در روزگاران قدیم مردی یک مغازه پنبه فروشی داشت. هر کس که به اون برای خریدن پنبه مراجعه می کرد، مرد پنبه فروش مقداری آب به پنبه می زد تا خیس و سنگین شود. آن وقت پنبه رو می کشید و به قیمتی گرونتر به مشتری می فروخت. مرد پنبه فروش از این راه مال و منال زیادی بهم زده بود و برای خودش پول زیادی جمع کرده بود و از پولی که از این راه بدست می آورد، گاو و گوسفند مشتری های خودش رو می خرید و روز به روز ثروتمند تر میشد.

روزی پیرمرد ریش سفیدی که برای خرید پنبه پیش اون اومده بود متوجه شد که پنبه فروش مقداری آب به پنبه ها زده تا سنگین بشن و از این راه سود و پول بیشتری به دست بیاره.
پیرمرد که عاقل و دنیا دیده بود، آهسته به پنبه فروش گفت:
– خداوند ترا آفریده تا درآمد حلال و درست داشته باشی. یادت باشه اگر هر کسی کار خوب یا بدی انجام بده نتیجه ش رو میبینه. درست نیست مردمی که با این همه زحمت پول بدست میارن تو با دروغ و کلک سرشان کلاه بگذاری. مطمئن باش که نتیجه این کار بدت رو میبینی.
مرد پنبه فروش که خیلی خسیس و طمع کار بود، حرف پیرمرد ریش سفید را ندیده گرفت و به کار خودش ادامه داد.
اون با این همه پولی که بدست می آورد، آنچنان خسیس بود که حتی برای زن و بچه خودش هم خرج نمی کرد. حتی خودش هم از خوردن دریغ می کرد و پولهای به دست آورده را پنهان می کرد و از دیدن آن لذت می برد.
بچه های پنبه فروش در آرزوی یک دست لباس تمیز و نو بودند. دوستان و آشنایان پنبه فروش به یاد نداشتن که در خانه او یک شکم سیر غذا خورده باشن.

یک روز که پنبه فروش تو خونه ش نشسته بود و داشت پولهای خودش رو زیر و رو می کرد و از آن لذت می برد صدای چند ضربه را که به در خونه خورد شنید. فوراً پولهایش را پنهان کرد و رفت در را باز کرد.
چشمش به مرد همسایه شان افتاد که در نهایت فقر و تنگدستی زندگی می کرد. مرد همسایه پس از اینکه به پنبه فروش سلام کرد گفت:
– من بچه ام مریض شده، می خواهم او را به نزد دکتر ببرم ولی متأسفانه الان پولی توی جیبم ندارم. اگر مقداری پول به من قرض بدهی من خیلی زود اون پول رو به تو برمیگردونم.
مرد پنبه فروش که اصلا آدم مهربون و انسان دوستی نبود گفت:
– خودت می دانی که من پولی ندارم. اگر داشتم به تو کمک می کردم.

همسایه فقیر وقتی این حرف را شنید آهی از ته دل کشید و گفت:
-ای مرد، می دونی که خدا مردم خیر و مهربون را دوست دارد و به آنها کمک می کند. تو با این همه پولی که داری باز هم دم از نداری می زنی. مطمئن باش همینطور که این ثروت را پیدا کرده ای خداوند می تواند آنرا از دستت بگیرد.

وقتی همسایه فقیر رفت، زن پنبه فروش که حرفهای آنها را شنیده بود به شوهرش گفت:
– آخه تو این همه پول و مال و منال را برای چی میخوای. نه خودت از این پول خرج میکنی، نه خرج من و بچه هایت میکنی و نه به دیگران کمک می کنی. پس وجود تو به چه دردی توی این دنیا می خورد.
مرد پنبه فروش به حرفهای زنش اهمیتی نداد و در فکر فرو رفت که پنبه هائی را که تازه خریده است برای فردا نم بزند و گرانتر بفروشد.

شب که شد وقتی مرد پنبه فروش خوابید و خانه در سکوت فرو رفت، خواب بدی دید.اون خواب دید که یک نفر به در خانه آمده و اون رو صدا می زنه.
پنبه فروش در را باز کرد و شاگرد بقال رو دم در دید. پرسید:
-چی شده؟
شاگرد بقال گفت:
-چه نشستی که انبار پنبه هایت آتیش گرفته.

پنبه فروش از شنیدن این حرف بیحال به زمین افتاد . ناگهان احساس کرد تمام مشتری ها به دورش جمع شده اند و او را روی دوش گرفته اند و با خود می برند.
پنبه فروش پرسید: مرا به کجا می برید؟
مشتری ها گفتند تو را می بریم تا در آتش پنبه ها بیندازیم.
پنبه فروش گفت:
– مگر من چه بدی به شما کرده ام؟
مشتری ها گفتند:
– سزای مرد خسیس و طمع کار و کلاهبرداری مثل توآتیشه . تو باید نتیجه کار خودت رو ببینی.
مرد پنبه فروش وقتی با ترس ولرز از خواب پرید، تمام بدنش از ترس و وحشت خیس عرق شده بود. صبح که شد بلافاصله پیش مرد دانا و دنیادیده ای که در آن شهر زندگی می کرد رفت و ماجرای خواب دیدن خودش رو برای اون تعریف کرد.

مرد دانا به اون گفت:
” تو متوجه کار اشتباه خودت شدی. اگر میخوای کار بدت رو جبران کنی به مردم کمک کن و سعی کن از خودت نام نیک و درخشانی برجای بگذاری.”

وقتی پنبه فروش از پیش مرد دانا بارگشت از کارهای بد گذشته خودش پشیمان شد و تصمیم گرفت تا به مردم محبت کند. دیگر پنبه ها را با آب قاطی نکرد و آنها را به قیمت مناسب به مشتریاش فروخت و از فقیرا و کسانی که تنگدست بودند دلجوئی کرد.

زن و بچه اش که عمری در ناراحتی به سر برده بودند، از دست و دلبازی پنبه فروش حیرت کرده بودند، ولی از یکطرف هم خوشحال و راضی بودن که بالاخره مرد پنبه فروش پی به اشتباهش برده و میخواد کارهای بدش رو جبران کنه.

از اون به بعد پنبه فروش مورد اعتماد همه فرار گرفت و مردم او را دوست داشتند. پنبه فروش وقتی دید که مردم او را بخاطر کارهای خوب و درستش این همه دوست دارند پشیمان شد که چرا از اول آدم مهربون و خیری نبوده.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





بد نبود
قصه ها کودکانه تر بذارید سپاسگزارم از لطف شما
ممنون از شما که ما رو همراهی می کنید ،حتما رعایت می شود
قشنگ بود ممنون
سپاس از شما همراه گرامی
😂😂😂😂😂ایای پمپنه فروش میفته جهنم
😂😂😂😂😂😂😂
سلام😍
مرسی از داستان قشنگتون
من یاد گرفتم که هیچ وقت خسیس نباشم.🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
ممنونم از نظر خوبت دوست مهربانم
سلام خسیس بودن بد هست قصه عالی بود
بسیار عالی و آموزنده
سپاس فراوان از شما!
خیلی 👌👌داستان آموزنده😊 و قشنگ 👏👏بود ✌
خوشحالم که خوشت اومد اتنای عزیزم
قصه خوب آموزنده ای بود ولی اصلا مناسب کودکان و قصه شب نبود بعضی از قصه هاتون اینجوری لطفاً رسیدگی کنید ممنون
چرا بنظرتون مناسب نبود؟
عالی و خیلی آموزنده❤️❤️❤️👍👍👍👏👏🌺💐
تشکر
خیلی بد چون نام نویسنده رو نزده
دوست عزیز نویسنده داستان های وولک، تیم وولک هستند
خیلی قشنگ بود
تشکر
عالی بود
تشکر
خوب بود ممنون
تشکر از همراهی شما
سلام ارغوان و الیسا هستیم .. آدم باید همیشه به دیگران کمک کنه چون خدا این جور ادما دوست داره شب بخیر
سلام دوستای خوبم
دقیقا همینطوره بچه ها
ممنونم که نظرتون رو برامون نوشتین
خیلی دوسش دارم قصه کودکی هام
چه عالی
عالی بود ممنون
خواهش میکنم عزیزم
خیلی قشنگ بود
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
عالی بود. من یاد گرفتم کارهای بد نکنم.