قصه جذاب و شنیدنی شیر خجالتی
4.1/5 - (87 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود . توی یک جنگل سرسبز و بزرگ که پر از حیوون جور واجور و کوچیک و بزرگ بود یک بچه شیری زندگی می کرد به اسم لیو. همونطور که می دونید شیرها جز قویترین حیوانات جنگلند و بهشون میگن سلطان جنگل. اما شیر کوچولوی قصه ی ما دلش نمی خواست که سلطان جنگل باشه. آخه اون خیلی خجالتی بود و نمی تونست مثل بقیه شیرها با قدرت غرش کنه و دنبال شکار بگرده..

یک روز لیو به پدرش گفت:” پدر من نمی خوام پادشاه جنگل باشم، من خجالت می کشم..” پدرش نگاه محبت آمیزی بهش کرد و با مهربونی  گفت:” ولی پسرم، ماها شیر هستیم ، ما اینطوری آفریده شدیم که قوی باشیم و پادشاه جنگل باشیم. من دیگه دارم پیر میشم و تو باید پادشاه جنگل بشی ،تو باید از حیوانات دیگه هم در برابر خطرات و شکارچی ها مراقبت کنی و کم کم مسیولیت اداره جنگل با تو هست ”

اما لیو خجالتی بود و دوست نداشت که مثل پدرش پادشاه جنگل باشه و جنگل رو اداره کنه . اون با خودش گفت “بهتره که از اینجا دور بشم و یک جایی قایم بشم اونوقت دیگه پدرم مدام اصرار نمی کنه که پادشاه جنگل بشم. اینطوری توی هیچ دردسری هم نمیفتم”

همین که این حرف رو زد پشت بوته ها قایم شد. نزدیک بوته ها یک درخت انبه بود که چند تا میمون بازیگوش بالای درخت در حال خوردن انبه بودند. میمون ها لیو رو دیدند و اون رو به همدیگه نشون دادند و گفتند: ” نگاه کنید، پادشاه آینده جنگل رو ببینید که پشت بوته ها قایم شده!”

یکی از میمون ها گفت:” بهتره با این شیر خجالتی یه کم شوخی کنیم!” اون بلا فاصله چند تا انبه از شاخه چید و بین دوستهاش پخش کرد و گفت: ” حالا شروع کنید!” بعد همگی شروع کردند به پرت کردن انبه ها به سمت لیو. لیو که از این حمله ناگهانی شوکه شده بود با سرعت از اونجا فرار کرد. میمون ها داد می زدند:” ترسو ، ترسو! ”

لیو با خودش فکر کرد چقدر حیوانات اینجا وحشی هستند و غمگین شد ولی باز هم نمی خواست کاری بکنه و از ترس اینکه مبادا میمونها دوباره اذیتش کنند به سمت برکه ی بزرگ وسط جنگل رفت و اونجا قایم شد.

چند تا فیل که داخل برکه مشغول آب خوردن بودند لیو رو دیدند و با تعجب  گفتند: ” هی نگاه کنید! پادشاه آینده ی ما اینجا قایم شده !!، اگر اون انقدر ترسو و خجالتی باشه پس چه کسی از ما در برابر دشمن دفاع می کنه؟”

یکی از فیل ها گفت:” درسته، شیری که اینجا قایم بشه نمی تونه به جنگل کمکی بکنه..” فیل های کوچولوتر خرطوم هاشون رو پر از آب کردند و شروع کردند به شوخی کردن با لیو. اونها کلی آب پاشیدند و لیو رو حسابی خیس کردند.

بعد هم در حالیکه می خندیدند گفتند:” لیو اگر از اونجا بیرون نیایی یه حمام حسابی برات ترتیب میدیم..”

لیو از اینکه خیس شده بود حسابی عصبانی شده بود. ولی اون باز هم می ترسید که عصبانیتش رو نشون بده و بهشون بگه که از کارشون ناراحت شده. برای همین با سرعت از برکه پیرون پرید و به سمت کوهها فرار کرد.

اون در حالیکه می دوید صدای فیل ها رو میشنید که می گفتند: “شیر ترسوی خجالتی!”

لیو ناراحت بود ولی از اینکه به یک جای آروم رسیده بود خیالش راحت بود. اون زیر سایه یک درخت بزرگ دراز کشید و با خودش فکر کرد: “اینجا خیلی جای خوبیه! هیچ کس نمیتونه مزاحمم بشه”

اما همون موقع چند تا کلاغ بالای درخت نشسته بودند و لیو رو دیدند . یکی از کلاغها گفت :” هی اینجا رو ببینید، پادشاه آینده جنگل اینجا قایم شده! ”  کلاغ دومی گفت:” شیر توسو و خجالتی نمیتونه از جنگل در برابر خطر مراقبت کنه! بهتره به این شیر ترسو یک درس درست و حسابی بدیم!”

کلاغهای شیطون شروع کردند به اذیت کردن لیو. بعضی از اونها نزدیک گوشش رفتند و بلند قار قار کردند، بعضی شون هم شروع کردند به نوک زدن به دم لیو.

لیو این دفعه خیلی عصبانی شد. از اینکه کلاغ ها بی دلیل اون رو اذیت میکردند خیلی ناراحت شد. به همین خاطر کاسه صبرش لبریز شد و باصدای بلند غرش کرد. کلاغها که حسابی جا خورده بودند با صدای غرش لیو ترسیدند و فرار کردند.

لیو از اینکه بالاخره تونسته بود غرش کنه و ناراحتیش رو نشون بده احساس خوبی داشت. اون با خودش گفت:” من یک شیرم و باید بتونم مثل یک شیر شجاع و جسور باشم. من نمی تونم با ترس زندگی کنم و همیشه قایم بشم. من دیگه آمادم که پادشاه جنگل بشم و مثل یک شیر واقعی از جنگل محافظت کنم” اون دوباره غرشی کرد و به طرف خونه برگشت.

اون پیش پدرش رفت و با خوشحالی گفت:” پدر، من  دیگه تصمیمم رو گرفتم ، دیگه خجالت نمیکشم و نمی ترسم. من آمادم که پادشاه جنگل بشم” پدر از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و لیو رو در آغوش گرفت و گفت:” من بهت افتخار می کنم که بالاخره ترس و خجالت رو کنار گذاشتی، تو شیر شجاعی هستی و من مطمینم که خیلی خوب از جنگل مراقبت می کنی!”

 

خب بچه های نازنین، امیدواریم از این داستان کوتاه کودکانه وولک هم لذت برده باشید! اگه دوست دارید بقیه داستان های وولک رو ببینید، حتما به صفحه قصه های کودکانه سایت سر بزنید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



88 پاسخ
  1. Seyran
    Seyran می گوید:

    سلام داستاناتون خیلی خوب هستند.پسرم خیلی از دایناسور می‌ترسه.اگر ممکنه داستان در مورد ترس و غلبه بر آن بزارید ممنون میشم.

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز ، ممنونم از همراهی ارزشمندتون، بله حتما قصه با موضوع ترس بیشتر در سایت قرار خواهیم داد

      پاسخ
  2. ترنم و ترمه و تیام
    ترنم و ترمه و تیام می گوید:

    سلام ،
    من و خواهر برادرم عاشق قصه های وولک هستیم چون سایت شما چیز های
    زیادی داره مثل بازی ، کارتون و کلی چیز دیگه .
    وقتی قصه های شما برای خواهر نوزادم‌ میزارم خیلی خش حال میشه .
    ما بچه های خجالتی نیستیم .
    خواهرم میگه : لطفا روز های تعطیل هم قصه بزارین .👩‍🦰
    برادرم میگه : سایت وولک خیلی خوبه .🙋‍♂️
    خانم صدای شما خیلی قشنگه .🤩😍🥰💖💗💓💞💕❤🧡💛💚💙💜🤎🖤🤍👩‍🦰🙋‍♀️🙋‍♂️ ♤◇♡♧☆▪︎¤♤♡◇♧ °•○●□■

    پاسخ
  3. عسل
    عسل می گوید:

    سلام
    فوق العاده از این قصه خوشم اومد.
    نتیجه گرفتم که ترسو نباشم و اعتماد به نفسم داشته باشم.
    و پیشنهاد میکنم وولک از این قصه ها بیشتر بزاره.
    ممنونم از وولک

    پاسخ
  4. نگار
    نگار می گوید:

    ممنون از قصه های قشنگ و صدای زیباتون . بچه های من هرشب با قصه های شما میخوابند .فقط لطفا زود به زود قصه جدید بگذارید .ممنونم

    پاسخ
    • نیکی کرمی
      نیکی کرمی می گوید:

      سلام من نیکی هستم
      خیلی قصتون خوب بود
      یادگرفتم که هیچوقت نباید خجالت بکم
      منم خیلی خجالت میکشیدم ولی دیگ تصمیم گرقتم ک دیگ خجالیت نکشم 🤩😍🥰🤗🤗🤗🤗🤗🤗🤭😛😛😂😛😛🤩😍😍🥰😛😛😃😍🥰🦁🐘

      پاسخ
  5. حلما
    حلما می گوید:

    سلام 😇😆☺😊😁😃😄😉 حلما جون یاد گرفت نباید بترسه و خجالت بکشه وقتی کاری که براش سخته یا از انجام اون خجالت میکشه رو تجربه کنه میفهمه که کار خیلی سختی هم نبوده پس بهتره با ترس هاش روبرو بشه😻❤💙💛💜💕💖💗💞👏👏👏✌👌👍

    پاسخ
  6. سلما
    سلما می گوید:

    سلام خیلی قصه قشنگ واموزنده بود .من سلما هستم منم به خودم قول دادم که دیگه خجالت نکشم ازهرچیزی .وخجالتی نباشم ❤

    پاسخ
  7. نازین زهرا
    نازین زهرا می گوید:

    سلام وولک عزیز قصه ی خیلی خوبی بود ممنون 🙏🙏❤️❤️🌹🌹😘😘🤩🤩 میشه قصه ی بلدرچین و برزگر رو هم اضافه کنید ممنون

    پاسخ
  8. امیرعلی
    امیرعلی می گوید:

    قصه‌تون خیلی خوب بود؛من امیرعلی‌ام و ۵ سالمه،من یاد گرفتم از چیزی نترسم و ترسایی که دارم رو به دیگران بگم😍

    پاسخ
  9. آترینا
    آترینا می گوید:

    سلام . دختر من اترینا از این قصه متوجه شده که هیچ وقت با ترس زندگی نکنه و احساسات شو نشون بده . مرسی از قصه های قشنگتون 🌹❤

    پاسخ
  10. علی
    علی می گوید:

    سلام وقت بخیر عالیه مرسی 😍😍😍😍😍😍🌼🌺🌼🖤🌼🌺 سایت وولک خیلی عالیه مرسی لیو یه نتیجه درست گرفت

    پاسخ
  11. ملینا زاهدی اول💋
    ملینا زاهدی اول💋 می گوید:

    خوب بود🦁🐘🐘
    ممنون وولک
    اگه یه کاری کنید که بره بعدی بهترم میشه
    رسیدگی کنید لطفا🙂
    ممنون فقت شنگول منگولم بزارید ممنون میشم
    رسیدگی کنید لطفا ممنون
    💋💋💋💋

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از شما که به قصه های وولک گوش میکنی دوست مهربانم، ملینا جان چون تنوع قصه ها زیاده هر کسی باید خودش هر قصه ای که دوست داره رو پخش کنه به خاطر همین به صورت خودکار قصه ها پشت سر هم پخش نمیشه

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست خوبم ،خوشحالم که قصه های وولک رو دوست داشتی، قصه ی جوجه اردک زشت در سایت هست عزیزم ، میتونی نام قصه رو در قسمت جستجو وارد کنی و بهش گوش بدی🌺

      پاسخ
  12. Ail
    Ail می گوید:

    Ali😇🥰🥰🥰😍🤩🤩💚💙💜💜🤎🤎💟💟🖤💕💟💟🤍🤍❣❣❣💔💔❤❤🧡🧡💗💖💛💚💙💜💜🤎🖤🤍❤🧡💝💝💝💝❤💕🤩🤩😚😃🌹🌹🌹🌹

    پاسخ
  13. ❤️‍🔥ملینا❤️‍🔥
    ❤️‍🔥ملینا❤️‍🔥 می گوید:

    وای خدای من خیلی قصه های وولک دلنشین و جذاب است من عاشق سایت وولک هستم واقعا از تیم وولک متشکرم 😘🥰😍💗💗🫶🙏

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خواهش میکنم عزیزم
      خیلی خوشحال شدم از نظرت و ممنونم که با ما همراهی دوست خوبم

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *