قصه جذاب و شنیدنی خرسی کوچولو و نی نی جدید
3.7/5 - (28 امتیاز)


 

 

 

یکی بود یکی نبود ، در یک جنگل سرسبز و زیبا خرسی کوچولو با مامان وباباش زندگی میکرد ، مامان خرسی کوچولو قرار بود یه نی نی به دنیا بیاره ، خرسی کوچولواز اینکه میخواست یه خواهر یا برادر کوچکتر از خودش داشته باشه خیلی هیجان زده و خوشحال بود بچه ها ، خرسی کوچولو قرار بود تمام شب رو پیش بیلی خرسه بمونه چون مامانش برای به دنیا اوردن نی نی جدید رفته بود به بیمارستان. خرسی کوچولو یه کم نگران بود آخه تا حالا از خونشون دور نبوده. بیلی خرسه همسایه خرسی کوچولو بود ، بیلی یه خرس قهوه ای مهربون بود که با مامان و باباش نزدیک خونه خرسی کوچولو زندگی میکرد ولی از خرسی کوچولو بزرگتر بود .
بیلی خرسه از اینکه خرسی کوچولو قرار بود اونشب رو پیش اونا بمونه خیلی خوشحال بود ، اون به خرسی گفت :” چطوره برای نی نی یه کارت پستال درست کنیم؟ اگر دوست داشته باشی میتونی از مداد رنگی های جدید من استفاده کنی”
مامان بیلی خرسه لبخندی زد و گفت :” فکر خوبیه بیلی ، میتونید قبل از خواب چند تا کارت پستال درست کنین”
و بعد رفت و برای بیلی و خرسی کوچولو چندتا مقوای رنگی و یه دونه قیچی اورد. بعد بیلی خرسه و خرسی کوچولو روی زمین دراز کشیدن و مشغول نقاشی کشیدن شدن.
بیلی گفت :” من یه نی نی کشیدم”
خرسی کوچولو با شادی گفت :” منم عکس خرس پارچه ای مورد علاقمو کشیدم” و بعد نقاشی روبه دوستش نشون داد.
در همین حال مامان بیلی اومد و به بچه ها گفت که دیگه الان وقت حمام کردنه و باید قبل از خواب حمام کنن. بعد به بیلی که بزرگتر بود اجازه داد که شیر آب رو بازکنه.
خرسی گفت :” پس من چی کار کنم؟”
بیلی گفت :” تو میتونی حباب درست کنی ”
بعد خرسی کوچولو یه عالمه شامپوی خوش بو توی آب ریخت و حمام رو پر از حباب کرد. بعد دوتایی مشغول حمام کردن و بازی شدن.

خرسی کوچولو گفت :” من وقتی تو خونمون میرم حمام با قایقام بازی میکنم”
بیلی گفت:” میتونی با اسباب بازی های حمام من بازی کنی، من یه کوسه و یه نهنگ دارم که آب فواره میکنه”
خرسی کوچولو گفت :” ممنونم بیلی”
اونا حسابی توی حمام خوش گذروندن ،حباب بازی کردن ، فواره بازی کردن و به هم آب پاشیدن. بعد از اینکه وقت حمام کردن تموم شد اونا از حمام بیرون اومدنو خودشونو خشک کردن و بعد لباس خوابهاشونو پوشیدن. خرس کوچولو به دکمه های لباس خوابش نگاهی کرد وگفت :” حالا اینارو چطوری ببندم؟” در همون موقع بود که بیلی خرسه به کمکش اومد و به خرسی یاد داد که چطوری باید دکمه های لباس خوابش رو ببنده. مامان بیلی خرسه که اومده بود به بچه ها سر بزنه بهشون گفت که حالاوقت مسواک زدنه. بیلی خندید و گفت :” داشت یادم میرفت” بعد به خرسی کوچولو گفت:” بیا بریم مسواک بزنیم خرسی ، خمیر دندون با طعم توت فرنگی داریم”
بعد هر دوتاشون مشغول مسواک زدن شدن و دندوناشونو خوب تمیز کردن.مامان بیلی گفت :” عجله کنین، داره دیر میشه ، وقت خواب خرس کوچولو هاست”
خرس کوچولو گفت :” میشه برام یه قصه شب بخونین؟ آخه مامانم همیشه برام یه قصه شب تعریف میکنه تا بخوایم”
خانم خرسه گفت :” بله که میشه منم همیشه برای بیلی قصه شب میخونم، دوست دارین چه قصه ای براتون تعریف کنم؟”
بیلی و خرسی کوچولو با همدیگه گفتن :” قصه مو طلایی و سه خرس” این داستان مورد علاقشون بود بچه ها. قصه درباره دختری بود که وقتی خانواده خرسا میرفتن بیرون به خونشون میرفت و همه غذاهاشون رو میخورد و بعد هم توی تخت بچه خرس میخوابید.
بعد دوتایی زیر پتو رفتن و منتظر شدن تا خانم خرسه قصه رو شروع کنه. وقتی خانم خرسه قصه رو تعریف کرد خرسی کوچولو گفت :” خدا کنه وقتی خوابیم کسی توی این خونه نیاد”
خانم خرسه گفت :” نگران نباش من و آقا خرسه مواظبتونیم”
بعد بیلی با مهربونی گفت :” نترس منم مواظبت هستم”
در همین موقع خرسی کوچولو یادش افتاد که خرس پارچه ایشو تو خونه جا گذاشته ، اون گفت که همیشه با خرسش میخوابه. بیلی یه چند لحظه فکرکرد و بعد گفت :” نگران نباش خرسی ، من خرس پارچه ای خودمو بهت قرض میدم تا بغلش کنی و بخوابی” وبعد رفت و خرس پارچه ای رو برای خرسی اورد.
بعد هر دوتاشون به هم شب بخیر گفتن و چشماشون رو بستن.
مدتی همه جا ساکت بود تا اینکه بارون شروع به باریدن کرد ، خرس کوچولوکه ترسیده بود گفت :” چی بود ؟ اون سایه روی دیوار چیه ؟ شاید کسی بیرونه”
بیلی پرده اتاقش رو کنار زد و گفت :” نگران نباش خرس کوچولو این فقط صدای باده که توی درختا میپیچه و اوم نور ماهه که به پنجره میتابه” و بعد رفت و پتورو محکم دور خرس کوچولو پیجید.

چندلحظه بعد خرسی کوچولو دوباره با نگرانی گفت :” وای یه چیزی اون بیرونه ، فکر کنم میخواد بیاد تو”
بیلی با لبخند گفت :” نگران نباش اون جغد کوچولو دوست منه، هر شب میاد اینجا تا به من شب بخیر بگه”
و بعد هر دوتا خرس پرده اتاق رو کشیدن و به رختخوابشون برگشتن. بعد بیلی با مهربونی به خرسی گفت :” چیزی لازم نداری”؟
خرسی کوچولو گفت :” چرا یه کم تشنمه” و بعد بیلی سریع به آشپزخانه رفت و برای خرسی کوچولو یه لیوان پر از آب اورد.
خرسی کوچولو از بیلی تشکرکرد و چشماش رو بست.بیلی هم پتوشو روش کشید و خوابید ولی مدت زیادی نگذشته بود که دوباره خرسی کوچولو داد زد :” بیلی من میترسم اینجا خیلی تاریکه”
بیلی چند لحظه فکر کرد و بعدگفت :” نگران نباش خرسی کوچولو من یه فکر خوب دارم” بعد از روی تخت پایین اومد و چراغ خواب رو برای خرسی کوچولو روشن کرد، خرسی کوچولو از بیلی تشکر کرد و گفت :” ممنونم بیلی حالا میتونم ببینم تو کجایی” و زیر پتو رفت و گفت :” دیگه نمیترسم ، شب بخیر بیلی”
بیلی هم خمیازه ای کشید و گفت :” خوب بخوابی خرسی کوچولو”
بله بچه ها اونا تا صبحدرآرامش و ر احتی خوابیدن تا اینکه صبح زود خرسی کوچولو به آرومی گفت :” بیداری بیلی؟”
بیلی یه چشمشو باز کرد وگفت:” دیگه چی شده؟”
خرسی کوچولو گفت :” اا هیچی، فقط میخواستم ازت تشکر کنم که مواظبم بودی تو خیلی مهربونی”
بیلی با لبخندجواب داد:” این کاریه که خرس های بزرگتر میکنن ، توهم وقتی برادر یا خواهر کوچولوت به دنیا اومد باید مواظبش باشی”
صبح زود پدر خرسی کوچولو اومده بود دنبالشو بهش گفته بود که تو الان یه خواهر کوچولوی قشنگ داری و بعد دست خرسی کوچولو رو گرفته بود تا اونو پیش خواهر کوچولو و مامانش ببره.
توی بیارستان مامان خرسی روی تخت نشسته بود و منتظر خرسی بود. وقتی خرسی رودید بهش گفت:” بیا پیش من خرسی کوچولو ، این خواهر کوچولوی تو ا”
خرس کوچولو یه نگاهی توی گهواره انداخت و گفت :” این خیلی کوچیکه ، من از اون خیلی بزرگترم”
مامانش گفت :” درسته ، تو برادر بزرگ اون هستی ، باید مواظبش باشی و باهاش مهربون باشی”
خرس کوچولو که از خرف مامانش خیلی خوشحال شده بود انگشت نی نی رو گرفت و بهش گفت :” نترس کوچولو، من مواظبتم، خب دیگه ، این کاریه که خرس های بزرگتر میکنن”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

17 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *