یکی بود یکی نبود ، روزی روزگاری در یک دشت خیلی بزرگ و سرسبز حیوونای زیادی در کنار هم زندگی می کردن.بچه ها این دشت زیبا پر از جنگل و سبزه و کوه های بلند و قشنگ بود.در تمام طول سال آب از کوهستان به پایین دره و توی رودخانه جاری می شد . غذا فراوون و زیاد بود.دیگه نیازی نبود زرافه ها گردن خودشونو برای خوردن برگ از بالای درختای بلند کش بدن. بزهای کوهی هم برای پیدا کردن علف و برگهای تازه وشیرین مشکلی نداشتن.
سال های سال حیوونا به همین ترتیب کنار هم زندگی میکردن تا اینکه این دشت سرسبز و زیبا دچار خشک سالی شد.دیگه هیچ بارونی نمی بارید و رودخونه ها همه خشک شده بودن. تا اینکه یک روز فیل که رئیس حیوونا بود اونا رو صدا زد و دور هم جمع کرد ، اما بچه ها همه حیوونا تو اون جلسه شرکت کردن به جز خرگوش. فیل گفت :” دوستان من نبودن آب و خشکسالی زندگی ما رو سخت کرده و به نظرم به این زودیا هم این مشکل برطرف نمیشه من امروز شما رو اینجا جمع کردم تا با هم فکری و همکاری هم یه راه حلی پیدا کنیم”
اما هیچکدام از حیوونا به حرف فیل اهمیتی ندادن وبه کندن شاخه های درختا و آتیش زدن اونا کنار رودخونه ادامه دادن. تا اینکه دیگه هیچ بارونی نبارید و تمام دریاچه ها و رودخونه خشک و بی آب شدن.
خشکسالی برای مدت طولانی ای ادامه داشت. همه میوه ها و سبزی ها و هر چیزی که تو مزرعه ها کاشته شده بودن از بین رفتن و خشک شدن . نبودن آب و خشکسالی باعث شد که دیگه غذای کافی هم برای خوردن حیوونا وجود نداشته باشه.
کفتار اولین حیوونی بود که برای حل شدن مشکل خشکسالی یه پیشنهاد داد اون به حیوونا گفت :” من میگم بیاین همه با هم یه چاه بزرگ بکنیم تا آب کافی برای خوردن پیدا کنیم ” همه حیوونا این پیشنهاد کفتار رو قبول کردن به جز خرگوش که اصلا به حیوونای دیگه کاری نداشت و باهاشون همکاری نمی کرد. به این ترتیب قرارشد فردا صبح زود همه حیوونا دور هم جمع بشن و شروع کنن به کندن زمین . فیل از همه حیوونا خواست که صبح زود بیان و حواسشون باشه که یه وقت خواب نمونن.
روز بعد ، تمام حیوونا وسیله های کارشونو با خودشون به محل کندن چاه اوردن به جز خرگوش. بعضی از حیوونا بیل اورده بودن و بعضی دیگه شون هم کلنگ و شروع کردن به کندن زمین. اونا تا عصر هی کار کردن و هی زمین رو کندن تااینکه عصر آب چاه رو پر کرد.
حیوونا خیلی خوشحال شدن و شروع کردن به آواز خوندن و رقصیدن . اونا با صدای بلند می گفتن:” ما آب پیدا کردیم ، ما آب پیدا کردیم” . وقتی خرگوش صدای آواز خوندن و خوشحالی حیوونا رو شنید فهمید که چاه پر ازآب شده و دوباره آبی برای خوردن وجود داره.
بعد از کار ، فیل رئیس دور و برشو نگاه کرد اما نتونست خرگوش رو ببینه و پیداش کنه. اون گفت :” کسی خرگوش رو ندیده؟” میمون گفت : ” من اونو ندیدم اما می دونم چقدر لجباز و سر سخته، اون اصلا دوست نداره کار کنه چه تنهایی چه با بقیه حیوونا”
بعد از اینکه حیوونا آب کافی پیدا کردن تصمیم گرفتن که به نوبت هر کدوم از چاه مراقبت کنن و نگهبانی بدن . اولین حیوونی که باید نگهبانی می داد کفتار بود .
روز بعد ، خرگوش از صبح زود بیدار شد. اون رفت تا از چاه آب بکشه. وقتی به اونجا رسید ، کفتار رو دید که داشت از چاه مراقبت می کرد و نگهبانی میداد. خرگوش اینطور نشون داد که اصلابرای بردن آب نیومده اونجا.
بعد از اینکه به هم سلام کردن ، کفتار از اون پرسید: “صبح به این زودی کجا می ری ؟” خرگوش شروع کرد به گفتن داستانی که پر از دروغ بود. اون گفت که داره میره مهمونی. خرگوش ادامه داد:” دوست من امروز سیمبا شیره یه مهمونی خیلی بزرگی گرفته و جشن خیلی زیبایی به پا کرده، اون یه عالمه گوشتو خوراکی های خوشمزه آماده کرده وهمه حیوونا رو هم دعوت کرده، بیا تا قبل از اینکه حیوونای دیگه به اونجا برسن ما راه بیفتیم و بریم.” کفتار که از شنیدن اسم مهمونی خیلی خوشحال شده بود قبول کرد که همراه خرگوش به خونه سیمبا بره.
یه کم که با هم قدم زدن یه دفه خرگوش وایساد. کفتار ازش پرسید : “چرا وایسادی ؟” خرگوش وانمود کرد که باید بره دستشویی و از کفتار خواست که همونجا منتظرش بمونه تا اون برگرده.
خرگوش که دروغ گفته بود با سرعت زیاد به طرف چاه آب برگشت و مقداری آب از چاه بیرون اورد و بقیه آب رو کثیف و آلوده کرد. کفتار که از منتظر وایسادن برای خرگوش خسته شده بود و حوصلش سر رفته بود به جای اینکه برگرده سر چاه و نگهبانی بده مستقیم به سمت خونش برگشت.
روز بعد که خورشید طلوع کرد حیوونا به سمت چاه رفتن. اونا از دیدن آب کثیف چاه حسابی تعجب کردن. حیوونا هرچی گشتن کفتار رو هم ندیدن و پیداش نکردن . اونا به خونه کفتار رفتن و ازش پرسیدن که چه اتفاقی افتاده. کفتار جرات نکرد داستان خرگوش رو براشون تعریف کنه و به جاش رفت چسبید به مامانش. اما همانطوری که حیوونا مرتب ازش سوال میکردن مجبور شد که داستان رو براشون تعریف کنه. تمام حیوونا خیلی خیلی عصبانی شدن و تصمیم گرفتن که دنبال خرگوش بگردن و اونو تنبیه و مجازات کنن. حیوونا کفتار رو هم به خاطر این کارش جریمه کردن و قرار شد تا چندروز اون از باقی مونده غذای بقیه حیوونا بخوره و سیر بشه.
حیوان بعدی که باید از چاه آب نگهداری میکرد بز کوهی بود . او قول داد كه خیلی مراقب باشه و حتماً خرگوش رو بگیره. در همین حال ، خرگوش فهمید که این دفعه نوبت بز کوهیه که از چاه مراقبت کنه ونگهبانی بده .
اون به خونه رفت و یه کمون و چند تا هم تیر برداشت. خرگوش دوباره به طرف چاه برگشت ، بعد با تیر و کمونش بز کوهی رو هدف گرفت و برای ترسوندن بز کوهییه تیر نزدیک پاش پرتاب کرد. بز کوهی که خیلی ترسیده بود با تمام سرعتی که میتونست با پاهاش فرار کنه فرار کرد و نگهبانی از چاه رو رها کرد و به سمت خونشون برگشت.
خرگوش که دید چاه بدون نگهبان مونده از فرصت استفاده کرد و از چاه آب کشید بعد تو آب چاه حموم کرد و باقیمونده آب چاه رو هم کثیف کرد. وقتی حیوونای دیگه سر چاه اومدن تا ازش آب بردارن دوباره با تعجب دیدن که آب کثیف شده و هر چی گشتن بز کوهی رو اون دورو بر ندیدن.
دوباره حیوونا مثل دفعه قبل بز کوهی رو صدا زدن و ازش خواستن تا توضیح بده که چه اتفاقی افتاده . بز کوهی که از ترس میلرزید به اونا گفت که چه طوری نزدیک بوده یه تیر بهش بخوره و اونو زخمی کنه.
حیوونا تسلیم نشدن و از پیدا کردن و تنبیه کردن خرگوش دست برنداشتن . اونا به همدیگه قول دادن که تا پیدا کردن خرگوش از چاه آب مراقبت کنن و مواظبش باشن. ایندفعه نوبت لاکپشت بود که دم چاه نگهبانی بده .
خرگوش ، طبق معمول ، صبح خیلی زود به سر چاه آمد. اون همه جارو نگاه کرد اما هیچ حیوونی رو ندید که از چاه مراقبت کنه ، در همین حال لاکپشت توی لاک خودش قایم شده بود اما خرگوش متوجه اون نشد و هیچی ندید.
خرگوش بلند صدا زد ، “سلام ، دوست من. خبرهای خوبی برات دارم!” اون امیدوار بود هرکسی که نگهبان چاهه خودشو نشون بده و بیاد بیرون اما هیچکسی نیومد.
خرگوش شروع به بیرون کشیدن آب از چاه کردبعد توی آب چاه حمام کرد اما همین که خرکوش میخواست بقیه آبچاه رو کثیف کنه لاک پشت پرید و اونو گرفت.
او با هیجان و خوشحالی فریاد زد: “من خرگوش رو گرفتم! من اونو گرفتار کردم! ”
حیوونا که صدای داد و فریاد لاکپشت رو شنیده بودن به سرعت دور چاه جمع شدن . تو همین حال خرگوش و لاکپشت همدیگه رو محکم گرفته بودن و داشتن به هم نگاه می کردن. خرگوش از لاکپشت خواست که ولش کنه تا اون فرار کنه و بره اما لاکپشت اونو محکم تر گرفت و نذاشت که در بره.
حیوونای دیگه خیلی خوشحال بودن از اینکه تونستن بالاخره خرگوش رو بگیرن و حالا میتونستن بابت رفتار بدش تنبیهش کنن. فیل پیشنهاد کرد که اونو از دشت بیرون بندازن تا بره و تنهایی تو یه جای خیلی دور و بد آب وهوا زندگی کنه. خرگوش که خیلی نگران شده بود سعی کرد خودشو از دست لاکپشت نجات بده و بالاخره موفق شد با یه پرش از دست لاکپشت فرارکنه. اما بچه ها اون تا اومد فرار کنه دمش لای بوته ها و درختا گیر کرد و کنده شد، به خاطر همینه که از اون زمان تا حالا خرگوشا دماشون کوتاهه. بعد از اون حیوونا برای اینکه درس خوبی به خرگوش داده باشن به اون گفتن که باید هر روز از لب چاه برای همه حیوونا آب تمیز و پاکیزه ببره و هر روز تمام دشت و جنگل رو تمیز کنه و جارو بزنه.
بله عزیزای دلم وقتی یه مشکلی پیش میاد ما باید با دیگران همکاری کنیم و به هم کمک کنیم نه اینکه مثل خرگوش هیچ کمکی نکنیم و بعد از حل شدن مشکل بخوایم از نتیجش استفاده کنیم.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام
از قصه خرگوش وچاه آب خیلی خوشم آمد
درود بر شما همراه عزیز و خوشحالم که از قصه خوشتون اومده
سلام عالی بود👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻
من همکاری رو یاد گرفتم 🥰🥰🥰🥰
چرا قصه عکس نداشت؟🤔🤔🤔🤔
لطفاً قصه عکس دار زیاد بگذارید🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
آفرین به برداشت قشنگت مرینت و کایان عزیزم
ممنونم از پیشنهاد خوبتون
بیشتر قصه درباره ی حیوانات و همکاری و دوستی بزارید. آنیسا از نوشهر
بله حتما، ممنونم از پیشنهاد خوبتون
🥰😊😊🥰
ممنون خیلی خوب بود صدف جون