3.8/5 - (76 امتیاز)

 

توی جنگل سنجاب کوچولویی زندگی می کرد به اسم فندق.. فندق همیشه با حسرت به پرنده ها نگاه می کرد. اون آرزو داشت که اون هم می تونست مثل پرنده ها توی آسمون اوج بگیره و آزاد و رها  پرواز کنه !

صبح که میشد فندق روی شاخه می نشست و به پرنده ها خیره می شد.. اون به این فکر می کرد که چطوری می تونه راهی پیدا کنه تا اون هم پرواز کردن رو تجربه کنه  و بالاتر از پرنده ها پرواز کنه !

سنجاب تصمیم گرفت راههای مختلفی رو امتحان کنه شاید بتونه پرواز کنه. اون یک شال بزرگ به گردنش بست و با تمام قدرت پرید.. تصمیم داشت از شالش مثل بال پرنده ها استفاده کنه و بال بزنه .. ولی هرچقدر که دستهاش رو باز و بسته کرد فایده ای نداشت  و خیلی زود فرود اومد ..

روز بعد اون یک میله فنری پیدا کرد.. اون می خواست مثل کانگوروها بپره و بالا بره .. انقدر بالا که شاید به آسمون هم برسه .. ولی راستش پریدن با یک میله اونقدرها هم کار راحتی نبود و فندق بعد از دوبار پریدن تعادلش رو از دست داد و روی زمین افتاد..

سنجاب همینطوری که فکر می کرد رفت و رفت تا به خونه خرس رسید. اون ماجرا رو برای خرس تعریف کرد و گفت که آرزو داره یک روز بتونه پرواز کنه .. خرس گفت:” پرواز کردن واقعا هیجان انگیزه ! اجازه بده یه کم فکر کنم شاید بتونم راهی پیدا کنم !”

خرس کمی فکر کرد و گفت :” من یه وسیله میشناسم که باهاش سنگ پرتاب می کنند.. اون ته جنگله .. شاید به دردمون بخوره..” بعد دوتایی سوار بر موتور خرسی شدند و به ته جنگل رفتند. سنجاب چتر نجات به کمرش بست و خرسی با تمام قدرت سنجاب رو پرتاب کرد..

سنجاب درست مثل یک توپ به هوا پرتاب شد. اون بالا و بالاتر رفت ولی خیلی زود فرود اومد و اون نتونست در کنار پرنده ها پرواز کنه ..

 خرسی و سنجاب وسیله های مختلفی رو امتحان کردند. اونها سوار هلیکوپتر چوبی هم شدند ولی اون هلیکوپتر هم بالا نمیرفت و اوج نمی گرفت..

خرسی پینشنهاد داد تا سوار بالن بشن.. اونها قایقی که داشتند رو به یک بالن وصل کردند و یک کشتی پرنده ساختند. خرسی مطمین بود که بالون به اندازه کافی بالا میره و اون و سنجاب می تونند از بالای ابرها جنگل رو تماشا کنند..

وقتی بالون آماده شد خرسی و سنجاب و چند تا از حیوانات دیگه با هیجان سوار بالون شدند. بالون کم کم شروع به بالا رفتن کرد. اما هنوز خیلی بالا نرفته بودند که پرنده ها که تا حالا همچین چیز عجیبی ندیده بودند دور بالون جمع شدند و با کنجکاوی به بالون نوک زدند..

اوووه خدای من! باد بالون خالی شد و در حالیکه تکون های محکمی می خورد به پایین سقوط کرد. خرسی به کمک چتر نجاتش زود از بالون بیرون پرید. فندق هم با تمام قدرت و با یک پرش بزرگ خودش رو به بیرون پرت کرد..

انگار بالون هم نقشه خوبی نبود.. سنجاب دیگه کم کم داشت ناامید می شد.. شب شده بود و خرسی و سنجاب برای استراحت کنار برکه رفتند. جغد پیر که روی شاخه نشسته بود با دیدن اونها گفت:” چی شده؟ چرا ناراحتید؟”

فندق گفت:” من همیشه آرزو داشتم که خودم به تنهایی بتونم پرواز کنم و توی آسمون اوج بگیرم مثل پرنده ها! دوست دارم بین ابرها باشم … ولی مثل اینکه این یه آرزوی محاله! فکر نکنم هیچ وقت بتونم بین ابرها باشم ..”

جغد یه کم فکر کرد و گفت:” اوممم من یه فکری دارم ، شاید اگر بتونی یه لباسی مثل خفاش ها برای خودت درست کنی بتونی یه کم پرواز کنی! خفاش ها درست هم اندازه تو هستند فقط بالهای به هم پیوسته خفاشی دارند، فکر می کنی بتونی برای خودت لباس خفاشی بدوزی؟”

فندق به فکر فرو رفت و گفت:” شاید بتونم به کمک بقیه دوستهام این کار رو بکنم .. من زود ناامید نمیشم و این راه رو هم امتحان می کنم..”

صبح روز بعد خرسی و سنجاب خودشون رو به بقیه سنجاب ها رسوندند. فندق ماجرا رو برای دوستهاش تعریف کرد. حرفهای فندق همه سنجاب ها رو هیجان زده کرده بود. حالا همه اونها دوست داشتند که بتونند پرواز کردن رو تجربه کنند. برای همین خیلی زود دست به کار شدند و به کمک هم چند تا لباس خفاشی دوختند. فندق زودتر از همه لباس رو تنش کرد و از درخت پرید.

فندق سریع دستهاش رو از هم باز کرد و سعی کرد مثل خفاش ها پرواز کنه.. اوه خدای من! باور کردنی نبود ولی اون واقعا داشت پرواز می کرد!!

بقیه سنجاب ها با دیدن فندق یکی یکی شروع به پریدن کردند.. حالا آسمون جنگل پر شده بود از سنجاب های پرنده!

پرنده ها با تعجب به موجوداتی که معلوم نبود سنجابند یا خفاش نگاه می کردند. فندق جلوتر از همه سنجاب ها پرواز میکرد .. اون نا امید نشده بود و با کمک و و همکاری دوستهاش به آروزیی که فکر می کرد محاله رسیده بود و حالا داشت بالاتر از پرنده ها و بین ابرها پرواز می کرد…

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

35 پاسخ
  1. ابوالفضل
    ابوالفضل می گوید:

    سلام
    برادر کوچک من همیشه قبل از خواب میگه قصه بگو منم هیچی بلد نیستم
    ولی از وقتی که این سایتو پیدا کردم همیشه با قصه های شما خوابش می‌بره و خیلی خوشش میاد و تقریبا یه ساله که قصه هاتونو براش میگم و کلیپ هاشو میزارم
    ممنون:)

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *