قصه جذاب و شنیدنی شیر و موش
4.1/5 - (168 امتیاز)



یکی بود یکی نبود              زیر گنبد کبود

غیر خدای مهربون            هیچکس دیگه ای نبود

ای کودکان زیبا               ای غنچه ها ای گل ها

در جنگلی پر از درخت        میون شاخه های سخت

شیر بزرگ بیشه              رو عادت همیشه

بعد شکار و گردش            به خواب خوبی رفتش

صدای خر خر شیره          پیچیده بود تو اون بیشه

بین تموم حیوونا            موش سفید و ناقلا

با رفتنش به پیش و پس        به فکر بازی بود و بس

موش موشک شیطون ما        بازیگوش و خیلی بلا

رسید به سطان وحوش            دم دراز و یک سر و دو گوش

چونکه سرش به بازی بود        از بازی خود راضی بود

شیر قوی پنجه و زور         در نظرش شد مثل مور

سر به سرش گذاشتش        برگ رو سرش گذاشتش

گاهی دمش رو می کشید        سبیلشو بو می کشید

لپشو هی گاز می گرفت       ولش می کرد باز می گرفت

خلاصه بچه ها از بازیگوشی و شیطونی این موشه هر چی بگم کمه، انقدر سر به سر آقا شیره گذاشت تا بالاخره بیدارش کرد.شیر به خاطر اینکه از خواب خوشی بیدار شده بود با عصبانیت پنجه ش رو گذاشت روی موش و گفت :

ای موشک خطاکار           شیطونک نا به کار

حیوون تنبل و بی کار       با دم شیر ترا چه کار

موش بیچاره که از ترس زبونش بند اومده بود با صدای لرزونی گفت:

ای شیر پر ابهت        سلطان پر ز قدرت

موش ضعیفی هستم    فرد نحیفی هستم

سرگرم بازی بودم     از بازی راضی بودم

نفهمیدم چه جوری     اسیر شدم اینجوری

خواب خوش شما رو    اون حال با صفا رو

با ورجه های نا به جا    با وورجه های بی جا

آشفته اش نمودم         بد کاری من نمودم

از کار خود پشیمونم      جون شما پریشونم

حالا که اینچنین شد     دل کوچیکم غمگین شد

اگر منو رها کنی     لطفی به بچه هام کنی

قسم به اون یال شما    به اون سر و شکل شما

اگر که دستم برسه    صدات به گوشم برسه

سریع و به هوش و به گوش   برای سلطان وحوش

حاضر و آماده میشم         گوش به حرف شما میدم

شیر که حرف های موش رو تا آخر شنید با خودش فکر کرد این موش ضعیف داره به من می گه اگر یه روز گرفتار شدی من کمکت می کنم ، چه حرفا ، من خودم از همه حیوونا قوی ترم ، بعد بهش گفت:

 

ای موش ریز و ترسو      شیطون و زشت و بدبو

با این قد و قواره            ریزه میزه و آواره

چه قدرتی تو داری؟         هیچ زوری هم نداری

من که با این ابهتم        این همه زور و قدرتم

هیشکی حریفم نمیشه    هیشکی شکستم نمیده

دشمنمو فوت می کنم     هلاک و نابود می کنم

هر کی بخواد که زور بگه     حرف بد و ناجور بگه

با پنجه ها و دندونم      با مشت خیلی محکمم

خرد و خمیرش می کنم     زار و ذلیلش می کنم

چه احتیاجم به تو موش     یا اینکه دیگر وحوش

اما برای بچه هات      به خاطر کوچولو هات

من تو رو آزاد می کنم    قلب تو رو شاد می کنم

اما اگر بار دیگه     پیدا بشی تو این بیشه

یه لقمه چپم میشی      پیش غذای شبم میشی

مثل غذا می خورمت   توی دلم می برمت

موش که از این لطف شیر خیلی خوشحال شده بود در حالیکه به وسط جنگل فرار می کرد گفت:

ممنون از لطف شیر شاه         خوشحال شدم از این کار

اگر که فرصتی شد                  موقع خدمتی شد

جبران این محبت               حاضر میشم به خدمت

اما کوچولو های خوب من از اونجایی که برای هرکسی هر چقدر هم که قوی و پر زور باشه  بالاخره روزی از روزها گرفتاری و کاری پیش میاد چند روز بعد یک شکارچی برای به دام انداختن گرگ ، در نزدیکی لونه موش ، دامش رو پهن کرد.

وقتی که دام نهاده شد        برای شکارآماده شد

شکارچی در کمین نشست      چمباتمه رو زمین نشست

خورشید اومد اون بالاها      بالای درختا و کوه ها

زمین پر از نور شد           دیگه وسط روز شد

شیر توی قصه ما         اون حیوون خسته ما

اومد میون این دام      آخ ، شیره شد گرفتار

میون تور صیاده        آقا شیره گیر افتاده

هر چی تقلا کردش      زورش نخورد به دردش

یکدفعه از روی غضب     از درد چشم و گوش و سر

داد کشید و هوار زد      برگ و خاک رو کنار زد

اما تموم این کارا         نشد برای اون دوا

وقتی شیر داد و بیداد راه انداخت موش که تو لونه ش خوابیده بود با شنیدن صدای اون از توی سوراخ بیرون پرید. وقتی شیر رو دید که توی دام گرفتار شده به نزدیکش رفت و بهش گفت :

دوست عزیز و با وفا           آقا شیر خوب و با صفا

دوست خوبی برامی          پس چرا توی دامی؟

بنده به خدمت حاضرم        هر کاری داری انجام می دم

بگو برات چی کار کنم        چه جوری تو رو خلاص کنم

شیر که فهمیده بود نباید به زور و قدرت خودش مغرور میشده و موش موشک رو دست کم می گرفته و ضعیف به حساب میورده ، از حرف هایی که درباره ناتوانی موش بهش زده بود پشیمون شد و  گفت:

چرا خجالتم میدی        این حرفا رو چرا میگی

تو دوست با وفائی      تو خوبی با صفایی

من با تمام قدرتم         از تو حالا ضعیف ترم

عمر من و سلامتیم       نجات تمام زندگیم

تو دست توست موش موشکم      خوب گوش بده که چی می گم

با دندونای ریزت                   اون دندونای تیزت

فوری این دامو پاره کن      درد منو تو چاره کن

خودت رو دست کم نگیر      حالا قوی تری ز شیر

زود بیا دست به کار شو          چاره دام من شو

خوب بچه ها جونم موش با سرعت شروع به جویدن و پاره کردن بند های دام کرد و شیر رو از دردسری که به اون گرفتار شده بود نجات داد.

اگر قوی پنجه شدی      پر زور و پر قدرت شدی

نرنجون از خود هیچ کسی     تا که به جایی برسی

   هر کی به چشمت ضعیفه      یا که به قدرت نحیفه

شاید که روزی از روزا          دردی کنه ازت  دوا

اگر گذشت داشته باشی         قدرت عفو داشته باشی

خدا به دادت می رسه         چاره ای به کارت می رسه

شما عزیزای دلم                نو گلای خندون من

برای خدای مهربان          کمک کنین به دیگران

با خوبی و مهربونی         همیشه خوشحال می مونی

نویسنده : محمد شاه ولی



خواندن شعر برای بچه ها آن ها را به خواندن و مطالعه علاقمند می کند.
برای دسترسی به داستان های کودکانه وولک به صفحه قصه های کودکانه سایت مراجعه نمایید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

55 پاسخ
  1. محمد
    محمد می گوید:

    ممنون از قصه‌های خوبی که تو سایت قرار میدید.
    داستانی آموزنده، ترکیبی از نثر روان و شعر کودکانه. خوب است نام نویسنده را هم بنویسید تا قدردانی شود.

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سپاس از نظر لطفتون و همراهی ارزشمند شما دوست عزیز ، نویسنده داستان آقای محمد شاه ولی هستن و در پایان قصه نامشون ذکر شده

      پاسخ
  2. احسان
    احسان می گوید:

    خیلی خیلی قشنگ بود. هم خودم و هم پسرم لذت بردیم. در کل مفهوم زیبای :
    ای که دستت می رسد ؛ دستی بگیر را بیان نمود.

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز ممنون از نظر لطفتون ، چشم سعی می کنیم از مقدمه های متنوع تری در قصه ها استفاده کنیم

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز ،ممنون از نظر لطفتون ، چشم حتما قصه درباره اهمیت تغذیه درست برای کودکان در سایت قرار داده خواهد شد

      پاسخ
  3. ایمان
    ایمان می گوید:

    عالی عالی عالی
    من هر شب باید یه دونه از قصه های خوب شما را برای پسرم بگم تا بخوابه
    البته یه ایراد تبلیغات با عکس های نامتناسب برای بچه ها بهتره تبلیغات مناسب پخش بشه
    و پیشنهاد دیگم اینه هرشب یه داستان جدید بزارید

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز و ممنونم از دیدگاه پر از محبت شما ، چشم حتما سعی می کنیم تا هر شب با یک قصه جدید در خدمت شما عزیزان باشیم

      پاسخ
  4. هاجر
    هاجر می گوید:

    سلام خدمت شما و قصه سراهای عزیزتون.واقعا دمتون گرم.قصه هاتون عالیه.من شبا قصه هاتون رو برای دخترم میخونم گاها خوابش میبره باز بقیه ش رو میخووم ببینم آخرش چی میشی.خیلی جذابندو آموزنده.خیلی ممنونم

    پاسخ
  5. فاطمه گلناری
    فاطمه گلناری می گوید:

    دخترم هرشب با این قصه ها میخوابه.هم تایمش مناسبه هم هر داستان یک عکس داره که بچه خودش ترغیب میشه انتخاب کنه.داستانهای اموزنده با صدا و کیفت عالی.خیلی ممنون ازتون.
    موفق باشین

    پاسخ
  6. کیان امیری
    کیان امیری می گوید:

    خیلی قصه هاتون قشنگه .مخصوصا شیر و موش .پسرم سه سالشه عاشق این قصه ست هرشب باید گوشش کنه ..ممنون

    پاسخ
    • مَها نوری ( ادمین وولک )
      مَها نوری ( ادمین وولک ) می گوید:

      ممنون که نظرت رو مینویسی پروانه جان
      امیدوارم بقیه قصه هامونو دوست داشته باشی

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *