قصه جذاب و شنیدنی سالی و میتو
3/5 - (29 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود ، توی یک شهر قشنگ و زیبا یه دختر کوچولوی شاد و مهربونی به نام سالی به همراه پدر و مادرش زندگی می کرد ، امروز آخرین روز مدرسه ی سالیه بچه ها و از فردا تعطیلات سالی شروع میشه ، اما اون اصلا خوشحال نیست عزیزای من ،سالی اصلا تعطیلات رو دوست نداره به جاش اون دلش می خواد بازم به مدرسه برگرده و با دوستاش بازی کنه.توی مدرسه سالی دوستای زیادی داره ولی تو خونه اون هیچ کسی رو نداره تا باهاش بازی کنه.

وقتایی که حوصله ش سر میره باباش اسباب بازی ها  و کتاب های سالی رو  میاره و شروع میکنه به داستان تعریف کردن و بازی کردن با اون. سالی عاشق کتاب خوندن و بازی کردنه و از اینکه بابا براش کتاب بخونه و داستان تعریف کنه کلی لذت می بره.بابای سالی هر روز صبح ورزش می کنه بچه ها و سالی هم ورزش رو خیلی دوست داره و سعی میکنه از باباش تقلید کنه و همون کار هارو انجام بده.

مامان سالی قصه می نویسه و شعر میگه ، اون روزها پشت میز میشینه و با کامپیوترش کار میکنه.وقت هایی که مامان سالی مشغول کار با کامپیوتر، هست سالی خیلی دوست داره که بره پیشش و به کامپیوتر مامان نگاه کنه.همچنین سالی خیلی دوست داره که به شکم مامانش نگاه کنه ، شکم مامانش بزرگ و گرد شده به خاطر اینکه یک بچه ی کوچولو موچولو توی شکم مامان قرار داره.مامان با مهربونی به سالی می گه:” به زودی یه خواهر یا یه برادر کوچولوی  بامزه و شیطون داری که میتونی باهاش کلی بازی کنی سالی ”

سالی خیلی هیجان زده ست و با خوشحالی و شوق و ذوق منتظره که هر چه زودتر داداش یا خواهر کوچولوش به دنیا بیاد. اما عزیزای دلم در حال حاضر اون هیچ کسی رو نداره تا باهاش بازی کنه و هیچ کدوم از دوستاشم در نزدیکی خونه ی اونا زندگی نمی کنن.

تا اینکه یک روز عصر زنگ خونه به صدا در اومد.بله بچه ها همسایه ی اونا که بهش میگفتن عمو پیتر بیرون در ایستاده بود و یک طوطی سبز روشن که توی یک قفس سیاه بود رو توی دستاش نگه داشته بود.

عمو پیتر گفت :” ما برای یه مدتی داریم از شهر میریم،آیا دوست دارین میتوی ما رو به عنوان حیوون خونگی نگه دارین ؟ اون میتونه  حرف هم بزنه”

مامان و بابای سالی به همدیگه نگاه کردن.اونا از اینکه یک پرنده رو تو قفس میدیدن تعجب کرده بودن و فکر نمیکردن که پرنده ها باید توی قفس باشن.اما سالی خیلی هیجان زده و خوشحال بود.اون با یک لبخند بزرگ روی صورتش گفت :” بله عمو پیتر ” و به این صورت بود که میتو دوست جدید سالی شد.

سالی گفت :” سلام میتو”

میتو به سالی نگاه کرد و گفت :” سلام ”

سالی از اینکه میتو میتونست حرف بزنه خیلی خوشحال و شگفت زده شد بچه ها.اون از میتو پرسید :” اسمت چیه؟”

طوطی جواب داد :” سلام ”

سالی گفت :” نه، اسم تو میتو ا، بگو میتو”

میتو گفت :” سلام ”

سالی همونطور که سرش رو به چپ و راست تکون میداد میگ فت :” نه ، نه  ، بیا دوباره امتحان کنیم،اسم من سالیه ، میتو با دقت گوش کن، اسم من سالیه، اسم من چیه؟”
میتو دوباره گفت :” سلام ”

سالی خندید و گفت :” نه، تو چه پسر شیطونی هستی میتو”

بله بچه ها از اون روز به بعد سالی سعی کرد هر روز یه لغت و کلمه ی جدیدی به میتو یاد بده.” بگو بابا ، بگو مامان ، بگو سالی ” ، اما تمام چیزی که میتو می گفت همون ” سلام ” بود.

یک روز مامان ، سالی رو برای شرکت تو جشن تولد دوستش به اون طرف شهر برد.سالی توی مهمونی تمام دوستاش رو دید و کلی باهاشون بازی کرد و حسابی بهش خوش گذشت و لذت برد.سالی وقتی که می خواست به خونه برگرده یک تکه از کیک تولد دوستش رو برای میتو به همراه خودش اورد.

اما وقتی رسید به خونه…. پس میتو کجاست؟

سالی همون طور که از یه اتاق به اتاق دیگه ای می رفت فریاد زد :” مامان ، میتو کجاست ؟”

مامانش گفت :” من نمیدونم عزیزم ، امانگران نباش ، ما اونو پیدا می کنیم”

در همون موقع بابای سالی در حالی که قفس میتو توی دستش بود از در وارد شد. میتو گفت :” سلام ”

بابا گفت :” من دوستت رو به پارک بردم تا یه کم هوای تازه بخوره و حالش خوب بشه ”

سالی از دیدن میتو خیلی خوشحال شد و خیالش راحت شد.اون تکه کیکی رو که اورده بود به میتو داد ، اما بچه ها میتو کیک رو دوست نداشت و اونو نخورد.

درست چند روز مونده به تموم شدن تعطیلات سالی و شروع دوباره ی مدرسه ها ، دسته ای از طوطی های سبز رنگ و زیبا ، با سر و صدای زیاد، پرواز کنان اومدن و روی درختی که رو به روی پنجره ی اتاق سالی قرار داشت نشستن. اونا همشون در حال جیغ جیغ کردن بودن و به نظر می رسید که انگار دارن با هم با صدای بلند حرف می زنن.

میتو از دیدن دوستاش  و طوطی های سبز و زیبا ،  آشفته شد و شروع کرد به بال بال زدن توی قفسش، که حالا سالی اونو نزدیک پنجره گذاشته بود.میتو جیغ جیغ می کرد و بالا و پایین میپرید و بالهاش رو باز و بسته می کرد.

سالی همونطور که داشت میتو رو نگاه می کرد پرسید :” آیا اونا دوستات هستن میتو؟”

اما بچه ها میتو هیچ جوابی نداد و حرفی نزد ، اون فقط به طوطی هایی که روی شاخه ی درخت نشسته بودن نگاه می کرد.

طوطی های سبز و زیبا به همون سرعتی که اومده بودن، پرواز کردن و از اونجا دور شدن.

سالی دوباره پرسید :” اونا چی میگفتن میتو؟”

میتو با ناراحتی و غصه گفت :” سلام”

بله بچه ها بالاخره تعطیلات سالی به پایان رسید و اولین روز مدرسه شروع شد.سالی توی مدرسه تمام دوستاش و معلم هاش رو دید و وقت زنگ تفریح حسابی با دوستاش بازی کرد و خوش گذروند. درختان اطراف زمین بازی مدرسه ، پر بود از پرنده های آواز خون و زیبا.

وقتی سالی بعد از مدرسه به خونه اومد ، میتو رو دید که آروم و ساکت توی قفسش نشسته.اون زیر لب و آهسته گفت :” سلام میتو” ، میتو سرش رو بالا اورد و به سالی نگاه کرد اما هیچی نگفت بچه ها .

سالی کوله پشتی مدرسه ش رو روی زمین گذاشت.بعد به سمت پنجره رفت و اونو باز کرد.بعد هم به سمت قفس میتو برگشت و در قفس رو هم باز کرد و گفت :” برو میتو ،برو و دوستات رو پیدا کن”

میتو به سالی نگاه کرد، در همون موقع سالی دوباره گفت :” برو میتو، برو ، پرواز کن ”

میتو از توی قفس بیرون پرید و برای آخرین بار به سالی نگاه کرد.اون با گفتن آخرین ” سلام ” بالهاش رو باز کرد و شروع کرد به پرواز کردن تا بره و به دوستاش برسه.

بله عزیزای دلم یک حیوون خونگی با شما بازی می کنه ، حالتون رو بهتر می کنه ، چیزهای مهم زیادی رو به شما یاد می ده و باعث میشه که شما سرگرم بشین، اما برای داشتن یک حیوون خونگی اصلا نباید عجله کرد و باید به یه سری از نکته ها خوب و با دقت فکر کرد. اصلا باید ببینین پدر و مادر شما اجازه ی داشتن حیوون خونگی رو به شما میدن؟ آیا اصلا به حیوون خونگی نیاز دارین ؟ یادتون باشه حیوونا هم مثل ما حق زندگی کردن دارن و جون دارن،اونادلشون می خواد مثل آدما بتونن آزاد و راحت زندگی کنن،  حیوانات خانگی اسباب بازی نیستن که هر وقت حوصلمون سر رفت یا ازشون خسته شدیم بندازیمشون یه گوشه و فراموششون کنیم.حیوانات خانگی به غذا ، آب تمیز ، ورزش و تفریح و عشق و محبت احتیاج دارن.اونا باید آموزش ببینن، به حمام برده بشن ، برای معاینه پیش دامپزشک برن، و همه ی اینا به این معنیه که شما باید وقت خیلی زیادی رو برای حیوون خونگیتون صرف کنین و کارهای اضافی زیادی باید انجام بدین.

آیا شما این وقت رو دارین؟ داشتن حیوون خونگی یعنی مسئولیت و وظیفه ی خیلی بزرگ،  یه چیز دیگه عزیزای من، شما باید ببینین اصلا فضای کافی و لازم برای نگه داشتن حیوون خونگی دارین یا نه ؟ اونا هم مثل ما آدما نیاز به سرپناه و غذا و مراقبت دارن و ما باید بتونیم یک فضای کافی برای زندگی خوب و راحت براشون فراهم کنیم.باید قبل از تهیه کردن یک حیوون خونگی حتما با یک دامپزشک مشورت کنیم تا بفهمیم اون حیوون مورد علاقمون اصلا چه جوری زندگی میکنه و چه غذایی میخوره و ما میتونیم اون شرایط رو براش فراهم کنیم یا نه .شاید شما به داشتن یک حیوون خونگی خیلی علاقه مند باشین ولی باید ببینین پدرو مادر و خواهر و برادرتون هم راضی هستن و دوست دارن که حیوون خونگی داشته باشن؟


اگر این داستان رو دوست داشتید، حتما نظرتون رو برامون بنویسید!

وولک با دربرداشتن بیش از 300 داستان اموزنده و سرگرم کننده برای بچه ها، اوقات فراغت خوشی را برای کودکان شما آرزو می کند.

برای شنیدن و خواندن داستان کوتاه کودکانه وولک، می توانید به صفحه قصه های وولک مراجعه نمایید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



54 پاسخ
  1. ثنا
    ثنا می گوید:

    سلام وولک ثنا هستم و قصه جذابی بود❤❤🌺❤❤🌺🌺🌺❤❤🌺🌺🌺🌺❤❤❤❤🌺🌺

    پاسخ
  2. اکبری
    اکبری می گوید:

    سلام یسنا جون هستم
    من و مامانم دوست داریم یه حیوآن خانگی داشته باشیم ولی بابام میگه نه چون سخت هست نگهداریش

    پاسخ
    • پارسازارع
      پارسازارع می گوید:

      سلام شبتون بخیر،،من یه خرگوش نازوتپل دارم که خیلی دوستش دارم،واونوپیش دامپزشک بردم،واسمشم لی لی هست خیلی نازودوست داشتنیه

      پاسخ
  3. نسیم
    نسیم می گوید:

    عالی بود⁦❤️⁩
    من خیلی دوست دارم که یک حیوان خانگی داشته باشم
    اما اول باید ببینیم که شرایط نگهداری از اون رو دارم یا نه؟
    آموزنده بود⁦❤️⁩
    سپاسگزارم بابت قصه های شما⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩

    پاسخ
  4. Rayan
    Rayan می گوید:

    من همستر داشتم .نگهداشتن سخت بود.دادم به کسی که ازش خوب نگهداری کنه.اموزنده بود ممنون.

    پاسخ
  5. آنیسا
    آنیسا می گوید:

    ببخشید عالی بود قصه تون ولی خواهر یا برادر سالی یک دونس یا ۲یا۳تا؟ دختر بود یا پسر؟ اسمش چی بود؟ ممنون میشم جواب بدید💖💗

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست مهربونم ، خوشحالم که قصه رو دوست داشتی ، توی قصه هم اشاره شده بود که هنوز معلوم نیست سالی یک خواهر کوچولو خواهد داشت یا یک داداش کوچولو ، باید منتظر میموند و صبر می کرد😊😊

      پاسخ
    • کیمیا
      کیمیا می گوید:

      چون وقتی یه بچه تو شیکم مادره
      معلوم نمیشه
      دختر یا پسر
      بعضی از دکتر با دزگاه می فهمن
      دختر یا پسر

      پاسخ
  6. نیکی کرمی
    نیکی کرمی می گوید:

    سلام من نیکی هستم دوباره 😍داستانتون را خیلی دوست داشتم و موافقم با کار سالی …
    من دوست دارم یک قناری داشته باشم ولی چون اون تنها میشه و نمیتونه آزاد باشه و پرواز کن همونطور که خودم دوست ندارم تنها میون یک عالمه پرنده زندکی کنم و زبون اونها را بلد نباشم ❤🐥🐤🦜🦚💐

    پاسخ
  7. سها
    سها می گوید:

    سلام من این قصه خیلی قشنگ بود من همیشه دوست دارم که یک خرگوش داشته باشم اما ما جاش رو نداریم

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست مهربونم ببخشید که کمی دیر شد ، زیر دیدگاهی که برامون ارسال کرده بودی پاسخ رو نوشتم 🙏🌺

      پاسخ
  8. غزل
    غزل می گوید:

    سلام. من غزل هستم. یه خرگوش دارم به اسم برفی وخیلی دوستش دارم. هر شب قصه های شما رو میخونم.

    پاسخ
  9. ماهان
    ماهان می گوید:

    سلام قصه‌ی زیبا و آموزنده‌ای بود، لطفا قصه‌های دیگه‌ای در ارتباط با رفتار مناسب با حیوانات بگذارید، خصوصا حیواناتی که در اطراف محیط زندگی‌مون هستند، مثل سگها و گربه‌ها. ماهان هم یه عروس هلندی ناز و خوشگل به اسم پیکو داره و خیلی خیلی دوستش داره❤ البته بد نیست بچه‌ها بدونن، پرنده‌های تزیینی نمیتونن در طبیعت زندگی کنن و حتما باید ازشون مراقبت بشه. بهرحال باز هم سپاسگزارم 🙏🌹

    پاسخ
  10. آرنیکا جون❤
    آرنیکا جون❤ می گوید:

    عالی راستی من عاشق قصه هاتون هستم و همیشه از قصه های شما استفاده میکنم امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشید و امیدوارم که موفق باشید😍😍😍

    پاسخ
  11. ناشناس
    ناشناس می گوید:

    سلام وولک من پارمیسم دوست دارم یه سگ داشته باشم🥰
    ولی مامان و بابام اجازه نمی ده و من خیلی ناراحتم😥
    چون میگن نگهداریش سخته حیوان دیگه مثل خرگوش ، گربه، اجازه نمی دن من خیلی خیلی ناراحتم وولک😭😭

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام پارمیس عزیز
      مامان و بابا درست میکن عزیزم نگهداری از حیواناتی کخ نیاز به مراقبت های زیادی دارند خیلی سخته
      میتونی مثل سالی، ماهی داشته باشی

      پاسخ
  12. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    بابای من یه عالم پرنده داره
    منم یه عالم خرگوش دارم
    ما دو تا از حیواناتمون مراقبت می کنیم
    ۲۲ تا 🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇
    ۱۹۸ تا 🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊

    پاسخ
  13. رلعلاللا‌
    رلعلاللا‌ می گوید:

    😘😘😘😘🥰🥰🥰🥰😍😍😝😛😋😚😜😌😊😇🙂🙃😉☺️😆😁😄😃😀😜🤪🤓🥳🤩🤩🤩🤩🤩🥳🥳🥳🤗👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻

    پاسخ
    • رلعلاللا‌
      رلعلاللا‌ می گوید:

      😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😌😍🥰🥰🥰😍🥰😍😚😍😚😚😋😋😋😋😋😋😛😛😛😛😝😝😛😋😋😚😙😙😙😌😌🥰😘😗😛😝😛😋😚😙😙😌😌😍🥰😘😗😗😛😛😋😚😚😙😙😌😍🥰🥰😘😛😛😛🧐😛😋😋😚😚😚😙😍🥰😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😛😛😛😛😛😛😝😋😋😚😋😛😋😛😝😚😘😛😛😚🥰😍😛😛😋😘🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *