قصه جذاب و شنیدنی امیر آقا مزرعه دار
4.3/5 - (27 امتیاز)


 

یکی بود یکی نبود داستان آقا امیر مزرعه دار از این قراره که  یک کیلومتر دورتر از شهر قصه ی ما امیرآقای مزرعه دار با خانومش مرضیه خانم و پسرش بردیا و دخترش بهار زندگی میکردند.

خونه ی اونها وسط یه مزرعه بزرگ بود که دورش حصارهای چوبی کشیده شده بود، توی مزرعه، علوفه برای گاو و گوسفند و بزشون کاشته بودند یه قسمت اون رو هم باغچه کرده بودند و توش سبزی برای خودشون کاشته بودند که هر وقت می خواستند میچیدن و سبزی تازه میخوردند،  یه گوشه ی مزرعه هم خونه برای گاو و گوسفند و بزا درست کرده بودند.

حیوونها تو مزرعه ی امیر آقا خیلی خوشحال بودند چون خوب میچریدند و غذا میخوردند ، غروب که میشد امیر آقا می رفت و شیر گاوش حنایی را میدوخت ، و بعد به لونه ی مرغ ها می رفت و تخم مرغ ها را بر میداشت و بعد به شهر میبرد تا آقا حمید در سوپرمارکتش بفروشه، و همه ی مردم شهر از شیر و تخم مرغ تازه استفاده کنند، بعد که از شهر برمی گشت زمین  و درختان میوه و باغچه سبزی کوچکش را آب می داد و حیوونها را از طویله بیرون می آورد که آفتاب بگیرند و علوفه بخورند .

توی این مزرعه خوشگل دو تا اردک هم زندگی میکردند که یکیش مال بردیا بود و یکی دیگش مال بهار کوچولو بود . اون دوتا از مامانی اجازه گرفتند که برن با اردکاشون بازی کنند ولی بردیا هر چه قدر گشت اردکش لوسی رو پیدا نکرد همه جا رو گشتند ولی نه نبود که نبود، رفتند پیش بابا امیرمزرعه دار و گفتند:«بابا ما نمیتونیم لوسی پیدا کنیم همه جا رو گشتیم.» امیر اقای مزرعه دار گفت:«اصلا نگران نباشید، پیداش میکنیم.»

و بعد رفتند توی طویله گاو ولی اونجا نبود، بعد توی لونه ی مرغا رو نگاه کردند ولی اونجا هم نبود، دیگه فقط انبار کاه مونده بود که نگشتند سه تایی رفتند اونجا و دیدند بلهههه لوسی خانم مامان شده اون چهار تا تخم گذاشته روی کاها و روشون خوابیده که جوجه اردکاش گرمشون باشه تا زود از تخم در بیان بردیا و بهار خیلی خوشحال بودند که دارن صاحب چهار تا اردک دیگه میشن.

 

بچه ها مزرعه داری شغل خیلی مهمیه چون اگر اونها نبودند ما لبنیات مثل شیر، پنیر و ماست نداشتیم که بخوریم و یا سبزی تازه و حبوبات و حتی میوه های خوشمزه نداشتیم چون تموم اینا رو مزرعه دار میکاره ،پس یه بخش مهمی از غذاهایی که ما هر روز استفاده می کنیم نتیجه زحمت های مزرعه داره پس باید خیلی ازشون ممنون باشیم.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

18 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *