قصه جذاب و شنیدنی جوجه تیغی سر به هوا
4.1/5 - (40 امتیاز)


 

 

داستان جوجه تیغی سر به هوا از این قراره که چارلی یک جوجه تیغی بود اون خیلی جوجه تیغی خوبی بود ولی یه کم سر به هوا بود و وسایلشو رو گم میکرد . اون تا حالا خیلی از چیزهارو گم کرده بود مثلا کفش ، جوراب ، مدادرنگی ، کتاب و حتی یک بارهم پول تو جیبش رو گم کرده بود.بعد هم مجبور میشد کلی وقت بذاره و دنبال چیزی که گم کرده بگرده به خاطر همین همیشه از کارهاش عقب میفتاد. چارلی خیلی دلش میخواست که یه روز پستچی بشه ولی مامانش بهش گفته بود که برای اینکه بتونه پستچی خوبی باشه اول از همه باید حواسش رو خوب جمع بکنه و دقت کنه که نامه ها گم نشن چون خیلی ها منتظرن که نامه هاشون سالم و درست به مقصد برسه.
یک روز چارلی طبق معمول دیر از مدرسه برگشت .مامانش بهش گفت :” چرا دیر کردی چارلی؟”
چارلی گفت :” کتابم رو گم کردم ، مجبور شدم همه جا دنبالش بگردم تا پیداش کنم”
مامانش گفت :” تو خیلی سر به هوایی! باید بیشتر حواست به وسایلت باشه”
و بعد برایش عصرونه حاضر کرد.
بعد از اینکه چارلی عصرونه شو خورد مامانش بهش گفت :” فردا تولد یکی از دوستامه ، من برای تولدش یک نامه و کارت تبریک آماده کردم میخوام که همین امروز این نامه رو برام پست کنی تا فردا به دستش برسه، بیا این هم پول تمبر مراقب باش که گمش نکنی، اگر این نامه رو به موقع به آقای پستچی برسونی میتونی بعضی وقتا به آقای پستچی کمک کنی”
چارلی با خوشحالی زیاد نامه و پول رو از مادرش گرفتو با عجله رفت بیرون.

چارلی با دقت زیاد نامه و پول رو تو دستش گرفته بود . با خودش گفت : “اگر اینارو محکم تو دستم بگیرم گم نمیشن”
چارلی همینجوری که داشت میرفت دوستش جوجه اردکه رو دید. جوجه اردک بهش سلام کردو گفت :” چارلی کجا میری؟”
چارلی گفت :” دارم میرم این نامه رو پست کنم”
جوجه اردک گفت :” حالا چرا انقدر عجله میکنی ، من شکلات دارم بیا با هم شکلات بخوریم بعد برو”
چارلی که عاشق شکلات بود دهنش آب افتادو قبول کرد که با جوجه اردک شکلات بخورن.اما اون با یه دستش نامه و با یه دست دیگش پول رو محکم گرفته بود .پس چه جوری شکلات بخوره؟
جوجه ارذک بهش گفت :” به نظرم نامه رو روی زمین و پول رو هم توی جیبت بذار و بعدش شکلاتتو بخور”
چارلی به حرف جوجه اردک گوش کرد . بعد مشغول خوردن شکلات شد.
بعد از خوردن شکلات از دوستش خداحافظی کرد و به سمت اداره پست به راه افتاد.
وقتی چارلی به اداره پست رسید سریع رفت تا تمبر بخره ولی یک دفعه متوجه شد که پول تو دستش نیست خیلی ناراحت شد ولی یهو یادش افتاد موقع شکلات خوردن پولارو گذاشته بود تو جیبش. بعد شروع کرد به گشتن جیبای کتش ولی هر چی میگشت سکه هاشو پیدا نمیکرد که نمیکرد. هر چی تو جیباش بود رو دراورد ، جیباشو زیر و رو کرد کتشو در اورد و پشت و رو کرد و تکون داد تا اینکه یه صدای جیرینگی از تو آستر کتش شنید، بله پول اونجا بود انگار یکی از جیباش سوراخ شده بود و سکه ها افتاده بود تو آستر کتش. خلاصه با سختی سکه هارو بیرون اورد و تمبر خرید ولی نامه کجا بود؟
باز فکر کرد و یهو یادش افتاد که جلوی در خونه جوجه اردکه اونو گذاشته روی زمین. با عجله برگشت . چند دقیقه ای همه جا رو گشت تا اینکه چشمش به چیز سفیدی لای بوته ها افتاد، خودش رو به بوته ها رسوند و بله دید که نامه اونجا بود. نفس راحتی کشید ، الان دیگه فقط باید تمبر رو روی نامه میچسبوند و راه میفتاد . ولی تمبر کجا بود؟
دوباره شروع کرد به گشتن تمام جیبهاش .چارلی از بس که جیباشو گشته بود خسته شده بود اون نامه رو دوباره روی زمین گذاشت تا جیبهاشو خالی کنه. بعد شروع کرد به خالی کردن جیب هاش یک دستمال کاغذی کثیف ، یک تکه شکلات ، یک کیسه کاغذی آبنبات . چارلی تصمیم گرفت محتویات جیبشو بریزه دور که ناگهان چشمش به تمبر افتاد که به کاغذ آبنبات چسبیده بود. از خوشحالی جیغی کشید و تا اومد تمبر رو به نامه بچسبونه ناگهان باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و نامه رو با خودش برد. بیچاره چارلی! دوباره نامه از دستش رفته بود. شروع کرد به دنبال نامه دویدن تا اینکه باد آروم شد و نامه لای چمنها افتاد روی زمین . چارلی نفس راحتی کشیدو نامه رو برداشت ولی الان دقیقا کجا بود؟ بله بچه ها چارلی گم شده بود اون خیلی راه رو دنبال نامه دویده بود و حالا نمیدونست چه جوری به سمت اداره پست برگرده. همینطور شروع کرد به راه رفتن. با دقت دور و اطرافشو نگاه کرد اما چیزی رو ندید که براش اشنا باشه. همینطور که داشت میرفت یک دفعه سایه ای رو جلوی خودش دید. سرش رو بالا گرفتو اقا روباهه رو دید که رو به روش وایساده و داره با دندونای سفیدش بهش لبخند میزنه. چارلی که ترسیده بود پا گذاشت به فرار. چارلی تند تند میدوید و اقا روباههه هم دنبالش بود. اون دنبال جایی برای قایم شدن بود تا اینکه به درخت کوچیکی رسید که تنش خالی شده بود.

سریع رفت تو تنه درختو قایم شد. روباهه که تو تنه درخت جا نمیشد همون بیرون منتظر چارلی وایساد.چارلی خیلی ناراحت بود با خودش میگفت حالا چه جوری نامه رو پست کنم؟ حالا به مامانم چی بگم؟ دیگه نمیتونم به آقای پستچی کمک کنم،همینطور که با ناراحتی با خودش حرف میزد صدای پارس سگی رو شنید. آره اون صدای پارس سگ مزرعه ووپی بود. ووپی دوستچارلی بود. چارلی با خوشحالی از جاش پرید وبا تمام قدرتش داد زد :” ووپی نجاتم بده! ووپی منم چارلی، کمک ، کمک”
روباهه با شنیدن صدای ووپی پا گذاشت به فرار و همون موقع چارلی از تنه درخت بیرون اومد. ووپی تا چارلی رو دید گفت :” تو اینجا چی کار میکنی؟”
چارلی تمام ماجرارو برای ووپی تعریف کرد .ووپی گفت :” شاید اداره پست هنوزباز باشه، بپر رو پشتم من تو رو به اداره پست میبرم”
چارلی با خوشحالی پشت ووپی چرید و اونا با سرعت زیاد به راه افتادن.بعد از مدتی چارلی از دور آقای پستچی رو دید که داشت آخرین نامه هارو با خودش میبرد.
ووپ شروع کرد به پارس کردن و اقای پستچی که متوجه اومدن اونا شده بود صبر کرد تا چارلی نامه خودشو داخل کیف پستچی بذاره و بعد پستچی در کیفشو بستو به راه افتاد.
چارلی و ووپی به سمت خونه به راه افتادن.چارلی از اینکه تونسته بود با کمکووپی نامه مامنشو پست کنه خیلی خوشحال بود و وقتی رسیدن تمام مترجرارو برای مامانش تعریف کرد.
مادرش گفت :” تو باید خیلی احتیاط کنی و مراقب باشی! همیشه ووپی نیست که به تو کمک کنه”
چارلی به مادرش قول داد که دیگه حواس پرتی نکنه و بیشتر از این احتیاط کنه. به خاطر همین دو هفته پول تو جیبیش رو جمع کرد و بعد با اون برای خودش لباس پستچی خرید و برای ووپی هم یک تکه استخوان. این بود داستان زیبای جوجه تیغی سر به هوا . برای شنیدن قصه های کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

117 پاسخ
  1. ثنا
    ثنا می گوید:

    سلام قصه ی خوبی بود 🌹
    لطفا اگر ممکنه اول و اخر قصه هاتون آهنگ آقای حکایتی رو بگذارید🌹
    ثنا هستم ۸ ساله از اهواز🌹

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از نظر خوبت ثنای عزیز ، در حال حاضر از آهنگ آقای حکایتی در قصه ها استفاده میشه دوست مهربانم

      پاسخ
      • آتریساصمدیان
        آتریساصمدیان می گوید:

        عالی بود اما هرچی برای شما مینویسم شما جواب من رو نمی دید

        آتریسا هستم ۸ساله از همدان

        پاسخ
        • صدف خالقی (قصه گو)
          صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

          ممنونم از نظرت آتریسای عزیزم
          من همه ی نظرات و سعی میکنم که بخونم و جواب بدم عزیزم
          توام همیشه برام نظرتو بنویس عزیزدلم

          پاسخ
  2. توحید و انیر رحیمی
    توحید و انیر رحیمی می گوید:

    سلام.واقعا قصه هاتون عالیه.پسرام توحید جون و امیر جون هرشب یک قصه گوش میکنن بعدش میخوابن. توحید و امیر رحیمی

    پاسخ
  3. آنیتا
    آنیتا می گوید:

    سلام اسم قصو گو چی هست من خیلی دوستون دارم من آنیتا ۱۰ساله و خواهرم ۶ساله از شیراز ولی فعلا بندر عباس هستیم

    پاسخ
  4. نرگس وطن دوست
    نرگس وطن دوست می گوید:

    سلامم من نرگس هستم و ۹ سالم هست . من هر 🌃 شب قصه هاتون را برای داداشم که ۴ سالش هست میخوانم . امشب قصه تون مثل همیشه عالی و قشنگ بود.

    پاسخ
  5. نرگس وطن دوست
    نرگس وطن دوست می گوید:

    راستی من چند وقت هست به وولک سر نمیزنه و شب یلدا هم گذشته . شب یلداتون مبارک باشد خیلی دوستون دارم خدانگهدار شما 😘😘😘😍🙋🙋

    پاسخ
  6. مامان
    مامان می گوید:

    قصه های سایتتون عالی هستن هرشب یه قصه صوتی از سایت وولک برای دخترم میگذارم
    قصه های کارتونی هم خیلی دوست داره

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام ممنونم از همراهی شما با وولک
      بله حتما ممنونم که پیشنهادتو برای وولک نوشتی بیتاجان

      پاسخ
  7. آریو
    آریو می گوید:

    سلام ممنون از قصه های خوب شما
    یکجا در این قصه گفتید سگ پارس میکنه .در صورتیکه سگ واق واق میکنه ،کلمه پارس لقب سرزمین قشنگ ماست
    مرسی از شما

    پاسخ
  8. محمد امین
    محمد امین می گوید:

    محمد امین اردانش هستم 6ساله ممنونم ازتون قصه خوبی بود .ولی اگه میشه تصویر بیشتری بذارین

    پاسخ
  9. مامان روشنا
    مامان روشنا می گوید:

    چقدر قصه هاتون عاااااالی هستن🥰🥰، ولی دسترسی به همه قصه هاتونو توی سایت نمیتونم پیدا کنم، ممنون میشم راهنماییم کنید🙏🏻🌸

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از نظر قشنگت دوست عزیز
      همه ی قصه ها و سرگرمی های ما رو میتونی تو اپلیکیشن ببینی

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *