یکی بود یکی نبود داستان حسن آقای راننده از این قراره که حسن آقا یه مرد راننده بود. یه روز صبح با صدای زنگ تلفنش از خواب بیدار شد.
آقای پرهیزگار شهردار، پشت خط بود. گفت:« یکی از همکارهام برای من بسته ی خیلی مهمی فرستاده است لطفا به فرودگاه برو و بسته را تحویل بگیر و برای من بیاور.»
حسن آقا گفت:« بله حتما آقای شهردار»
حسن آقا به قسمت تحویل بار فرودگاه رفت و بسته ی شهردار را گرفت.
یه پاکت شبیه پاکت نامه ولی بزرگتر بود. حسن آقا بسته را گرفت و به سمت شهرداری حرکت کرد. حسن آقا راننده در راه سهیلا خانم را دید که کنار خیابون ایستاده. کامیون را نگه داشت و گفت: «سلام سهیلا خانم، اتفاقی افتاده؟» سهیلا خانم گفت: «بله ، ماشینم حین حرکت خاموش شد و دیگه روشن نمیشه.» حسن آقا گفت:« من ماشین شما را بوکسل می کنم، و شما را به تعمیر گاه می رسانم» بعد هم با یک زنجیر ماشین سهیلا خانم را به کامیونش بست. و بعد از سوار شدن سهیلا خانم، دوباره راه افتاد.
هنوز خیلی دور نشده بودند که به اسب ممد آقای سوارکار رسیدند. و دیدند که ممد آقا کنار جاده روی زمین افتاده است.
حسن آقا و سهیلا خانم از ماشین پیاده شدند و گفتند:« حالتون چه طوره ممد آقا، صدمه دیدید؟»
ممدآقا سعی کرد بلند شود و با صدای آرومی گفت:«یک خرس کنار جاده بود و اسب من با دیدن خرس ترسید و رم کرد، من هم از روی اسب افتادم. و بی هوش شدم فکر کنم خرسه خیال کرده من مردم و رفته.»
حسن آقا گفت :«سوار شوید ممد آقا، ما شما را جلوی بیمارستان پیاده می کنیم.» و اسب ممد آقا را هم به پشت کامیونش سوار کرد.
حسن آقا کامیون را به طرف بیمارستان شهر راند و به ممد آقا گفت:«خانم قطبی پرستار از شما مراقبت می کند و من مواظب اسبتان هستم تا از بیمارستان به خانه برگردید.»
ممد آقا گفت:«خیلی ممنون حسن آقا.»
بعد حسن آقا، سهیلا خانم را در تعمیر گاه پیاده کرد و گفت:« امیدوارم خیلی زود ماشین شما هم درست بشود.» سهیلا خانم گفت:« خیلی ممنون حسن آقا.»
حسن آقا داشت به سمت خانه می رفت که یک دفعه یادش افتاد… بسته ی آقای شهردار را تحویل نداده است.
زود دور زد و بعد مستقیم، بدون یک لحظه توقف، به سمت شهرداری حرکت کرد.
آقای پرهیزکارشهردار پاکت را از حسن آقای راننده گرفت، و خیلی از حسن آقا تشکر کرد و به او پیشنهاد شغل پاره وقت در شهرداری با حقوق خوب را داد.
حسن آقا با خوشحالی قبول کرد و گفت: « از فردا کارم را شروع می کنم.»
شهردار پرهیزکار گفت:«برای کمک هایی که می کنی، باید از تو تشکر کنیم.»
حسن آقای راننده خیلی خوشحال بود و به سمت خانه به راه افتاد.
بچه ها رانندگی خیلی شغل مهمی هست، همه ی آدم های روی کره ی زمین وسیله ی نقلیه ندارند و یا گواهینامه رانندگی ندارند ولی می توانند با اتوبوس و تاکسی آقای راننده هر کجا که میخواهند بروند، و یا راننده ها مواد غذایی و وسایل مورد نیاز ما را از شهرهای دیگه با کامیون های بزرگشان به شهر ما می آورند.رانندگی شغل خیلی سختی است چون بعضی وقت ها راننده های کامیون باید شب ها تا صب رانندگی کنند چون اجازه ی رانندگی در شهر در روز را ندارند. پس باید خیلی هوشیار باشند و حواسشان به هیچ چیزی پرت نشود، بخاطر اینکه جون انسانها را با رانندگی اشتباه ممکنه که به خطر بندازند.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





اسم قصه گو چیه
سلام سارینای عزیزم!
من خاله صدف، قصه گوی وولک هستم!
عالی بود لذت بردم❤
تشکر از همراهی شما
عالیییی
تشکر
عالی بود😎
ممنون ریحانه عزیزم
سلام خیلی قشنگ بود ممنون
سلام هانیه عزیزم خوشحالم که همراهمون هستی
میشه داستان اموزنده از جرثقیل بنویسید و اموزنده و جالب باشد
ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی نرگس عزیز، حتما
در کل داستان خوب بود
🥰