یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود .با طلوع زیبای خورشید که بزرگی خدا رو در اون می شد دید ،روز در یک چمنزار سبزو قشنگ شروع شد،پرنده ها ی جور وا جور با آواز و پرواز و بقیه حیوانات با پاک کردن خواب از چشماشون روز رو شروع کردن.

سکوت چمن زار با سرو صدای یک گله اسب که برای چریدن و جست و خیز کردنبه اونجا اومده بودن شکسته شد.این اسب ها رنگ های مختلفی داشتن بعضیاشون قرمز تیره، بعضیا سیاه و بعضی ها هم قهوه ای بودن. درحالیکه اسب ها جوان جست و خیز و بازی می کردن ،اسب های پیرتر به آرومی سبزه های پر پشت چمنزار رو می جویدن.

خلاصه اسب ها کنارهم می ایستادن و با همدیگه هم حرکت می کردن و بعد به بازی با هم مشغول می شدن به جز یک اسب زیبا به اسم توسن.توسن چون فکر می کرد از همه ی اسب ها زیباتره با اونا بازی نمی کرد و اصلا طرفشون هم نمی رفت. توسن روی یک بلندی می ایستاد و به بازی بقیه اسب ها با تمسخر و بی اهمیتی نگاه می کرد.

توسن با خودش می گفت :” چه اسب های نادونی،اونا تمام روز بازی می کنن و علف می خورن ، من خیلی زیبا هستم و هیچوقت با این گله اسب های نادون بازی نمی کنم و حرف نمی زنم.” بعد اون به تپه ای بالا تر رفت ، جایی که آفتاب کاملا به پوست بدنش بتابه و اون بتونه سایه ی زیبای خودش رو روی زمین ببینه.

وقتی که از دیدن سایه خودش خسته می شد ، بدنش رو به یک سنگ صاف انقدر می کشید تا حسابی برق بیفته و صاف صاف بشه، اونوقت می رفت و کنار دریاچه ای توی چمنزار می ایستاد و به تصویر زیبای خودش توی آب نگاه می کرد.
گاهی اوقات اسب های دیگه ای هم کنار توسن میومدن اما با اون بازی نمی کردن و اصلا کاری بهش نداشتن ، چون توسن به قدری از زیبایی خودش مغرور بود که حتی به اونا نگاه هم نمی کرد.

در یک روز گرم تابستونی همونطور که توسن مثل همیشه به تصویر خودش توی آب خیره شده بود و داشت زیبایی خودش رو تماشا می کرد،یک کره اسب شیطون که جست و خیز کنان از اونجا رد میشد به توسن برخورد کرد و اونو داخل دریاچه انداخت.
توسن حسابی خیس شد ، برگ های ته دریاچه به سر و گوشش چسبیدن و قیافه ش به قدری خنده دار و مسخره شد که باعث شد همه اسب ها حسابی بهش بخندن.

توسن با یک خیز و پرش از آب بیرون اومد و بقیه ی اسب ها هم به چراگاه خودشون برگشتن. توسن در حالی که خودش رو تکون می داد تا خشک بشه فکر کرد:” چه اسب های نادونی ، اونا نباید به من بخندن چون من زیباترین اسب این چمنزارم”
توسن تو آفتاب می چرخید تا خشک بشه ولی اون بیشتر از اینا خیس بود که بخواد به این زودی ها خشک بشه.توسن به قدری عصبانی شد که خودش رو روی زمین انداخت و انقدر بدنش رو روی زمین کشید تا کاملا خشک خشک شد.

بعد از چند دقیقه ای که اون اطراف یورتمه رفت تصمیم گرفت که یک بار دیگه تصویر خودش رو توی آب دریاچه نگاه کنه و بعد به چمنزار بره. اما توسن تا روی آب خم شد با تعجب تصویر یک اسب گل آلود و کثیف رو دید. توسن با گل هایی که به اون چسبیده بود و چند تا برگی که از گوش هاش آویزون شده بود خیلی زشت به نظر می رسید.توسن حسابی ناراحت شد ، اون با خودش فکر کرد :” لذت بخش ترین کار برای من نگاه کردن به عکس خودم توی آب بود ولی حالا که زشت شدم دیگه دلم نمی خواد این کار رو انجام بدم”
بعد توسن با غم فراوون زیر درخت ایستاد و با حسرت به اطرافش نگاه کرد.

بعد از چند لحظه یک کلاغ سیاه بزرگ روی شاخه ای بالای سر اون نشست ، کلاغ سلامی کرد و پرسید :” چی کار میکنی؟”
توسن چواب داد :” من زیراین درخت قایم شدم ،چون من اسب بسیار زیبایی بودم ولی حالا با این گل های روی تنم خیلی زشت و بد ریخت شدم.”
کلاغ گفت :” به نظر من تو یک اسب کاملا معمولی هستی ، مثل همه اسب ها”
توسن جواب داد :” تو چه می دونی. من انقدر زیبا بودم که اسب های دیگه با من بازی نمی کردن ولی حالا انقدر زشت شدم که چاره ای جز قایم شدن زیر درخت ندارم”

کلاغ چند لحظه فکر کرد و بعد گفت :” من مطمئنم که اگر همین الان پیش بقیه ی اسب ها بری و بخوای بازی کنی اونا به زیبایی قبلی تو و زشتی الان تو هیچ اهمیتی نمی دن ، مهم اینه که تو اسب خوبی باشی و رفتار های درستی از خودت نشون بدی و اگه اینطوری باشه تو دیگه مجبور نیستی خودت رو زیر درخت قایم کنی”
توسن حرف های کلاغ رو گوش کرد و تصمیم گرفتکه همون طور که کلاغ گفته بود فقط یک اسب باشه.یک اسب با رفتار و اخلاق خوب.

بنابراین توسن به چمنزار رفت ، اول اسب ها به اون توجهی نکردن ولی وقتی دیدن که توسن می خواد با اونا بازی کنه یکی از اسبا با سرش ضربه ای به شونه ی توسن زد و گفت بیا با هم بازی کنیم.توسن به قدری از این دعوت خوشحال شد که برای چند لحظه نمی دونست چه کاری باید انجام بده ، بعد اون ناگهان روی دوتا پای خودش ایستاد و آماده شد تا تو بازی گرگم به هوا شرکت کنه.

اون روز بهترین روز زندگی توسن بود ، اون گرگم به هوا و قایم باشک و خیلی بازی های دیگه رو یاد گرفت. دنبال پروانه ها می کرد و روی دوتا پای خودش می ایستاد و شیهه می کشید.

بعد از اینکه بارون گل ها رو شست و اون دوباره زیبا شد،غرور بی جا و بی موردش رو کنار گذاشت و و فراموش کرد که از اسب های دیگه زیباتره و این رو همیشه به یادش سپرد که اون فقط یه اسبه مثل بقیه ی اسبها و باید سعی کنه اسبی با اخلاق و رفتار مناسب و خوب باشه وبعد از اون ماجرا توسن با اسب های دیگه با مهربونی و خوش رویی برخورد می کرد.

مفاهیم ارزشمند زندگی را از راه های غیر مستقیمی مانند خواندن داستان کوتاه کودکانه به کودکان خود آموزش دهید!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام. ممنون از داستان. خیلی قشنگ بود.
❤️🌹🙏👍💐
ممنون از شما که همراه ما هستین دوست عزیز
آره
قصهی قشنگ و آموزنده ای بود،ممنون،لطفا پنجشنبه و جمعه هم قصه بزارین
ممنونم دوست مهربان ، چشم حتماسعی می کنیم این دو روز هم قصه داشته باشیم
من خیلی داستان های شما رو دوست دارم
بسیار هم عالی
بسیار عالی بود، این قصه معایب خودشیفتگی و نارسیسم رو بخوبی برای بچهها بیان میکنه. دستمریزاد، خداقوت …🙏🌹❤
بسیار سپاسگزارم از دیدگاه خوبتون دوست عزیز
خیلی خوبه سایت. من هر شب از داستانا کمک میگیرم برا خواب ارامتر
ممنونم از شما دوست مهربان و خوشحالم که از قصه های سایت راضی هستین
سلام
ممنون از داستان های خوبتون🥰🌷💖
سلام دوست عزیز ممنون از نظر لطفتون
سلام ممنون از قصه های قشنگ و آموزنده تون
تو رو خدا پنجشنبه جمعه ها هم قصه بذارید چون در غیر این صورت ما مجبوریم از داستانهای چرت و بیخود سایتهای دیگه برای بچه هامون قصه بگیم که هم خود ما وهم بچه ها از اونا بدشون میاد
ممنون از سایت خوبتون
درودبر شما دوست عزیز و سپاس بابت محبتتون ، بله چشم تلاش می کنیم تا در این دو روز هم حتما قصه داشته باشیم
من اولین بار بود که از این سایت قصه خوندم و به نظرم داستان محتوا داری بود.ممنون
درود بر شما دوست عزیز ممنون از نظر لطفتون
🙂🎀سلام قصه امشب هم خوب بود یاد گرفتیم که غرور خیلی بده
مرسی که به قصه ها خوب و با دقت گوش می کنی دوست نازنینم
سلام (رادین ازاین قصه درس بزرگی گرفت که نباید بقیه رو اذیت کنه ،یا مغرور باشه،باید اخلاق خوبی داشته باشیم تا بقیه از ما دلخور نباشن).این رو پسرم خواست تا براتون بنویسم.ممنون بخاطر داستان آموزندتون
ممنون از شما به خاطر همراهی ارزشمندتون و بسیار خوشحالم که از قصه وولک راضی بودین
سلام ،خسته نباشید..ممنون از داستان های بسیار آموزنده وزیباتون،پسرمن هشت سالشه وهرشب باگوش دادن به داستان های شما می خوابه..وبسیارتاثیرخوبی روی رفتاروخلاقیت در استان سرایی،اون داشته..بسیارمتشکروسپاسگزارم
ممنون و سپاسگزارم از نظر لطفتون دوست عزیز و بسیار خوشحالم که قصه ها براتون مفید واقع شده
با سلام و تشکر بابت سایت خوبتون
سرعت دانلود و پخش قصه ها خیلی پایینه و مرتب موقع پخش قطع میشه
درود بر شما دوست عزیز و ممنون از همراهی ارزشمندتون ، متاسفانه سرعت اینترنت پایین هست و این مشکل به دلیل کند بودن سرعت اینترنت به وجود میاد
سلام من دو دختر ۶ و ۸ ساله دارم که قصه هاتون رو گوش میدم. ممنون واقعا عالی و آموزنده است.
ممنون از نظر لطفتون همراه عزیز
امشب اولین شبی بود که از قصه سایت شما استفاده کردم…. دو تا دخترام خیلی خوششون اومد.. ممنونم
درود بر شما دوست عزیز و بسیار خوشحالیم که به قصه های وولک گوش می کنین
ممنون ،من بیشتر قصه های شمارو گوش می دم .ونظر من،خیلی قصه ی امشب خیلی اموز دهنده ،بود سپاس گذارم 🐴
ممنونم از شما دوست خوبم که به قصه های وولک گوش میکنی
ببخشید میشه ایمیل رو از چیز هایی که باید نوشت برای ارسال پیام پاک کنید؟
به زودی روش دیگه ای جایگزین خواهد شد دوست عزیز
سلام
قصه عالی بود. ادم نباید به زیبایی اعتماد کنه باید اخلاقش خوب باشه. 💐💐❤️🙏🏻
سلام آوا جان ، آفرین به شما دختر مهربان
سلام .ممنون عالی بود.میشه همیشه داستان های تصویری بیارید
سلام ممنون که نظرتو برای وولک آدرینای عزیزم
عالی من هر شب داستان نگاه میکنم. تصویری بیشتر دوست دارم. ممنون که هر شب داستان برامون میذارین
بسیار هم عالی آدرینای عزیزم
ممنونم که نظرتو برای وولک نوشتی
داستان خوبی بود از داستان یاد گرفتم که دیگر مغرور نباشم .عالی بود
آفرین به این برداشت عالی
عالی بود
—————————–
آموزنده هم بود
بسیار عالی خیلی ممنونم از نظر خوب شما
سلام خاله صدف مرسی خیلی قشنگ بود
ارغوان هستم
۹ ساله از قایمشهر
شب بخیر
سلام ارغوان عزیزم دوست خوب وولک ممنون که نظرت رو نوشتی
عالی بود ممنون من یاد گرفتم مغرور نباشم 💜❤💙💚💛🧡
آفرین به تو عزیزم
غرور اصلا خوب نیست
سلام عالی بود🌼🌼
😘✨️❤️🌸
💜💜