4.5/5 - (123 امتیاز)

توی مدرسه همه در مورد نمایشی که قرار بود اجرا بشه حرف می زدند. همه بچه ها خوشحال و هیجان زده بودند، اما اوضاع برای ویولت فرق می کرد!

ویولت در حالیکه اخم کرده روی صندلیش نشست و از پنجره به بارون ریزی که می بارید نگاه کرد.. صدای زوزه باد به گوش می رسید. ویولت غمگین بود.. در روزهای اخیر که حرف نمایش شده بود، ویولت ساکت تر شده بود و به جای اون صدای بلند و قهقهه های همیشگی اش کوتاه و آروم صحبت می کرد..

اون صدای آقای معلم رو می شنید که داشت در مورد نمایش مدرسه و نقش بچه ها حرف می زد.

ویولت قرار بود نقش یک فرشته رو بازی کنه ولی با خودش فکر کرد :” آخه چطوری؟ من چطوری می تونم مثل یک پری از اینور به اونور بچرخم و حرف بزنم ! اوووه خیلی کار سختیه! اصلا چرا کس دیگه ای رو انتخاب نکردند؟ ”

راستش رو بخواید ویولت از صحبت کردن جلوی بقیه متنفر بود.. در واقع اون نمایش اجرا کردن رو اصلا دوست نداشت و با خودش می گفت اگر بقیه بهش بخندند چی؟

توی خونه مامان بهش کمک کرد تا متن نمایش رو حفظ بکنه .. ویولت خودش رو توی بغل گرم و نرم مامان جا داد. مامان لبخندی زد و گفت:” تو خیلی خوب همه متن رو حفظ کردی ویولت ، نمیدونم چطوری میتونی همه اینها رو به یاد بیاری..”

ویولت اما از شنیدن این حرف خوشحال نشد فقط با صدای آروم گفت:” به یاد آوردنش مشکلی نیست، مشکل اصلی گفتن اینها با صدای بلنده ! ..”

همون موقع دایی های ویولت به خونه شون اومدند. اونها وقتی ماجرای نمایش رو فهمیدند به ویولت کمک کردند تا بتونه نقشش رو اجرا کنه.. دایی تونی گفت: ” من تا 3 می شمارم و تو با شمارش من آروم شروع به چرخیدن بکن ، اینطوری…” و بعد خودش شروع به چرخیدن کرد. ولی وقتی نوبت به ویولت رسید با بی حوصلگی شانه هاش رو بالا انداخت و نچرخید..

هر روز توی کلاس تمرین نمایش بود و ویولت و بقیه بچه ها نقش هاشون رو تمرین می کردند. آقای معلم با صدای بلند می گفت:” روی صحنه پا نکوبید.. شما قراره پری باشید، باید نرم و آروم راه برید ! ” ” پارچه آبی رو بیشتر تکون بدید.. آهان ، خووبه ” و …

وقتی نوبت به ویولت رسید ویولت من من کنان شروع به گفتن جملات کرد .. آقای معلم به آرومی گفت:” ویولت تو باید نقش پری ای رو بازی کنی که توی یک درخت گیر افتاده و نمی تونه فرار کنه .. به نظرت چه احساسی داره؟” ویولت آهی کشید. اون خوب می دونست که اون پری چه احساسی داره چون خودش هم الان گیر افتاده بود و راه فراری نداشت.

اون شب ویولت جلوی پنجره نشست و آرزو کرد که کاش می تونست به یک جای دوری بره و پنهان بشه و از دست همه پری ها و جادوگرهای نمایش راحت بشه !

مامان با دیدن ویولت که ساکت و غمگین بود به سراغش اومد و اون رو بغل کرد و با لبخند گفت:” عزیزم این خیلی طبیعیه که نگران باشی و اشکالی هم نداره .. ولی نباید اجازه بدی این نگرانی ها تو رو از متوقف کنند و فرصت ها  رو از دست بدی! بعضی وقتها کافیه یک نفس عمیق بکشی و به راهت ادامه بدی..”

توی روزهای بعد ویولت با پشتکار زیادی تمرین کرد و تمرین کرد.

آقای معلم به ویولت گفت:” ویولت فکر می کنی پری کوچک بعد از آزادی چه احساسی داره؟ الان باید اون حس رو اجرا کنی..”

ویولت چشمهاش رو بست و به مادرش فکر کرد بعد نفس عمیقی کشید و گفت:” احساس یک پرنده وحشی که در بین بارون و طوفان اوج می گیره و به آسمون میره ..”

آقای معلم سرش رو تکون داد و با لبخند گفت:” این عالیه .. مطمینم تو به خوبی از پسش برمیای”

بالاخره روز نمایش رسید. ویولت می ترسید و احساس می کرد امواج وحشی و خشمگین در شکمش تکون می خورند و قلبش تند تند می زنه ! اون خانواده اش رو در ردیف جلو می دید که با اشتیاق نگاهش می کردند. ویولت چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید و گفت:” من می تونم از پسش بربیام!”

وقتی ویولت به روی صحنه رفت یک اتفاق جادویی افتاد .. آرامش  عجیبی همه وجودش رو فرا گرفت. ویولت مانند پرنده ای سبک که در آسمان می چرخه روی صحنه می چرخید و از این طرف به اون طرف می رفت.. اون واقعا مثل یک پری سبک و آزاد حرکت می کرد..

صدای ویولت دیگه آهسته نبود و بلند و رسا صحبت می کرد. طوری که همه سالن به راحتی صداش رو میشنیدند.. مامان چشمهاش از شادی میدرخشید و دایی های ویولت مدام اون رو تشویق میکنند.. بله اون موفق شده بود و نمایش به خوبی تمام شد و همه با صدای بلند شروع به تشویق کردند..

در راه خونه ویولت در حالیکه دست مامان رو گرفته بود می خوند و می رقصید.. اون به خودش افتخار می کرد که بالاخره تونسته بود به ترسهاش غلبه کنه و حالا مثل یک پری واقعی احساس سبکی و رهایی داشت…

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

75 پاسخ
      • آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂
        آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂 می گوید:

        ممنون خاله صدف عالی بود اگر میشه قصه های کلاس دومی زیاد بزارید ممنون 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩😃😶😗🙄😗😢😆😙😭😚🤧😉🤡🙂🤠🤠😃🙄😃😶🙄😢😭🤧🤡🐅🙂😉😚😙😆😗😃🤩😘😍😄😀😁😂🤡🌏🌎🌏🌎🌍🌏🌍🌏🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷

        پاسخ
  1. آلارا
    آلارا می گوید:

    عالی است خاله صدف من عاشق قصه های شما هستم خودتونم خیلی دوست دارم و همچنین وولک هم دوست دا رم‌ اما شما را خیلی بیشتر دوست دارم من آلارا ی ۹ ساله

    پاسخ
  2. شهرام
    شهرام می گوید:

    ممنون از قصه های زیبا و سایت خوبتون ،
    فقط دونکته صدای ولک یه طوریه که یکم بچه کوچک میترسه ،نکته دوم شعر قصه گو رو اول همه قصه هاتون بزارید بعضی از بچه ها مثل بچه خود من اول باید شعر رو گوش کنه بعد داستان رو گوش میده مجبورم برم به قصه های قدیمی تر براش پیداش کنم دوباره برگردم داستان جدید رو واسش بذارم،،،،،،،
    بازم تشکر از ازشما

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام همراه عزیز وولک. از اینکه نظرتون رو نوشتید ممنونم. حتما بررسی میکنیم

      پاسخ
  3. 😇😍😗😆☺☺😱😗😃
    😇😍😗😆☺☺😱😗😃 می گوید:

    🤭😘😘🤩🤭😘😄😁😘😁😁🤩😃😃😘😁😁😃🤩🤪🙄🙄😅😇😘😃🥰😁🥰🦹‍♂️🥰🥰🦹‍♂️🥰🥰🥰🥰🥰
    دم شما کرم بین می کن شاه کار

    پاسخ
  4. دیانا اسکندری
    دیانا اسکندری می گوید:

    سلام قصه گویی شما عالی هست اما صدای وولک دختر منو میترسونه، چون شبا گوش میده و با صدای قصه میخوابه.

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست خوبم. ممنون که نظرتون رو نوشتید. ممکنه بخاطر هیجان وولک باشه. تو قصه های وولک صدا کمتر و ملایم تر هست.

      پاسخ
  5. فرزانه
    فرزانه می گوید:

    سلام شب به خیر
    خواهش میکنم شعر اول غصه ها رو دوباره بذارید
    منو میبره به دوران زمان خودم .ممنونم

    پاسخ
  6. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    و خاله صدف الان که همش تبلیغ بچه وولک اومده دیگه تمیتونم دکمه ی قصه های قدیمی رو پیدا کنم
    نمی‌دونم چرا

    پاسخ
  7. فاطمه کاظمی
    فاطمه کاظمی می گوید:

    سلام قصه های شما خیلی خوب است خواهر قصه های شما را خیلی دوست داره 😘🤩😍😛🥰🥰

    پاسخ
  8. فاطمه تقوی
    فاطمه تقوی می گوید:

    سلام خاله صدف منو خواهرم خیلی خیلی قصه های شمارا دوست داریم و هر شب قصه های شمارا گوش میکنیم منو خواهرم عاشق قصه های شما هستیم و تا اخر امر هم خواهیم بود

    پاسخ
  9. حلما نوری♥️
    حلما نوری♥️ می گوید:

    قصه ی خیلی زیبایی بود. خیلی لذت بردم . ممنون برای قصه های قشنگ و آموزنده 🙏🥰❤️🌷

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی خوشحالم که دوست داشتی حلمای عزیز
      ممنون از این که با وولک همراهی دوست قشنگم

      پاسخ
  10. آنا
    آنا می گوید:

    سلام خیلی خیلی خوبه این قصه😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰

    پاسخ
  11. ترنم اسدزاده
    ترنم اسدزاده می گوید:

    آریسا من بر عکس تو آشغ نمایش اجرا کردن هستم. چون ۳ شنبه در مدرسه نمایش دارم 😁😁😁😁😁😁😁🍦🍦

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      رهای عزیزم، خیلی خوشحالم که با وولک همراهی قشنگم
      حتما عزیزم، ممنونم که نظرت رو نوشتی برامون

      پاسخ
  12. بیلا احمدی
    بیلا احمدی می گوید:

    سلام بهههههههههههتتتتتترررررییییییینننننن قصه دنیا من بیلا ۱۲ ساله ام و من فردا می رم مسافرت و شاید با دیتا بتونم دوباره قصه های عالی تون رو بشنوم و ممنونم ازتون که اینقدر سخت می کوشید برای ما

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *