یکی بود یکی نبود توی یک جنگل سرسبز یه خونواده ای کنار هم زندگی می کردند. این خونواده کیا بودند؟ خونواده ی آقا روباهه، روباه کوچولو توی این خونه بزرگ شده بود. اون میتونست عددها رو به ترتیب بشماره اون می تونست زیپ و دکمه هاش رو ببنده میتونست حتی خودش بند کفشش رو ببنده. ولی روباه کوچولو یه مشکلی داشت، این که خیلی نا مرتب بود هر وقت که چیزی رو می خواست اون رو به سختی پیدا می کرد حتی چیزاهایی رو که خیلی هم دوست داشت سر جاش نمی گذاشت واسه همین همیشه دنبال وسیله هاش می گشت. یه روز روباه کوچولو دنبال شمشیرش میگشت اون شمشیرش را خیلی دوست داشت. واسه این که خودش اونو با مقوا و چوب و طناب درست کرده بود. اون میخواست با دوستاش بره و بازی کنه همه جا رو گشت. کیف کوله هاش که فکر میکرد گم کرده رو پیدا کرد. بقیه سیبی که قبلاً خورده بود رو پیدا کرد حتی کلاهش رو هم پیدا کرد اما شمشیرش نبود که نبود.
از مامانش پرسید:« مامان شمشیر منو ندیدی؟» مامان اتاقش رو گشت. یه سری تکون داد و گفت:« تنها چیزی که میبینم نامرتبی و شلوغیه، لطفاً قبل از بیرون رفتن از اتاق حتما اونو مرتب کن.»
روباه کوچولو زیر لب گفت:« آخه اتاق من کجاش نامرتبه، یکم نامرتبه. چرا مامانم اینقدر بزرگش میکنه؟ من مشکل بزرگتری دارم اگر شمشیرمو پیدا نکنم نمیتونم برم با بچه ها بازی کنم.»
روباه کوچولو با عجله کمدش رو باز کرد و یه عالمه کتاب برداشت و کنار اتاق روی هم گذاشت. تمام بلوک ها شو میون اتاق کنار هم گذاشت. کلاهشو گوشه ای پرت کرد و باقیمانده سیب رو هم توی کشوی کمدش گذاشت، بعد گفت:« خوب حالا همه چیز مرتب شد، ولی شمشیرم کجاست؟»
روباه کوچولو دوان دوان رفت به خونه ی خرس، دوستاش برای بازی آماده شده بودند. خرس با شمشیرش به هوا ضربه میزد و سمور آبی با شیطون های خطرناک خیالیش داشت می جنگید. خرس فریاد زد زود باش روباه کوچولو بیا بازی کنیم روباه کوچولو آهسته گفت:« نمی تونم »
خرس و سمور آبی از بازی دست کشیدند و پرسیدند: «چرا؟»
روباه کوچولو گفت:« نتونستم شمشیرم رو پیدا کنم.» خرس با ناراحتی پرسید:« حالا چجوری بازی کنیم؟» روباه کوچولو به اطرافش نگاه کرد یک تکه چوب پیدا کرد و اون رو برداشت و گفت خب این هم شمشیر من بیاین بازی کنیم. روباه کوچولو گفت:« فردا شمشیرم رو پیدا می کنم بعد می تونیم خانوم سمور آبی رو از دست اژدها نجات بدیم من و خرس هم نقشه ی دو تا شوالیه ی سیاه را بازی می کنیم. ولی فردا چون الان شمشیرم رو گم کردم.»
سمور آبی دمش را به زمین زد و گفت:« من نمیخوام نجاتم بدین می خوام منم یکی از اون هایی باشم که شمشیر تو دستشون میگیرند.» روباه کوچولو گفت:« باشه تو هم میتونی شمشیر دستت بگیری بعد هم همگی میریم حاکم رو نجات بدیم.»خرس گفت:« اما تو باید شمشیرت رو پیدا کنی.»
روباه کوچولو گفت:« بله من اونو پیدا می کنم فردا حتما پیداش می کنم.»
وقتی روباه کوچولو به خونه رسید پدرش خیلی ناراحت بود. اون سیب رو به روباه کوچولو نشون داد و گفت:« من این رو از توی کشوی کمد پیدا کردم پسر جون کشو که جای آشغال نیست. این کلاه هم کف اتاق افتاده بود.» روباه کوچولو سیب را از پدرش گرفت و توی سطل آشغال انداخت کلاه رو هم برداشت و سر جای خودش آویزون کرد بعد زیر لب گفت:« اتاق من یکم نامرتبه، چرا پدر من اینقدر بزرگش می کنه. »خانم غازه اومد تا کتابی را که به روباه امانت داده بود ازش پس بگیره. غازه گفت:« لطفاً کتابم رو بده.»
اتاق روباه کوچولو خیلی نا مرتب بود و نتونست اون رو پیدا کنه. گفت:« خوب شاید توی کمدم باشه.» رفت و در کمدش رو باز کرد یهویی تمام وسایل داخل کمد به زمین افتاد و شمشیر شکسته اش هم پیدا شد. پدر و مادر هم رفتند زیر زمین و چند تا جعبه آوردند روی هر کدومشون یه چیزی نوشته شده بود مثل جعبه ی اسباب بازی جعبه ی سرگرمی جعبه ی لباس،بعد هم روی در اتاق یه قلابی زدند و به روباه کوچولو گفتند تا شمشیرش رو از اونجا آویزون کنه مرتب کردن اتاق وقت زیادی گرفت. اما کتاب خانم غازه پیدا شد. روز بعد روباه کوچولو لباس شوالیه ها رو پوشیده بود و از خونه بیرون رفت. اون از اینکه شمشیر و سپر تازهای پیدا کرده بود خوشحال بود مادر روباه کوچولو روی سپرش نوشت روباه کوچولو شوالیه شجاع مرتبی.
بله بچه ها روباه کوچولوی قصه ی ما بالاخره یاد گرفت که مرتب باشه و تمام وسایلش رو سر جاش بزاره تا اینقدر اتاقش زشت و کثیف و نامرتب نباشه.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی بود🌟
بنظرم نطق خانم گوینده بد که نه ، میشه گفت متاسفانه افتضاح بود بسیار لوس و نامفهوم بود.
ممنون که با نظراتتون در بهتر شدن به ما کمک می کنید، امیدوارم که از سایر قصه های وولک راضی باشین
ممنون از اینکه با نظرات ارزشمندتون ما رو در بهتر شدن یاری می کنید ، امیدوارم سایر قصه های وولک رضایت شما رو جلب کرده باشه دوست عزیز
پسر کوچولوی ما میگه . شلوغ بودن اتاق اصلا خوب نیست . و روباه میاد جمعش میکنه و شمشیر و پیدا میکنه
آفرین به پسر خوب و دوست داشتنیمون
خیلی جالب بود
ممنون
عالی بود
تشکر
من قصه های شما رو دوست دارم
خیلی خوب صدا در می یارید
ممنونم از نظرت دوست خوبم
خوشحالم که با وولک همراهی
سلام شبتون به خیر
ممنون از زحماتتون
این داستان مربوط به سری داستان های فرانکلین هست اما با کارکتر روباه گفته شده داشتم برای دخترم می خوندم
دخترم گفت نه مامان این داستان فرانکلینه .
سلام و درود بر شما دوست و همراه گرامی
ممنونم از این که نظرتون رو برای ما نوشتین
🐢👦🏼
🙅🏻♀️🐢👦🏼
😍🌹💓💖😘🥰😍🌹❤️😍🌹💖😘💖😘🥰🤍❤️🤍🤍
الیاس عزیزم