4.3/5 - (37 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود، در یک مزرعه ی سبز و خرم که پر از گل های قشنگ و رنگارنگ بود ، حیوانات زیادی به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی و بازی میکردن و روزگار رو میگذروندن ، اما بچه ها اونا گاهی از دست یکی از دوستاشون که یک اردک حقه باز بود ناراحت میشدن.این اردک فضول و بلا  که همه اونو کپلی صدا می زدن ، تمام روز رو در فکر کلک زدن به بقیه ی حیوانات بود و کار بدی رو که بیشتر از همه دوست داشت انجام بده، این بود که جای تخم مرغ ها رو با تخم اردک هاعوض می کرد ، با این کار وقتی جوجه ها سر از تخم در میوردن ، مرغ های مادر خیلی تعجب می کردن و می دیدن که به جای جوجه های زرد و کوچولو و خوشگل چند تا جوجه اردک از تخم ها بیرون اومدن و همینطور هم مامان اردکا میدیدن که بچه هاشون اصلا شبیه جوجه اردک نیستن و نمی تونن مثل اردکا بگن ، کواک ، کواک و تازه این جوجه ها مثل بقیه جوجه اردکا شنا کردن توی آب رو دوست نداشتن.

 

 

حیوونی که بیشتر از همه در مزرعه از دست کپلی فراری بود سگ کوچولوی مزرعه یعنی فندق بود ، اون میدونست که وقتی سر و کله ی کپلی پیدا میشه ، فقط  ناراحتی و آزار و اذیت به همراه داره و به خاطر همین هم هر وقت سگ کوچولو کپلی رو میدید که داره جایی می ره خیلی زود راهش رو عوض می کرد و تند و تند راه می رفت تا کپلی اونو نبینه.

فندق خاطره ی بدی هم از اردک شیطون داشت ، یک روز وقتی که فندق کنار لونه ش خوابیده بود ، کپلی به طرفش اومده و به کیسه ی نمکی که کنار ظرف غذاش قرار داشت نوک زد و با سوراخی که توی کیسه درست شد تمام نمک ها کم کم توی غذای سگ کوچولو ریخت  و بیچاره فندق ، طفلکی بعد از خوردن غذاش چند روز و چند شب همش آب میخورد و آب میخورد اما باز هم تشنه بود و تشنگیش برطرف نمیشد ، این یکی از کارهای زشت و بدی بود که کپلی انجام داده بود ولی کپلی کارهای بدتری هم انجام داده بود و حیوونای دیگه مزرعه رو هم اذیت کرده بود.

 

 

خرگوش ها هم مثل بقیه ی حیوونا از دست کپلی خیلی عصبانی و ناراحت بودن ، به خاطر اینکه یک روز کپلی در قفس اونا رو باز کرد و تمام هویج هایی که برای زمستون ذخیره کرده بودن رو خورد.

عزیزای دلم موش ها هم دل خوشی از کپلی نداشتن و اصلا از دستش راضی نبودن ، چون یک روز کپلی یک سطل پر از آب رو توی لونه ی موش ها ریخته بود و خونه ی اون حیوونای کوچیک و بیچاره رو پر از آب کرده بود.موش های کوچولو خیلی به زحمت افتاده بودن و حسابی از دست کپلی عصبانی بودن چون که انبار پنیرشون پر از آب شده بود و ذخیره ی غذاشون برای زمستون از بین رفته بود.

بچه ها جونم خود کپلی فکر می کرد کاراش خیلی بامزه و جالبه و فکر می کرد که داره با حیوونا شوخی می کنه در حالیکه نه تنها موش ها بلکه همه ی حیوونای مزرعه به خاطر کار های اون خیلی ناراحت و عصبانی شده بودن.به خاطر اینکه وقتی که تو سوراخ کوچیک موش ها آب ریخته میشد جاشون تنگ تر میشد و موش ها دیگه نمی تونستن به راحتی به خونه هاشون رفت و آمد کنن.

حتی گاو و الاغ مزرعه از کپلی بدشون میومد و از کاراش ناراضی بودن و یک خاطره ی بد هم از کپلی داشتن.چون در یک روز آفتابی وقتی اون دوتا توی سبزه زار مشغول چریدن و علف خوردن بودن ، باز کپلی یک از اون کار های بدش رو انجام داد و در کندوی عسل رو برداشته بود و تمام زنبورها به طرف الاغ و گاو بیچاره پرواز می کردن و اونا رو نیش می زدن.کپلی از دیدن گاو و الاغ توی اون وضعیت خیلی لذت برده بود و با صدای بلند به اونا خندیده بود.

 

 

بله بچه ها چند روز که گذشت تمام حیوانات از دست کپلی  و کار های نا به جاش خسته شدن.اونا با هم قرار گذاشتن تا دور هم جمع بشن و فکری بکنن تا از دست آزار و اذیت ها و بدجنسی های کپلی راحت بشن .همه حیوونا قبول کردن و گفتن که یا باید کپلی دست از این کار ها و رفتار های بدش برداره یا اینکه باید از مزرعه اخراج بشه و بره بیرون.

تا اینکه در یک روز آفتابی فندق کوچولو، موشها ، خرگوش ها ، مرغ ها و الاغ و گاو و همه حیوانات مزرعه با هم مشورت کردن و نقشه ای کشیدن تا از دست حقه بازی های کپلی راحت بشن .

صبح روز بعد وقتی که کپلی می خواست توی بشکه ش حمام کنه ، خیلی تعجب کرد بچه ها چونکه دید بشکه خالیه خالیه و یک قطره آب هم توش نیست ، انگار یک نفر مردم آزار بشکه رو برگردونده و تمام آب ها روی زمین ر یخته بود ، کپلی خیلی ناراحت شد ولی یک دفعه یادش اومد که خود اون هم چندین بار همین کار رو با بقیه ی حیوونای مزرعه انجام داده.

 

 

کپلی که خیلی عصبانی بود بشکه رو ول کرد و به سراغ ظرف غذاش رفت ولی دید که حتی یک دونه ذرت هم توی اون نیست و یک نفر تمام غذای اون رو برداشته و خورده.

 

 

بله بچه ها بالاخره اردک بلا و حقه باز فهمید که این کار ها برای چی انجام شده ، همون طور که خودش حیوونای دیگه مزرعخه رو اذیت کرده بود و بهشون آزار رسونده بود حالا خودش هم باید اذیت می شد ، کپلی خیلی شرمنده شد و خجالت کشید و از تمام کارهای بدی که انجام داده بود پشیمون شد و تصمیم گرفت که دیگه هیچوقت کارها و رفتار های بدش رو تکرار نکنه چون فهمیده بود که وقتی دیگران رو اذیت میکنه چه احساس بد و ناخوشایندی بهشون دست میده.

از اون به بعد کپلی اردک خوب و عاقلی شد و همه ی حیوانات مزرعه با اون دوست شدن و هیچکس هم کپلی رو به خاطر کارهای بدی که در گذشته انجام داده بود مسخره نمی کرد و همه بدی های اون رو فراموش کردن و با همدیگه زندگی آروم و خوبی رو در مزرعه شروع کردن.

 

برای دسترسی به داستان های رایگان و جدید وولک، فرامشو نکنید به صفحه قصه های کودکانه وولک سر بزنید!


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

58 پاسخ
  1. رامیلا
    رامیلا می گوید:

    سلام وولک جونم، من ازین قصه یاد گرفتم که باعث آزار و اذیت دیگران نشم.
    ممنونم از زحماتتون.
    🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

    پاسخ
  2. مهشید وپارسا
    مهشید وپارسا می گوید:

    سلام خیلی خوب بود قصه تون ممنون ما از این قصه یاد گرفتیم کسی را اذیت نکنیم ❤❤❤💞💞🥰😍😍😘

    پاسخ
  3. النا
    النا می گوید:

    داستان جالبی بود وولک،،فقط اگه میشه تند تند ،قصه های جدید بزارین….ممنون😘😘😘😘

    پاسخ
  4. ماهان
    ماهان می گوید:

    سلام وولک جان، ممنون که قصه‌ی جدیدی گذاشتید. داستان خوب و آموزنده‌ای بود. من و پسر گلم، آقا ماهان، هم خوندیم و کیف کردیم!
    مجددا سپاسگزاریم. ماهان میگه؛ لطفا زودتر قصه‌ی جدید بذارید. 🌹💖😍🙏

    پاسخ
  5. اسعدی
    اسعدی می گوید:

    دوست دارم وولک عزیز من و خواهر کوچولوم همیشه منتظر قصه های جدیدتون هستیم و لذت میبریم،شب بخیر(معین و مون)🤩😍😍😍😍😍😍😍😍ا

    پاسخ
  6. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام
    ممنونم از قصه خوبتون من از این قصه یاد گرفتم که نباید شوخی کنیم که بقیه اذیت بشن. ❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️

    پاسخ
  7. رادین
    رادین می گوید:

    سلام.همین کاری که کپلی انجام داده بود پسر عموی منم باهام انجام داد و من دیگه باهاش بازی نکردم.ممنون از قصه خوب و آموزندتون.❤💚💜💙💛😘

    پاسخ
  8. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام. خیلی ممنون از داستان زیباتون. من و خاله ام و عمه توت فرنگیس بیشتر شب ها قصه های شمارا میخونیم.

    پاسخ
  9. Maman e mahdiyar
    Maman e mahdiyar می گوید:

    خیلی قصه قشنگیه پسر من هرشب باید این قصه رو گوش کنه ک بخوابه😍ممنون ک آهنگ اولش حس بچگیمو بهم میده🙏🌻

    پاسخ
  10. حسین
    حسین می گوید:

    سلام.خیلی قصه ی قشنگی بود.🙏🙏🙏🙏🙏🙏😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘💎💎💎💎💎💎💕💕💕💕💓💓💓💎💎💎💙💙💙💙💙💛💛💛💛

    پاسخ
  11. پارسا
    پارسا می گوید:

    این بهترین قصه ی دنیاست من از این قصه یاد گرفتم که باعث آزار و اذیت حیوانات و انسان ها نشوم

    پاسخ
  12. محمد فرهمندکیا
    محمد فرهمندکیا می گوید:

    سلام شبتون بخیر
    من محمد فرهمندکیا هستم. هر شب قبل از خواب قصه های زیبای وولک رو گوش میدم. از وولک خیلی ممنونم
    میخواستم بگم که اذیت کردن دیگران کار خیلی اشتباهی هست

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام محمد عزیز ، خوشحالم که از قصه های وولک راضی هستی و ممنون از لطفت دوست خوبم

      پاسخ
  13. مامان آقا دانیال
    مامان آقا دانیال می گوید:

    خداقوت من دوسالی هست با وولک آشنا شدم.هر شب هم قصه هاتونو برای پسرم می خونم.عالی و آموزنده هستند🌹🌹🌹🌹

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سپاس از لطف و محبت و همراهی ارزشمندتون دوست عزیز، خوشحالم که از قصه های وولک راضی هستین

      پاسخ
  14. مهرداد گشسبی
    مهرداد گشسبی می گوید:

    سلام
    من یه دختر مریض دارم که معتاد شده به قصه شما و تا وقتی گوش میده آروم هست، ما گاهاً یادمون میره که قصه رو دوباره پلی کنیم
    حالا اگه تمام قصه های صوتی شما رو روی فلش بخواهیم امکانش هست برامون بفرستید با تقبل هزینه
    09133559308 در صورت امکان با من تماس بگیرید

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *