قصه جذاب و شنیدنی خرگوش باهوش و مامان زاغی
4.2/5 - (84 امتیاز)



یکی بود یکی نبود توی یک بیشه بزرگ ، زیر یک درخت پیر ، آقا خرگوش باهوش یک خونه بزرگ و زیبا ساخته بود.

یک روز صبح آقا خرگوشه مثل همیشه از خواب بیدار شد.تخت خوابش رو مرتب کرد و به کنار چشمه ی بیشه زار رفت. اون دست و صورتش رو شست ، ولی همین که خواست برگرده صدای ناله ای شنید ، آقا خرگوش به طرف صدا برگشت.

 

 

آقا خرگوشه خانم زاغی رو دید که زخمی ، نالان و لنگ لنگان به طرفش میومد.طناب هایی هم دور پاهاش پیچیده شده بود.

خانم زاغی کمی می پرید،کمی راه می رفت و بعد به زمین می خورد و بعد دوباره سعی می کرد که پرواز کنه.

خرگوش باهوش خیلی نگران و ناراحت شد.به طرف خانم زاغی دوید و گفت :” سلام خانم زاغی چی شده ؟ خدا بد نده، چرا زخمی شدی؟ این طنابا چیه؟”
خانم زاغی گفت :” سلام آقا خرگوشه ، تاب و توانندارم ، یک کمی آب بهم می دی؟”

 

 

آقا خرگوشه طناب های خانم زاغی رو با دندونای تیزش باز کرد،و اون رو روی صندلی که زیر سایه ی درخت پیر بود نشوند.

کمی مرهم و دوا روی زخم های خانم زاغی گذاشت، یک استکان چای گرم بهش تعارف کرد و از اون درباره ی اتفاقی که براش افتاده بود پرسید.

 

 

 

خانم زاغی آهی کشید و گفت :” خونه ی من روی یک درخت سرو طلایی،کنار یک باغ اناره.در فصل بهار، وقتی که درختا شکوفه دادن ، دو تا تخم کوچیک توی لونم گذاشتم،تا از تخم ها ، دوتا بچه به دنیا بیان. تو خونه روی تخم ها نشسته بودم.ناگهان متوجه یک مار زشت شدم که از ته باغ به طرف درخت سرو میومد.فهمیدم مار تصمیم گرفته که تخم های کوچیک و ناز منو بخوره.”

 

 

خانم زاغی ادامه داد:” خیلی ترسیدم. نمی دونستم کجا برم و چی کار کنم.از خونه بیرون پریدم و به مار حمله کردم.اما اون خیلی قدرت داشت.مار با دمش به من ضربه زد ، سرم گیج رفت و به درون دامی که باغبون پهن کرده بود افتادم و توی دام گیر کردم.دست و پا زدم ، تلاش کردم  تا اینکه طناب ها پاره شدن و فرار کردم. با خودم گفتم پیش آقا خرگوش باهوش بیام تا هم طناب هامو باز کنه و هم شاید بتونه جون بچه ها م رو نجات بده”

 

 

آقا خرگوشه کمی فکر کرد و گفت :” خانم زاغی، خوب گوش کن ببین چی می گم”

بعد در گوش خان زاغی آهسته چیزهایی گفت.خانم زاغی خیلی خوشحال شد.لبخند زد .ازآقا خرگوشه تشکر کرد و به طرف لونه ش پرواز کرد.

طفلی خانم زاغی چشم هاش سیاهی می رفت.هر دفعه که خسته می شد،روی شاخه ای می نشست ،ولی به امید بچه هاش دوباره پرواز می کرد.تا اینکه بالاخره به درخت سرو طلایی رسید.مار سیاه رو دید که به بالای درخت می خزید.چشم های خانم زاغی پر از اشک شد.ناگهان به یاد صحبت های آقا خرگوشه افتاد.

 

 

خانم زاغی نگاهی به اطراف کرد،درخت اناری دید،روی شاخه ی درخت پرید و با نوکش یک انار رو روی زمین انداخت ، بعد اونو باز کرد و پر و بال های قشنگش رو با آب انار به رنگ سرخ رنگ کرد.کمی توی باغ جستجو کرد.باغبون رو دید که با بیلش راه آب رو باز و تمیز می کرد.خانمزاغی جلوی دید باغبون رفت.ناگهان خودش رو به درختی زد و افتاد. آقا باغبون فکر کرد سر خانم زاغی گیج رفته که به این شکل محکم به درخت خورد و افتاد. بیلش رو برداشت و به طرف خانم زاغی دوید.

 

 

آقا باغبون همین که به خانم زاغی نزدیک شد،خانم زاغی جستی زد و اون طرف تر به زمین خورد.به همین شکل آقا باغبون و خانم زاغی رفتن و رفتن تا به نزدیکی های درخت سرو طلایی رسیدن.ناگهان چشم باغبون به مار سیاه افتاد که حالا دیگه به وسط های درخت رسیده بود.

آقا باغبون بیلش رو بلند کرد و محکم به درخت ضربه زد.مار سرش گیج رفت و روی زمین افتاد و شروع کرد به خزیدن  وفرار کردن. باغبون هم داد می کشید و مرتب بیلش رو به سمت مار تکون می داد.

مار بیچاره زبونش بیرون افتاده بود . فیش فیش کنان می خزید و فرار می کرد.

خانم زاغی دست می زد و می خندید ، آقا باغبون رو تشویق می کرد و به آقا خرگوشه آفرین می گفت :” آفرین خرگوش، آفرین آقا خرگوش باهوش”

 

 

بالاخره خانم زاغی به خونه ش برگشت.خونه از ضربه ی بیل آقا باغبون خراب شده بود.خانم زاغی فوری تخم هاش رو زیر و رو کرد،که مبادا آسیبی دیده باشن.هر دوتا سالم بودن.نفس راحتی کشید و بال هاش رو تکون داد.اما ، دیگه این خونه برای زندگی کردن مناسب نبود.خانم زاغی غمگین و ناراحت تخم هاش رو توی کیسه گذاشت وبه طرف بیشه زار آقا خرگوشه پرواز کرد.

خلاصه بعد از چند روز همه منتظر به دنیا اومدن بچه ها بودن،

 

 

تا اینکه در یک روز قشنگ و آفتابی زاغ طلا و زاغ حنا،در طبقه ی دوم خونه ی آقا خرگوش باهوش به دنیا اومدن.

 

نویسنده : زهره مهروی پور
تصویرگر : امیر شعبانی پور



همه ی قصه های صوتی و تصویری وولک را می توانید به صورت رایگان در صفحه قصه کودکانه ببینید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

50 پاسخ
  1. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام ممنون از قصه های زیباتون.منم دوست دارم قصه بگم وبفرستم برای سایتتون.چطور امکانپذیر میشه؟

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز ممنونم از نظر لطفتون، بله حتما سعی می کنیم از قصه های طولانی تری استفاده کنیم

      پاسخ
  2. Ryan tutunchoan
    Ryan tutunchoan می گوید:

    ممنون بابت قصه هایی که هر شب میزارین
    کاش درمورد بد غذایی و میوه نخوردن بچه هام قصه تازه ای بزارین

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سپاس از همراهی شما دوست عزیز، چشم حتما در آینده نزدیک قصه ای در مورد بدغذایی در سایت قرار خواهد گرفت

      پاسخ
  3. مدبر
    مدبر می گوید:

    باسلام خدمت شما خیلی ممنونم از قصه های قشنگ و دل انگیزتون من هرشب برای خواهرهام میزارم و اوناهم حسابی خوششون میاد خسته نباشید
    بسیار عالین

    پاسخ
  4. زهره
    زهره می گوید:

    سلام یه دنیا ممنون از قصه های خیلی خوب و جذابتون لطفا قصه هایی برا تشویق بچه ها به مرتب کردن اتاق و همینطوری دوری از فحش بگذارین

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما همراه عزیز ، ممنون از دیدگاه پر از مهر شما ، چشم حتما درباره این دو موضوع هم قصه در سایت قرار خواهیم داد

      پاسخ
  5. کیان
    کیان می گوید:

    قصش خیلی جالب بودبرای پسرم.اما هر شب میگه پیام بذار براشون و حرفای عجیب غریب از داستان در میاره و میگهممنون از شما

    پاسخ
  6. اعظم نورافشانی
    اعظم نورافشانی می گوید:

    سلام ممنونم از قصه های قشنگ تون
    دختر من کلاس دوم دبستانه و من نماینده کلاسشون هستم
    ما هر شب ساعت ۹ شب تو شبکه شاد قصه گویی داریم و من از قصه های شما استفاده می کنم با ذکر اسم سایتتون
    امیدوارم راضی باشین
    بعد از شنیدن قصه های شما بچه ها بقدری انرژی و انگیزه پیدا کردن که خودشون کلیپ درست می کنن و خودشون قصه گویی می کنن
    اگه دوست داشته باشین واستون می فرستم تا تو سایتتون قرار بدین

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز و بسیار ممنون و سپاسگزارم از نظر لطفتون و همراهی ارزشمندتون، بله حتما خوشحال میشیم کلیپ های بچه های گل و نازنینمون رو ببینیم، لطف کنید کلیپ ها رو به این شماره ی واتس آپ برامون ارسال کنید 09337000418 سپاس از لطف شما

      پاسخ
  7. علیرضا خندان از مشهد
    علیرضا خندان از مشهد می گوید:

    ممنون بابت قصه های خوب کودکانه که میزارین ♥️🌺🌺 داستان آموزنده و جذاب بود

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *