4.3/5 - (246 امتیاز)

در زمانهای بسیار قدیم بین کوههای بلند دهکده کوچکی بود. توی این دهکده عجیب اهالی دهکده عقیده داشتند که  بالای کوهها غولی زندگی می کنه که اسمش غول آب و هواست .. وقتی که غول خوشحاله و می خنده هوا آفتابی می شه و خورشید توی آسمون پیداش می شه و وقتی که غول غمگین و ناراحته هوا ابری میشه و بارون میباره !

چند وقتی بود که هوا دایم ابری بود و بارون می بارید .. اهالی دهکده از این همه بارندگی خسته شده بودند و دلشون برای یک روز آفتابی تنگ شده بود.

اونها دور هم جمع شدند و گفتند حتما غول آب و هوا غمگین و ناراحته باید کاری کنیم تا غول رو دوباره خوشحال کنیم تا دوباره خورشید توی آسمون بیاد و هوا آفتابی بشه .. اونها باید یک برنامه شاد برای غول تدارک می دیدند .. پسر کوچولوی نانوا که اسمش بنیامین بود گفت:” می تونیم برای غول یک کیک بپیزیم .. شاید خوردن یک کیک خوشمزه بتونه غول رو خوشحال کنه “پدرش گفت:” این خیلی فکر خوبیه ..”

ولی بچه ها چه کسی حاضر بود کیک رو برای غول ببره؟!!  همه اهالی از اینکه بخوان به غول نزدیک بشن می ترسیدند و تا حالا کسی جرات نکرده بود غول رو از نزدیک ببینه! تنها کسی که به اندازه کافی شجاع بود و حاضر بود به سراغ غول بره بنیامین بود.

فردای اون روز نانوا یک کیک خوشمزه درست کرد و بنیامین با شجاعت کیک رو برداشت و داخل کوله پشتی اش گذاشت و به سمت کوه راه افتاد. اون مدت زیادی توی راه بود تا بالاخره به بالای کوهی که خونه غول بود رسید.. غول که از بالای کوه پسرک رو دیده بود به جلوی در اومد و در رو باز کرد و گفت:” سلام من غول آب و هوا هستم ولی تو میتونی منو غولچه صدا کنی !”

بنیامین با آرامش گفت:” سلام من هم بنیامین هستم ، از دیدنت خوشحالم غولچه!”

غولچه گفت:” منم از آشنایی با تو خوشحالم .. چی باعث شده که تو تا بالای کوه بیای ؟” بنیامین نفس راحتی کشید گفت:” از دهکده برات یک کیک خوشمزه آوردم ” غولچه لبخندی زد و گفت:” چه عالی! اتفاقا یه کم گرسنه بودم ..”

بعد غولچه و بنیامین کنار هم نشستند و مشغول خوردن چای و کیک شدند. غولچه خیلی خوشحال بود و  همش می خندید. ناگهان ابرها کنار رفتند و باران قطع شد و کم کم خورشید بیرون اومد.. انگار همه چیز داشت خوب پیش می رفت.

بنیامین و غولچه مثل دوستهای قدیمی مشغول حرف زدن با هم بودند. غولچه گفت:” راستی تو اولین کسی هستی که به اینجا اومدی، چرا تا حالا هیچ کدوم از اهالی دهکده به دیدن من نیومدند؟” بنیامین گفت:” خب معمولا هوای دهکده آفتابی هست و به همین خاطر اهالی دهکده مزاحم شما نمی شدند، ولی چند وقتی هست که هوا ابری و بارانیه ، اهالی دهکده خسته شدند و دلتنگ آفتاب بودند ، ما فکر کردیم شاید یک کیک شما رو خوشحال کنه و خورشید دوباره برگرده ..”

غولچه با شنیدن این حرف ناگهان عصبانی و خشمگین شد و فریاد زد :” آفتاب؟؟ یعنی تو فقط به خاطر آفتاب این همه راه رو اومدی ؟ ”

بنیامین در حالیکه ترسیده بود از جاش بلند شد و به عقب رفت . غولچه اخمهاش رو توی هم کرده بود و با ناراحتی غرش می کرد. صدای رعد و برق همه جا پیچیده بود و هوا دوباره بارانی شده بود. بنیامین ترسیده بود و با نگرانی غولچه رو نگاه می کرد.

غولچه نگاهی به چهره نگران بنیامین کرد و یک دفعه ساکت شد. بعد سرش رو پایین انداخت و گفت:” متاسفم! من نمی خواستم تو رو بترسونم .. من اینجا خیلی تنها هستم ، با اومدن تو فکر کردم که اهالی دهکده می خوان با من دوست بشن ! نمی دونستم که اونها فقط به دنبال آفتاب هستند..”

بنیامین گفت:” من مطمینم که اونها هم می خوان که باهات دوست بشن .. اگر بخوای میتونی بیای و اهالی دهکده رو ببینی..”

غولچه یه کم فکر کرد. انگار پینهاد بدی نبود . اون از تنهایی خسته شده بود و دلش می خواست دوستهای جدید پیدا کنه . برای همین به همراه بنیامین به طرف دهکده راه افتاد.

تمام مدت بنیامین روی دوش غولچه نشسته بود. وقتی که به دهکده رسیدند اهالی دهکده با دیدن غول گنده ترسیدند و فرار کردند. بنیامین با صدای بلند داد زد:” نترسید، این دوست من غولچه هست، اون خیلی مهربونه  .. بیاییید و باهاش آشنا بشید ..”

غولچه با شنیدن این حرف لبخندی زد و گفت :” سلام به همه ” با لبخند غولچه دوباره خورشید بیرون اومد و آفتاب همه جا پخش شد.

اهالی روستا یکی یکی برای دیدن غولچه می اومدند. اونها حالا دیگه نمی ترسیدند و دلشون می خواست غولچه رو از نزدیک ببینند.. حالا همه فهمیده بودند که اون اصلا ترسناک نیست..

بنیامین گفت:” غولچه اگه میشه پیش ما بمون و اینجا توی دهکده زندگی کن ..”

غولچه گفت:” متشکرم ، ولی من برای زندگی کردن توی دهکده کمی بزرگ هستم ..من غارم در بالای کوه رو دوست دارم ..”

با نزدیک شدن غروب زمان برگشتن غولچه رسیده بود. غولچه که خیلی بهش خوش گذشته بود از همه خاحافظی کرد و به طرف غارش رفت ولی قرار شد که اهالی دهکده تنهاش نگذارند و بهش سر بزنن..

از اون روز به بعد هر هفته یکی از اهالی دهکده کیک درست می کرد و به دیدن غولچه می رفت. اون دیگه غول آب و هوا نبود بلکه دوست خوب و مهربونی برای همه اهالی دهکده بود..

غولچه دیگه همیشه خوشحال و خندون بود و هوای دهکده هم همیشه آفتابی ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

 

 

 

89 پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خوشحالم که با وولک همراهی اشکان عزیز، تو اپلیکیشن وولک میتونی هرروز کلی قصه جدید و جذاب گوش کنی

      پاسخ
  1. کیان احمدیان
    کیان احمدیان می گوید:

    قصه خوبی نیست غوله باید اون ادم ها را بکشه 😤😤😤😤😤😤 ولی بازی هاش خوب😏😏😏😏😏😏

    پاسخ
    • 💖طرفدار دو آتیشه شهرزاد چراغی،💖
      💖طرفدار دو آتیشه شهرزاد چراغی،💖 می گوید:

      خیلی خوب بود من اشقش شدم👌👌👌👌👌😻😻👌👌👍👍👍👍👍❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🙂🙂🙂🙂💖💖💖💖💖💝💝✨✨✨⭐🌟🌟♥️🤍🤍🤍🖤💌💕💞💓💗💘😻😻😻💘💓❣️💋👄👍👌👌💘💗💓💛🧡🧡💛🤎💙💛🧡😀😀🧡💚💜🤎💜💙💛💕💌💓💓💞💞💕💌🤍⭐♥️❣️👄👄👍💘💘💘💘💋💟😻😻😻😻👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍

      پاسخ
  2. آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂
    آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂 می گوید:

    واقعا عالی بود و من در جریان داستان بودم😍😍😍🤩🤩🤩

    پاسخ
  3. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    هر روز هوا افتابی؟!
    ما توی شهرمون بارون کم میاد
    ما انتظار داریم بک روز کامل این غولچه ناراحت باشه تا بارون بیاد و ما سیر آب بشیم

    پاسخ
  4. شهلا
    شهلا می گوید:

    سلام من دخترم بدون قصه هاي شما نميتونه بخوابه
    ولي متاسفانه نميتونم ديگه وارد سايت بشم الان تقريبا دو هفته اس وقتي شماره موبايلم و رمز عبور بدم خطا ميده و وارد نميشه توروخدا بمن كمك كنيد

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیز، به شماره 09333795618 پیام بدین و مشکلتون رو بنویسید تا از پشتیبانی باهاتون تماس بگیرند. سپاس از همراهیتون

      پاسخ
  5. نسی
    نسی می گوید:

    سلام دخترم یکتا جون میگه خیلی قصه های قشنگی میزارید چرا دیگه کمتر از قبل قصه میزارید مخصوصا تصویری

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      یکتای عزیز خیلی خوشحالم که قصه های ما رو دوست داری
      هر هفته دو قصه جدید در سایت و هر روز یک قصه جدید و جذاب در اپلیکیشن براتون اریم، با دانلود و نصب اپلیکیشن میتونید به قصه های جدیدمون دسترسی داشته باشید

      پاسخ
  6. رامیلا
    رامیلا می گوید:

    خاله صدف خیلی عالی بود ممنون خاله صدف من نمی تونم اپلیکیشن وولک رو دانلود کنم میشه لطف کنید بگید من چطوری دانلود کنم ممنون🦄🦄🦄🦄

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم از نظرت رامیلای عزیز
      روی قسمت آبی پایین صفحه کلیک کن و به صفحه اپلیکیشن وولک برو، در اونجا میتونی اپلیکیشن رو دانلود کنی قشنگم

      پاسخ
  7. نیایش
    نیایش می گوید:

    خیلی قصه قشنگی بود، کاش برای ما هم همینطور بود 🤩🥰 من نمیتونم شبا بدون قصه شما بخوابم 😊

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی خوشحال و ممنونم از نظرت دوست عزیزم
      بله قصه های ما در وولک توسط تیم تولید محتوا نوشته میشن و تکراری نیستن

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      تشکر از همراهی شما
      نتیجه اخلاقی که بچه ها با تمرکز در شنیدن قصه به دست میارن، منحصر به فرد و موثر تر هست
      ما خیلی دوست داریم که بچه ها بعد از قصه ها نتایج خودشون رو برای ما بنویسن و در وولک با هم تبادل نظر داشته باشن

      پاسخ
  8. کیان ۵ساله از تهران
    کیان ۵ساله از تهران می گوید:

    این قصه باعث شد من همیشه خندون باشم گریون نباشم😋😍🥸🤩🥳🥰🥰🐋🐬🐊🦏🦍🐅🦣🦒🦘🐩🐩🇮🇩🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇱🇷

    پاسخ
  9. 💛🧡❤نفس شعبانی کاربر وولک مدرسه ی حضرت رقیه (ص) ☆
    💛🧡❤نفس شعبانی کاربر وولک مدرسه ی حضرت رقیه (ص) ☆ می گوید:

    مممممممننننننننننننننننوووووووووووووووووووننننننننننننننننننننن

    پاسخ
  10. آقارسا
    آقارسا می گوید:

    سلام من ازنویسنده ی این قصه خیلی تشکرمیکنم،این قصه خیلی عالی وپرازمهربانی بود،ممنونم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *