سلام گلهای خندون با دندون و بی دندون
سلام به هر پرنده که توی باغ می خنده
سلام به دشت و دریا سلام به کوه و صحرا
سلام به روی ماه بچه های باصفا
بچه ها جونم حالتون چطوره؟ سرحال و خندون هستید؟ خوب خدا رو شکر! الهی که همیشه خنده رو لبهای قشنگتون باشه . من دوباره اومدم با ادامه قصه “آنالی، دختر جنگل”
جونم براتون بگه که تا اینجا گفتم که آنالی که عاشق حیوانات بود به همراه خانواده اش به آفریقا سفر کرده بود و تو این سفر سگ پشمالو و مهربونش رکسی رو هم با خودش برده بود. تو گشت و گذار تو جنگل کلی حیوون جالب مثل زرافه و کرگدن سیاه و شیر رو از نزدیک دیده بود و حسابی با توله شیرها دوست شده بود، اما ناگهان اونها متوجه شدند که یک فیل بزرگ با قدمهای محکم و سنگین داره به طرف ماشینشون میاد و متاسفانه ماشین تو گل گیر کرده بود و نمی تونست حرکت کنه . حالا خوب گوش بدید تا ادامه قصه رو بشنوید.
همونطور که فیل بزرگ به ماشین نزدیک تر میشد ناگهان صدای غرش یک شیر در فضای جنگل پیچید. همه با شنیدن صدای غرش میخکوب شدند، فیل مادر که حالا به نزدیکی ماشین رسیده بود با شنیدن صدای غرش انگار ترسید و دیگه جلوتر نیومد و با سر و صدای زیاد به طرف نیزار برگشت.
به نظر می رسید خطر رفع شده و همه یک نفس راحتی کشیدند تا اینکه سر و کله اون شیر بزرگ که با صدای غرشش فیل رو فراری داده بود پیدا شد. اون ظاهرا مادر توله شیرها بود و به دنبال بچه هاش اومده بود. شیر به توله شیرها و آنالی که داشت توله ها رو نوازش می کرد نزدیک شد. رکسی سریع جلوی آنالی وایساد و شروع به پارس کردن کرد، سگ کوچیک مهربون می خواست از آنالی دفاع کنه ولی شیر خیلی آروم به آنالی نگاه کرد و دم خودش رو به حالت دوستانه ای بالا آورد.
بله بچه ها جونم! شیر مادر هم متوجه رفتار محبت آمیز آنالی با توله شیرها شده بود و به نشونه قدردانی دمش رو برای آنالی تکون می داد. دیدن آنالی در بین توله شیرها و شیر مادر که آرام ایستاده بود تجربه باورنکردنی و زیبایی بود.
بالاخره توله شیرها که انگار دلشون نمیخواست از آنالی دور بشند با غرغر دنبال شیر مادر راه افتادند و به پشت بوته ها رفتند. آنالی از اینکه چنین اتفاقهای شگقت انگیزی رو تجربه می کرد خیلی خوشحال بود و مشتاقانه منتظر بود تا ببینه چه اتفاقهای دیگه ای در انتظارشه.
ماشین اونها بالاخره از توی گل ها بیرون اومد و آقای راننده گفت حالا می خواهیم برای استراحت به کلبه های یکی از قبیله های آفریقایی بریم که تو همین نزدیکی زندگی می کنند، اونها خیلی مهربونند وعاشق گردشگرها و مسافرهایی هستند که به این منطقه میان.
بعد از مدتی کوتاه اونها به یک سری کلبه رسیدند که از نی های بلند ساخته شده بودند و تعداد زیادی سیاه پوست آفریقایی با لباس های شاد و رنگی و در حالیکه آواز می خوندند، جلوی کلبه منتظر آنالی و خانوادش بودند . به محض رسیدن ماشین به نزدیک آنالی اومدند تا به گرمی از آنالی و خانوادش استقبال کنند.
بچه ها جونم! آنالی قصه ما با وجود اینکه خیلی مهربون و جسور بود اما گاهی اوقات از صحبت کردن و دوست شدن با آدمهای جدید احساس راحتی نمی کرد. الان هم از اینکه یک دفعه با اون همه آدم جدید با زبان و ظاهر متفاوت رو به رو شده بود احساس خوبی نداشت.
بله بچه های عزیزم! شاید خیلی از ماها همینطوری باشیم و از اینکه با آدمهای جدید و غریبه حرف بزنیم احساس راحتی نکنیم یا خجالت بکشیم. اما بچه ها این باعث میشه که نتونیم دوست های بیشتری پیدا کنیم. داشتن دوستهای خوب که بتونیم باهاشون حرف بزنیم، بخندیم، بازی کنیم و به همدیگه کمک کنیم یکی از لذت های بزرگ زندگیه و فقط وقتی می تونیم کلی دوست مختلف داشته باشیم که خجالت نکشیم و با خوشرویی با آدمهای مختلف ارتباط برقرار کنیم و حرف بزنیم.
آنالی قصه ما هم با اینکه اون لحظه احساس خوبی نداشت و یه کم خجالت می کشید ولی تصمیم گرفت از این فرصت جالب که براش پیش اومده استفاده کنه و حسابی لذت ببره. تازه آنالی به غیر از زبان فارسی، میتونست به زبان انگلیسی و فرانسوی هم صحبت کنه و این یک فرصت خوب بود تا بتونه با آدمهای مختلف با زبانهای مختلف حرف بزنه و دوست بشه..
همون موقع یک دختر سیاهپوست که همسن و سال آنالی بود با موهای بافته شده و چشمان درشت مشکی که از خوشحالی برق میزد به آنالی نزدیک شد و گفت:” سلام من لیندا هستم ، به کلبه ما خوش اومدی، میتونم اسمت رو بپرسم؟”
آنالی که تصمیم داشت رابطه ها و دوستی های جدید رو تجربه کنه با لبخند گفت:” سلام اسم منم آنالی هست و خیلی خوشحالم که می تونم یک دوست آفریقایی داشته باشم..” بعد هم به رکسی که تو بغلش بود اشاره کرد و گفت:” این هم سگم رکسی هست که از بین کلی حیوون که ازشون مراقبت می کنم با من به سفر اومده ” لیندا گفت: “چقدر خوب پس تو هم دوست حیواناتی! من هم یه سگ به اسم مایلو دارم که دوست دارم بهت نشون بدم ” بعد هم با هم رفتند که مایلو رو ببینند.
هوا کم کم تاریک می شد و ستاره های درخشان یکی یکی تو آسمون ظاهر می شدند. پدر و مادر آنالی و آقای راننده تصمیم گرفته بوند که شب رو همونجا پیش آدمهای مهربون اون قبیله بمونند و آنالی از این تصمیم خیلی خوشحال بود.
اونها اتش بزرگی درست کرده بوند و همه دور آتش می چرخیدند و آواز می خوندند. لیندا و آنالی هم به آسمون پرستاره بالاسرشون نگاه می کردند و درباره ستاره ها با هم حرف میزدند، اونها یک ستاره دنباله دار هم دیدند و هر کدوم تو دلشون کلی آرزو کردند. آنالی تو دلش آرزو کرد که باز هم به آفریقا برگرده هم به خاطر حیوانات جالبش و هم به خاطر این آدمهای مهربون که حالا جز دوستهای آنالی بوند. مایلو و رکسی هم که حسابی با هم دوست شده بودند دنبال هم می کردند و با هم بازی می کردند. اون شب یکی از بهترین شبهای زندگی آنالی بود . آنالی شب رو کنار دوستش لیندا خوابید و صبح زود با طلوع خورشید سرحال و شاداب از خواب بیدار شد.
بعد از خوردن صبحانه آنالی و لیندا به همراه سگ هاشون رکسی و مایلو تصمیم گرفتند محوطه اطراف کلبه رو ببینند. لیندا به آنالی گفت درختهای اینجا پر از بابون های شیطون هست که حتما از دیدنشون خوشت میاد.
بچه های عزیزم! بابون ها میمون های باهوش دم کوتاهی هستند که بیشتر تو قاره آفریقا زندگی می کنند. آنالی دوربینش رو برداشت که حسابی از میمون های شیطون عکس بگیره. وقتی به درختها نزدیک شدند آنالی کلی میمون دم کوتاه دید که روی زمین و درختها در حال ورجه وورجه بودند و حسابی سر و صدا می کردند.بچه بابون ها واقعا بامزه بودند و آنالی کلی ازشون عکس گرفت. آنالی در حال عکاسی از میمون ها بود که ناگهان یک میمون بزرگ دوربین آنالی رو از دستش قاپید و فرار کرد.
آنالی که از این حرکت ناگهانی میمون حسابی جا خورده بود با ناراحتی گفت:”وای خدای من! دوربینم رو برد” لیندا گفت: “ای وای فراموش کردم بهت بگم که مراقب وسایلت باشی چون این بابون ها ممکنه هر چی دست آدمها ببینند رو بگیرند و فرار کنند..”
ناگهان رکسی که متوجه جریان شده بود شروع کرد به پارس کردن و به سمت علفزارها دوید، رکسی خیلی باهوش بود و حس بویایی خیلی قوی ای داشت. رکسی بعد از کلی دویدن در بین علفزارها به درخت بزرگی رسید که تنه تنومندی داشت و حفره بزرگی در تنه درخت دیده میشد. رکسی جلوی حفره ایستاد و شروع به پارس کردن کرد.بعد از چند دقیقه آنالی و لیندا هم نفس نفس زنان به رکسی رسیدند. لیندا جلو رفت وعلف ها رو کنار زد و داخل حفره رو نگاه کرد. دوربین آنالی به همراه یک بطری آب و یک کلاه که معلوم بود مال آدمهای دیگه بوده داخل حفره بود. لیندا گفت: ” آفرین رکسی کارت فوق العاده بود! پس میمون شیطون هر وسیله ای که برمی داشته رو اینجا قایم می کرده!”
آنالی با خوشحالی دوربینش رو برداشت و رکسی رو درآغوش گرفت و گفت: “ممنونم سگ باهوشم، کارت حرف نداشت دوست من! ”
و با خودش فکر کرد که چقدرخوب شد که رکسی رو با خودش به سفر آورد.
موقع برگشت به کلبه ها آنالی دوباره توله شیرهای بازیگوش رو دید، اونها به سمت آنالی اومدند و شروع کردند به لیسیدن دست آنالی، لیندا گفت: “وای آنالی معلومه که حسابی باهات دوست شدند و دارند خودشون رو برات لوس می کنند، واقعا که باید اسمت رو بگذاریم آنالی، دختر جنگل” و هر دو خندیدند.
آنالی هیچ وقت فکر نمی کرد که یک روز غیر از سگ و اسب و گوسفند ،چند تا توله شیر تپل و بازیگوش هم جز دوستهاش باشن و از بازی و نوازش اونها سیر نمی شد. اما وقت رفتن بود و باید پیش پدر و مادرش برمیگشت پس با امید اینکه یک روز دوباره بچه شیرها رو ببینه باهاشون خداحافظی کرد و به سمت کلبه ها برگشتند.
دیگه وقت رفتن از کلبه ها رسیده بود و آنالی باید با لیندا هم خداحافظی می کرد. آنالی که توی همین مدت کوتاه حسابی با لیندا دوست شده بود تصمیم گرفت یک نقاشی زیبا برای لیندا بکشه و موقع خداحافظی به دوست آفریقاییش بده. نقاشی کردن از کارهای مورد علاقه آنالی بود و اون تونست خیلی سریع یک نقاشی زیبا و رنگی از توله شیرهای بازیگوش و بابون های شیطون جنگل بکشه و موقع خداحافظی اون رو به لیندا داد.
لیندا که از خوشحالی اشک توی چشمهاش جمع شده بود، آنالی رو در آغوش گرفت و گردنبند چوبی ای که تو گردنش بود رو به آنالی داد. یک گردنبند چوبی زیبا که با هنرکنده کاری آفریقایی تزیین شده بود. آنالی و لیندا ازهم خداحافظی کردند و به امید اینکه یک روز دوباره همدیگه رو ببینند از دور برای هم دست تکون دادند.
حالا آنالی فهمیده بود که ارزش دوستی خیلی بالاست و سهم بزرگی از قلب هر آدمی به دوستی ها و رابطه های محبت آمیزش با آدمها تعلق داره.

ماشین به سمت هتل محل اقامت اونها حرکت می کرد و آنالی با کوله باری از خاطرات شگفت انگیز و باورنکردنی از جنگل های آفریقا خداحافظی می کرد. اون در حالیکه رکسی رو در آغوش گرفته بود به اسبش، سگ ها و مرغابی ها و بقیه حیواناتی فکر می کرد که حالا دیگه حسابی دلتنگشون بود.
حالا دیگه فقط حیوانات نبودند که آنالی قصه ما رو دوست داشتند، بلکه آنالی با مهربونی و خوشرویی بین قبیله های آفریقایی هم محبوب شده بود و دوستش داشتند.
بله بچه های عزیزم! قصه آنالی و ماجراجویی هاش در جنگل های آفریقا همین جا به پایان رسید. امیدورام که از این قصه لذت برده باشید و یادتون نره که همه حیوانات دوست داشتنی اند و حق زندگی دارند. تنها کاری که باید بکنیم اینه که دوستدار حیوانات باشیم، ازشون نترسیم و زمین رو جای امن و خوبی برای زندگی حیوانات بکنیم.
تا یک شب دیگه و یک قصه دیگه همه شما گلها رو به خدای مهربون میسپارم، خدا نگهدار…






🥰😍😘🥰😍😘🥰😍♥️❤🎈🌺🌺🌺🌺🥳
❤😘😍🥰🎀🎀🎀