قصه جذاب و شنیدنی سگ ناراضی
4.1/5 - (18 امتیاز)


یکی بود یکی نبود ، یه روزی در یک خونه کوچیک و قشنگ که توی یه روستای سرسبز قرار داشت یه سگ کوچولو و پشمالویی به اسم کودی زندگی میکرد، اما بچه ها کودی اصلا از زندگی خودش راضی نبود و احساس خوشحالی نمیکرد.یه روز همینطور که توی باغچه دراز کشیده بود یه گربه رو دید که بالای دیوار نشسته بود ، کدی پیش خودش آرزوکرد که ایکاش اونم میتونست مثل اون گربه از جاهای بلند بالا بره و مثلا بره رو دیوار بشینه.کدی از اینکه نمیتونست مثل گربه بره بالای دیوار خیلی ناراحت و غمگین شد.به خاطر همین وقتی صاحب کدی براش ظرف شیر صبحشو اورد اصلا خوشحال نشد و دمشو براش تکون نداد. بعد از اینکه کدی یه چرت کوچولویی زد پیش خودش گفت که بهتره برم پیش ماهی قرمز کوچولو که توی برکه شنا میکنه واونو ببینم.وقتی کدی به برکه رسید دید که ماهی قرمز کوچولو داره برای خودش توی آب شنا و آب تنی میکنه، کدی یه لحظه ناراحت شد و پیش خودش فکر کرد که ایکاش منم میتونستم مثل ماهی قرمز کوچولو توی آب زندگی کنم. بعد روکرد به ماهی و بهش گفت :” ماهی کوچولو من خیلی دلم میخواست که میتونستم مثل تو توی این آب خنک آب تنی کنم”ماهی قرمز کوچولو که فهمید دوستش کدی از چی ناراحته بهش گفت :”منم آرزو داشتم میتونستم مثل تو روی این علفا و چمنای گرم و نرم غلط بزنم و بازی کنم”.

چند روزی گذشت تا اینکه یک روز کدی یه گنجشک کوچولو رو دید که روی شاخه درختی نشسته بود،کدی به گنجشک گفت :” گنجشک کوچولومن خیلی دلم میخواست که میتونستم مثل تو پرواز کنم ، من بهت حسودیم میشه” گنجشک کوچولو لبخندی به کودی زد و بهش گفت :” من آرزو داشتم که میتونستم مثل تو تمام روز رو بازی کنم اون جوری دیگه مجبور نبودم برای خودم لونه بسازم و همش دنبال غذا بگردم چون بالای کوچیکم خیلی خسته میشن”

بعد کدی همونجور که داشت برای خودش راه میرفت چشمش به یه الاغ افتاد که داشت بار میبرد، الاغ رو کرد به کودیو بهش گفت :” تو خیلی خوشبختی چون مجبور نیستی مثل من بار به این سنگینی ببری” خروس که این حرف الاغ رو شنید به کدی گفت :” آره تو خوش شانسی چون مجبور نیستی مثل من صاحبت رو صبح خیلی زود از خواب بیدار کنی و خودت صبح زود از خواب بیدار شی” گوسفند هم که داشت حرفای دوستاش رو میشنید سرشو به علامت تایید تکون دادو گفت :” خوش به حالت، چون تو مثل من مجبور نیستی صبر کنی تا پشماتو کوتاه کنن و بچینن، من از چیده شدن پشمام بدم میاد” کدی که داشت حرفای دوستاشو میشنید پیش خودش فکر کرد که ین اصلا درست نیست که به خاطر چیزایی که داره خوشحال و راضی نباشه ، اون متوجه شد که هر کدوم از دوستاش برای خودشون مشکلاتی دارن ولی این باعث نشده که خوشحال نباشن، به خاطر همین از فردای اون روز کدی تصمیم گرفت که از زندگیش لذت ببره و ازخودش و زندگیش راضی باشه و نگران هیچ چیزی هم نباشه. بله عزیزای دلم ما هم باید بابت نعمت هایی که بهمون داده شده و چیزهایی که داریم خوشحال و شاد باشیم و خودمونو همونجوری که هستیم دوست داشته باشیم.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

4 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *