک.
موفق باشید
سلام بسیار ممنونم از نظر خوبتون
اما ایجاد ترس در بچه ها برای آشنایی با واقعیت و هضم ترسها گاهی مفید است
برای آشنایی بیشتر با مباحث ترس به شما خواندن مقالات وولک را هم پیشنهاد میکنم.
عالییی
تشکر
ممنون که به فکر بچه ها هستین قصه هاتون فوق العادس مخصوصا با گوینده ای بسیار پرانرژیی که دارید❤
خیلی ممنونم از نظر و همراهی شما با وولک
خیلی قصه هاتون عالی هست اینقدر توی گوگل دنبال قصه برای پسرم گشتم هیچ جا مثل وولک پیدا نکردم ممنون از قصه های آموزنده تون
خیلی ممنونم از حسن سلیقه و نظر خوب شما
کتاب های فرانکلین عالیه ممنون از سایت وو لک
💕💕💕
من خیلی قصه های شما رو دوست دارم پنج ستاره برای شما خیلی کمه باید هزار داد به شما 🏅🏅🏅🏅🏅🏅🏅🏅🏅🏅🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇🏅🥇🥇🥇🏅🥈🥈🥈🥈🥈🥈🥈🥉🥉🥉🥉🥇🥇🥇🥇🏅🏅🥇🥈
الی بهترین قصه های دنیا الییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
💎💎💎💎💎💎💎😴😴😴😴😴😴
الی برای خواب برای بچه ها و هتا ادم بزرگ ها الی است
خیلیم عالی ممنونم سمای عزیزم که با وولک همراه هستی
به خدا الی بودن قصه ها
تشکر سمای عزیز
بخشید میشه قصه های قدیمی هم بزارید چون که من قصه های قدیمی وولک رو دوست دارم لطفا
و این که اگر بشه برای فردا یا پس فردا یه قصه بزارید لطفا 🤗🤗🤗🤗 باشه حتما بزارید
بله حتما
ما هر روز قصه جدید داریم براتون
عاااااااااالی بود🌹🎊 ممنونم وولک🎀
ممنون از همراهی شما
سلام خانم صدف خالقی منم قبلنا از تاریکی میترسیدم ولی من رفتم دکتر و خوب خوب شدم چون خانم دکتر به من دارو داده و منم دیگه مثل فرانکلین رفتم تو اتاق خودم♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
سلام دوست خوبم
بسیار هم عالی
خوشحالم که الان ترست از بین رفته عزیزم
ممنونم
ممنون از همراهی شما
سلام من کتابش رو دارم دقیقا همین قسمتم
وولک من دوست دارم شما با یک روز ملاقات کنم
چه عالی
وای به به
ممنونم از نظرت حلمای عزیز
عااآااااالی😍😍😍😍😍
تشکر
عالییی من آلارا ی ۹ ساله هستم
خیلی ممنونم که همراه مایی آلارای عزیز
ممنون از قصه گو آلارا ی ۹ ساله
ممنون از همراهی با وولک آلارای عزیز
خیلی عالیییی
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
عالی بود فقط لطفا بیشتر داستان فرانکلین باشه ممنونم
ممنونم از نظرت دوست قشنگم